حرکت زمین، چند فتوای عجیب و یک تحلیل

 امروزه  تقریبا هیچ کسی نیست که به کرویت و دَوَران کره زمین باور نداشته باشد، اما «عبدالعزیز بن عبدالله بن‌باز»، مفتی پیشین عربستان سعودی، هرگز چرخش و کرویت زمین را نپذیرفت، و حتی فیلم مستندی را که فضانوردان در این زمینه تهیه کرده‌ بودند، نیز ندید.

 انتشار جدید تعدادی از فتواهای عجیب در اینترنت مانند فتوای شیر خوردن بزرگسالان برای محرمیت (در محیط کاری) و فتوای تخریب اماکن مقدسه شیعیان که موجب شگفتی بسیاری از مردم جهان، از جمله اهل سنت شد، در واقع، تنها فتواهای عجیب برخی از این علما در کشورهای عربی نیست، بلکه صدور این‌گونه فتواها، سابقه طولانی به ویژه در سلفی‌ها دارد.

 اکنون نیز این چند فتوای تازه یک‌ بار دیگر خاطره فتواهای عجیب این عده از مفتیان را در کشورهای همسایه ایران ـ در نیم قرن اخیر ـ زنده کرد؛ مانند فتوای حرام بودن خرید و فروش گل، حرام بودن تقدیم گل به دوستان و یا بردن آن برای عیادت از بیماران، حرام بودن رانندگی زنان،  حرام بودن بازی فوتبال، حرام بودن شناسنامه و کارت شناسایی برای زنان، حرام بودن آب یخ و بستنی و... و کافر دانستن هر کس که به میخکوب بودن و سکون زمین باور نداشته باشد و کافر دانستن شیعه در فتواهای شماره 7308 و شماره 1661 از سوی کمیته دایمی پژوهش‌های علمی و فتواهای عربستان.

 از میان فتاوی این کمیته برای نمونه، فتوای سکون بودن زمین از سوی کسی که به کفر شیعه فتوا داده، چنین است: مفتی (عالم سُنّی) اعظم عربستان «عبدالعزیز بن عبدالله بن‌باز»: «اعتقاد به دوران یا چرخش زمین باطل است و کسی که به این فرضیه باور داشته باشد، کافر است، برای اینکه این فرضیه با قرآن کریم «والجبال أوتادا» و قوله جل و علا «والی الأرض کیف سطحت» منافات دارد. تفسیر روشن آیه این است که زمین کروی نیست و نمی‌چرخد و این روشن است، اما البته تنها در صورت غضب خداوند، می‌تواند چرخش یا حرکت داشته باشد. کما فی قوله سبحانه: «أَأَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّمَاءِ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمُ الْأَرْضَ فَإِذَا هِیَ تَمُورُ أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّمَاءِ أَنْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حَاصِبًا فَسَتَعْلَمُونَ کَیْفَ نَذِیرِ ». و وَقَوْله «وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْض رَوَاسِی »؛ یعنی زمین را با کوه‌ها، میخکوب کرده‌ایم تا به حرکت درنیاید و آرامش مردم برهم نخورد».

«وقد ذکر الله سبحانه أن الشمس والقمر یجریان فی فلک»؛ یعنی خداوند از حرکت خورشید و ماه خبر داده است و اگر زمین نیز بر محور خود می‌چرخید، خداوند از آن خبر می‌داد، اما خداوند از حرکت کردن زمین خبری نداده است. بسیاری از علمای دانش ستاره‌شناسی گفته‌اند: زمین می‌چرخد و خورشید ثابت است، این اقوال کفرگویی و انکار کتاب و سنت سلف صالح است.

بن‌باز همچنین گفته است: هنگامی که جوان بودم و چشمان قدرتمندی داشتم با چشمان خودم به خورشید نگاه می‌کردم و حرکت خورشید را می‌دیدم. پس اگر زمین در حال حرکت باشد، چگونه ما آن را حس نمی‌کنیم و در آرامش هستیم؟ پس چگونه کشتی‌های بزرگ در دریاها حرکت می‌کنند و چپ نمی‌شوند؟

عبدالکریم بن صالح الحمید نیز در کتابش «هدایة الحیران فی مسألة الدوران»، (ص 12ـ 32 ) با دفاع از این فتوا به نقض نظریه چرخش زمین پرداخته و نوشته است: برخی علوم و فرضیه‌ها فاسد و تباه‌گر و ملحدانه است؛ از جمله این اعتقادات، باور به کروی بودن و چرخش زمین است... و باور به دوران زمین، خطایی بسیار بزرگتر از نظریه جهش و تکامل انسان از میمون است ». ص 33: «کل دلیل من الکتاب والسنة علی دوران الأرض فهو تأویل باطل».

همچنین «ابن عثیمین» در کتاب «مجموع فتاوی و رسائل محمدبن صالح العثیمین»: (ج / 3 الفتوی شماره 428 صفحه 153)، به معلمان اخطار می‌دهد که از تدریس آن بخش از درس جغرافیا که از حرکت زمین سخن گفته می‌شود، خودداری کنند، چون این مطلب باعث مفسده و گمراهی دانش‌آموزان است.

(منبع : شیعه نیوز)

 

تحلیل ایمان نو

این مطلب را که خواندم خنده ام گرفت اما متوجه شدم که دلم در گریه است؟!

چندین نکته را می گویم تا ببینید علت خنده و گریه ام چه بود؟!

نکته اول:

قرآن در موارد متعددی به حرکت زمین اشاره کرده است. تنها به دو نمونه زیر توجه کنید:

الف: "الذی جعل لکم الارض مهدا"(سوره طه، آیه 53)

ترجمه: "آن خدایی که زمین را برای شما گهواره قرار داد."

در این آیه، قرآن کریم، زمین را به گهواره‌ای تشبیه می‌کند و می‌دانیم به واسطه حرکت گهواره است که طفل در آرامش به سر می‌برد و بدین سان قرآن اولا به حرکت زمین و ثانیا به آرامش بخشی این حرکت اشاره می‌کند.

ب: و تری الجبالَ تحسبُها جامدة و هی تمُرّ مَرّ السحاب (نمل:88)

ترجمه: "و تو کوهها را می بینی، آنها را ساکن می پنداری در حالی که آنها همچون ابرها در حرکتند."

روشن است که حرکت کوه هایی که راسخ در زمین هستند بدون حرکت زمین، ممکن نیست.

علت این امر که قرآن با صراحت به حرکت زمین اشاره نمی‌کند آن است که این جملات در زمانی نازل شده است که جز سکون زمین و حرکت افلاک به دور آن چیز دیگری برای بشر مطرح نبود. توضیح بیشتر آنکه هنگامی که هزار سال بعد کپرنیک و بعد از او گالیله  اعلام کرد که زمین حرکت می‌کند او را محکوم به اعدام کردند. از همین جا می‌توان فهمید که اگر قرآن با صراحت مسأله حرکت زمین را مطرح می‌کرد به طور وسیعی مطرود می‌گشت و بنابر این قرآن این مطلب را با لطافت خاصی بیان نموده است که اولاً با نظرات مردم آن زمان صریحاً منافات نداشته باشد و ثانیا حقیقت را بیان کرده باشد.

نکته دوم:

مقدمتا می گویم: هر عبارتی یا نص در یک معناست و یا ظاهر. نص، عبارتی است که تنها یک احتمال دارد و از این رو تاویل پذیر نیست. اما ظاهر، عبارتی است که دارای چند احتمال باشد و از این رو تاویل پذیر است به این معنا که با کمک شواهد و قراین، می توان آن را از معنای ظاهریش، به معنای دیگری برگرداند(تاویل: برگرداندن).

در قرآن کریم، مطلبی که نَصّ در ثابت یا متحرک بودن زمین باشد وجود ندارد.(و علت آن نیز بیان شد که قرآن نمی خواسته با دانشمندانی که تا قرن چهاردهم میلادی، معتقد به سکون زمین بوده اند در بیفتد چرا که این کار با اهداف تربیتی قرآن منافات داشت)و آنچه در قرآن آمده است ظاهر در معانی یاد شده است نه نص در آنها؛ مثلا در قرآن آمده است که :" آیا نمی بینند که کوه ها چگونه نصب شده و زمین چگونه مسطح گشته است؟"(غاشیه:20). این آیه ممکن است دو معنا داشته باشد. اول اینکه زمین کروی نیست. دوم اینکه زمین را هموار گردانیدیم تا قابل زندگی باشد.

این آیه ظاهر است نه نص؛ از این رو تفسیر و تاویل پذیر است. به سه دلیل، مراد این آیه نمی تواند نفی کرویت یا سکون زمین باشد: 1) کنار هم قرار گرفتن کیفیت ظاهری کوه ها و زمین: کوهها برافراشته شده اند و زمین مسطح. وقتی به کیفیت کوه ها توجه می کنیم می بینیم مراد آیه این است که شکل عمومی زمین، همانند کوه ها نبوده بلکه هموار و قابل زندگی  است. 2) آیات متعددی که به کرویت و حرکت زمین اشاره کرده اند می توانند دلیل بر صحت تفسیر دوم باشند (مثل آیاتی که از مشرق ها و مغرب ها سخن می گویند. در صورتی که زمین مسطح باشد تنها یک مشرق و یک مغرب وجود دارد نه مشارق و مغارب. دقت کنید!) 3)نظریات اثبات شده علمی می تواند خود مویّد تفسیر دوم باشد.از آنجا که در این آیات – به خودی خود و با صرف نظر از سایر آیات- دو احتمال وجود دارد و ما نمی دانیم مراد خداوند کدام احتمال است، نظریه های علمی به ما کمک می کند تا مراد حقیقی خدای متعال را دریابیم.

از این بیان به خوبی می توان فهمید که اگر عبارتی در قرآن یا سنت وجود داشته باشد که "ظاهر" باشد، مطالب اثبات شده علمی(نه فرضیه های اثبات نشده)، می تواند مبیّن و مفسر این ظواهر باشد و یک احتمال را بر دیگری ترجیح دهد(تاویل صحیح).

در بحث سکون یا حرکت زمین نیز همین گونه است؛ یعنی چون عبارات ذکر شده در قرآن، ظاهر هستند باید به دنبال شواهد و دلایلی گشت که یک احتمال را بر دیگری ترجیح دهد.

مثلا یکی از آیاتی که مورد استناد این مفتیان اهل سنت قرار گرفته این آیه است که " ما کوه ها را میخ ها قرار دادیم"(سوره نبأ). این آیات نیز ظاهر بوده و دو احتمال در مورد آنها وجود دارد: احتمال اول این است که منظور این آیات این باشد که ما بوسیله کوه ها، زمین را به جسم دیگری میخ کوب کرده ایم و به همین جهت، زمین حرکت نمی کند.(همان احتمالی که مد نظر این مفتیان است)

احتمال دوم این است که مراد این باشد که: همان گونه که میخ، موجب استواری یک چیز شده و به آن ثبات و آرامش می دهد، ما نیز کوهها را همین گونه قرار داده ایم تا مایه آرامش و استواری زمین گردند.

احتمال دوم منافاتی با حرکت زمین ندارد؛ یعنی ممکن است زمین –به همراه کوه ها- در حرکت باشد و در عین حال کوهها مانند یک میخ و یک لنگر، تعادل زمین را حفظ نمایند.

احتمال دوم از یک سو توسط آیات دیگر قرآن تایید می شود (مثل همان آیه ای که به حرکت کوه ها همراه با زمین اشاره می کند) و از سوی دیگر با نظریه های اثبات شده علمی سازگار تر است؛ زیرا اولا اثبات گشته که زمین متحرک است و ثانیا نقش کوه ها در ثبات و تعادل زمین نیز به تایید رسیده است. پس این آیات خود، دو معجزه علمی قرآن هستند.

نکته سوم:

از این برداشت سطحی و ابتدایی که توسط یک مفتی (و به تعبیر ما شیعیان: مرجع تقلید اهل سنت) صورت گرفته می توان فهمید که تفسیر قرآن کاری بسیار دشوار است و باید با توجه به آیات دیگر قرآن صورت گیرد؛ یعنی تنها کسی می تواند مفسر قرآن باشد که به یک معنا "اسلام شناس" باشد.

نکته چهارم:

براستی چگونه ممکن است کسی در قرن حاضر زندگی کند و حرکت زمین را نپذیرد؟ مخصوصا که قرآن-در زمانی که همه باور به ساکن بودن زمین داشتند- در موارد متعددی به حرکت زمین اشاره کرده است.

علت این امر جهالت است یا تعصب بی جا و یا چیز دیگر؟

در نظر اول ممکن است جهالت و تعصب بی جا را علت این امر بدانیم اما برای من قابل باور نیست.

تحلیلی که من دارم، دقیقا مشابه تحلیل فلسفه پیدایش طالبان است. این گروه، بطور هدفمند و حمایت شده "خلق" شدند تا آبروی اسلام را بریزند و اسلام را در نظر مردم، دینی متحجّر، زشت، خشونت طلب و غیر منطقی جلوه دهند.

نکته پنجم:

این گونه اظهار نظرها، همان گونه که مردم را از اهل سنت دور می کند، به همان اندازه به مذهب تشیع، سوق می دهد. به عبارت دیگر، این مطالب درستی مذهب تشیع و عالمانه بودن آن را و ارتباط امامان شیعه را با خالق هستی به خوبی نمایان می سازد. این گونه اظهار نظر ها زاییده دوری از معارف ناب مکتب اهل بیت علیهم السلام است.

نکته ششم:

به راستی آیا "تکفیر" یک مسلمان به این سادگی است که "هر کس به ساکن بودن زمین اعتقاد نداشته باشد کافر است"؟! مگر این مساله جزو اصول دین یا فروع دین یا حتی اصول و فروع مذهب است؟ آیا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز همین گونه مسلمانان را کافر خطاب می کرد؟!

نکته آخر:

در نهایت باید نسبت به بیداری شیعیان و مخصوصا عالمان دینی و حتی عالمان اهل سنت تذکر داد. این حرکات ضد علمی- اسلامی بطور هدفمند طراحی شده و نیاز به یک عکس العمل جدی دارد. بر هر اسلام شناسی است که ضد اسلامی بودن این سخنان را اعلام و اظهار نماید.

مسلمان شدن فیزیکدان برجسته اوکراینی و علت آن

به گزارش ابنا به نقل از سایت "اتحادیه سازمانهای اسلامی در اروپا"،"دیمیتری بولیاکف" فیزیکدان برجسته اوکراینی چندی پیش با حضور در مرکز اسلامی شهر کیف پایتخت اوکراین و با گفتن شهادتین نزد امام جماعت این شهر رسما دین اسلام را برای خود برگزید.

این دانشمند اوکراینی با اشاره به چگونگی محرز شدن حقیقت دین اسلام برای وی تصریح کرد: پس از مطالعه مساله گردش زمین به دور محور خود در احادیث نبوی(ص) تصمیم به مسلمان شدن گرفتم.

بولیاکف 22 ساله در ادامه اظهار داشت: راه آشنایی من با اسلام تنها از راه علمی بوده است؛ من یکی از اعضای گروه علمی فیزیک خلاء هستم که زیر نظر پروفسور " نیکلای کوسینیکف" یکی از دانشمندان برجسته در این رشته کار می‌کند.

وی تاکید کرد: آنها نمونه‌های آزمایشگاهی مختلفی را مورد بررسی قرار دادند تا به تحلیل چرایی گردش زمین به دور محور خود که یک نظریه جدید است برسند و سرانجام آن را ثابت کردند ولی غافل از این که این نظریه در احادیث نبوی که از1400 سال پیش به یادگار مانده و همه مسلمانان به آن اعتقاد دارند وجود دارد و این مطلب یک چیز را ثابت می‌کند و آن این که تنها منبع اسلام و پیامبرش می‌تواند آفریدگار جهان باشد.

تحلیل ابنا:

آنچه که بیش از پیش در بین قشرعلمی کشورهای غربی می توان یافت موج گسترده گرایش آگاهانه آنها به دین مبین اسلام است.

دانشمندان غربی در رشته های مختلف از روی یافته های جدید علمی که بدست می آورند و پی بردن به اینکه یافته های جدید آنها ،1400 سال پیش در بین مسلمانان نهادینه شده و اسلام آن را معرفی کرده بود با حقیقت دین مبین اسلام آشنا شده وبه این دین مشرف می شوند.

دانشمندان پس از گذشت قرن‌ها، بسياری از حقايق عالم آفرينش را بر اساس معارف ارائه شده در قرآن، سنت و معارف اهل بيت(ع) بدست می‌آورند.

بالطبع قرآن یکی از عوامل مهم شناساندن اسلام به متفکران غربی است این تاثیرگذاری به شکلی است که دانشمندان و اندیشمندان غربی نظرات جالب و قابل توجهی درباره قرآن کریم معجزه جاوید پیامبرگرامی اسلام ارائه دهند؛برای نمونه می توان به چند نمونه از این نظرات اشاره کرد:

دكتر فيليپ، استاد دانشگاه پرينستو:

قرآن كلام خداست و آخرين كتاب وحى نازل از آسمان است. اين كتاب الهى ازلى و غير مخلوق است. آنچه از قرآن است: از حروف و قراآت و اساليب لغوى و مجازات كلامى مطابق است بعينه با ام الكتاب يا لوح محفوظ كه در سماء علوى ابدالاباد وجود دارد. قرآن از تمام معجزات بزرگتر است و اگر سراسر اهل عالم جمع بشوند هر آينه از آوردن مثل آن عاجز خواهند ماند... مؤثرترين قسمتهاى قرآن شريف كه به اعماق ضمير و درون نفس انسانى نفوذ مى‏كند آن قسمتى است كه از مسئله آخرت و عقبى سخن مى‏گويد... او امر و احكام قرآنى منحصر به چند اصل نيست مثلاً قاعده احسان يكى از مقررات شريف قرآنى است... و مانند ديگر كتب آسمانى كه متضمن تعاليم عاليه اخلاقى است در قرآن شريف آيات عديده كه نمونه اعلاى مكارم اخلاق است نازل شده .

درابر،  استاد دانشگاه، آمريكا:

قرآن عهده‏دار بزرگترين اعمال ممكنه و خدمات عاليه گرديده است. اين كتاب بهترين معجزه محمد (ص) پيغمبر عظيم الشأن اسلام مى‏باشد.

پرفسور مرى گليورد دورمان،  دانشمند و خاورشناس:

قرآن لفظ به لفظ به وسيله جبرئيل بر محمد (ص) وحى شده و هر يك از الفاظ آن كامل و تمام است. قرآن معجزه‏اى است جاويد و شاهد بر راست بودن ادعاى محمد (ص) قسمتى از جنبه اعجاز آن مربوط به سبك و اسلوب انشاى آن مى‏باشد، و اين سبك و اسلوب به قدرى كامل و عظيم و باشكوه است كه در حقيقت امر نه جن و نه انس توانائى بر آوردن مثل آن را ندارد و نمى‏تواند كوچكترين سوره‏اى نظير و شبيه به آن بياورد.

قسمت ديگر از اعجاز قرآن مربوط به تعليمات و پيشگوئى‏هايى است كه در آن مندرج مى‏باشد و اين قرآن به نحو اعجاز داراى اطلاعاتى است كه مرد درس نخوانده‏اى مانند محمد (ص) هيچگاه قادر نبود شخصاً آن كلمات و الفاظ و اطلاعات را جمع‏آورى كرده باشد .

خانم مارگرت ماركوس .محقق آمریکایی:

خانم مارگرت ماركوس، تحصيل كرده در دانشگاه نيويورك (آمريكا) كه مسلمان شده و برخود، مريم جميله، نام نهاده است)

جنبه اعجاز قرآن نه فقط مربوط به اصل و محتويات آنست بلكه مربوط به شكل و ظاهر آن نيز مى‏شود چگونه مردى درس نخوانده توانسته است چنان اثرى را به وجود آورد كه نه فقط بالاتر و برتر از آن چيزى وجود ندارد بلكه قابل تقليد نيست قرآن مقامى دارد كه حتى اگر جن و انس با يكديگر همكارى كنند نمى‏توانند شبيه آن را به وجود بياورند.

حضرت محمد (ص) از طرف خدا اجازه داشت تا همه مخالفان و نقادان را به مبارزه دعوت كند كه يك سوره نظير قرآن بياورند طرفهاى اين مبارزه همان طور كه انتظار مى‏رفت هيچوقت نتوانستند نظير آن را بياورند و حتى وقتى كه اين كتاب مقدس تلاوت مى‏شود به مناسبت نظم و ترتيب و انسجام و خصوصيات ادبى كه دارد در شنوندگان اثرى دارد كه آنها را مسحور مى‏نمايد گو اينكه معنى آن را نفهمند و براى آنها غامض باشد. (منبع: سته)

آیت الله بروجردی و انیشتین ؛ از نسبیت زمان تا معراج پیامبر و حقانیت شیعه. تحلیل ایمان نو

آلبرت انیشتین(وفات 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ

" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954

یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می دهد و آن را کامل ترین ومعقول ترین دین می داند.

 

این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی انیشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است. انیشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی شود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.


از آن جمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل می کند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون می شود. اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...انیشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین انیشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل).


او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:


E = M.C2 >> M = E :C2


یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عیناً به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.

او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...


بطور خلاصه: او می گوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیّز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...

در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست و هنوز زود است که مردم این را بفهمند..


در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . انیشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.


3000000 دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسور ابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط انیشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است. اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری می شود...

 

در آخرین نامه آمده است: « خوب به یاد دارم که وقتی در 6 آگوست 1945 آن مرد ناپاک پلید اکتشاف فیزیکی من را – که کشف نیروی نهفته در اتم بود – همچون صاعقه­ای آتشبار و خانمان سوز بر سر مردم بی دفاع هیروشیما فرو ریخت من از شدت غم و اندوه مشرف به مرگ شدم و در صدد برآمدم که موافقتنامه­ای بین المللی به امضاء و تصویب جهانی برسانم. گر چه در این راه برای من توفیقی حاصل نشد ولی ثمره ی آن آشنایی با شما مرد بزرگ بود که هم تا حدی من را از آن اندوه عظیم خلاص نمود و هم بالاخره سبب مسلمان شدن پنهانی من شد.»... « و اکنون ای جناب ... بروجردی، ای پیشوای خردمند و ای پدر مهربان! بسیار از شما سپاسگزارم که در 1952 در پی مرگ (وایتسمن) – رئیس جمهور وقت اسرائیل هنگامی که من از شما تقاضای مشاوره کردم که آیا ریاست جمهوری اسرائیل را – که رسماً و علناً به من (انیشتین) پیشنهاد شد و همگان مرا یک یهودی دنیا دیده و مهاجر از وطن می­دانستند – بپذیرم؟ خود در جواب نامه ((ایکس – 32)) فرمودید: "انسان خداترس و خردمند چنین پیشنهادی را هرگز نمی­پذیرد. هر کس به دنبال سیاست رفته آلوده شده است. پس شما خود را آلوده سیاست نکنید" لذا من (انیشتین) نیز به بهانه اشتغالات علمی، این پیشنهاد را رد کردم.»

منبع: جهان نیوز و پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی بروجری(قدس سره):

http://broujerdi.org/content/view/27/1

 

 

تحلیل ایمان نو

ظاهرا این نامه نگاری بیش از هشت سال به طول انجامیده و حدود چهل نامه بین انیشتین و آیت الله بروجردی رد و بدل شده است. در برخی اخبار مطالب متنوع و شرح و بسط های زیادی نیز در زمینه های مختلف از او نقل شده است. اما به جهت اینکه آن مطالب بعدی برای بنده قدری مشکوک به نظر رسید و نتوانستم سند معتبری برای آن بیابم از ذکر آن خود داری کردم.

اما درمورد مطالبی که در وبلاگ ذکر کردم شواهد متعددی وجود داشت که صحت اصل خبر را تایید می کرد. در این زمینه چند نکته به نظرم رسید که قابل توجه و تامل بود.

1) این اولین بار نیست که دانشمندی متفکر پس از آشنایی با معارف ناب شیعی، پی به حقانیت این دین و مذهب شریف می برد و به آن ایمان می آورد.

2) و این اولین بار نیست که چنین اطلاعات ارزشمندی باید بخاطر "مسایل امنیتی؟!" در پشت پرده بماند تا از انقلاب فکری و دینی جلوگیری کند.

3) وجود برخی شرح و تفصیل های اغراق آمیز (در مورد عبادات نیمه شب انیشتین و...)  در برخی سایت ها و  وبلاگ ها، شاید نشان از توطئه ای مرموز  و حساب شده در این زمینه باشد که مسلمانان و اهل تحقیق باید به هوش باشند. یکی از ترفندهای تبلیغاتی این است که یک مطلب درست را با حواشی و فروعات کاذب مطرح می سازند تا اصل خبر مورد تردید قرار گیرد.

4) قرآن و سخنان ناب معصومان، همواره الهام بخش کشفیات بزرگی در طول تاریخ علم بوده و هست. این مطلب به اندازه ایست که امروزه برخی دانشمندان تجربی غرب در میان این کتب به دنبال فرضیه های علمی می گردند.

4) وجود چنین مطالب اسرار آمیزی در قرآن و سنت پیشوایان دین که با عالم فیزیک و متافیزیک در ارتباط است نشان از این حقیقت دارد که گوینده این سخنان ارتباط ویژه ای با خالق هستی دارد که به این سادگی پرده از اسرار هستی می گشاید؛ اسراری که پس از گذشت قرنها با پیشرفت علم و تلاش دانشمندان علوم مختلف اثبات می گردد.

5) در مورد نظریه "وحدت وجود" صدر المتالهین، آنچه به نظر می رسد این است که این نظریه به غلط برای انیشتین تفسیر شده است و آنچه ملاصدرا می گوید این نیست که "موجود الف با موجود ب یکی بوده و اجزای تشکیل دهنده هر دو یکی است و در نتیجه هیچ مرز وجودی بین آن دو نمی باشد". این تفسیر غلط ، سازگار با نظریه وحدت موجود است نه نظریه وحدت وجود. نظریه وحدت وجود معنای دقیق تری دارد که از حوصله این بحث خارج است.

6) نسبیت عقل بشری به معنای خطا پذیری آن ، مطلبی است که مورد پذیرش اصولیان شیعه نیز قرار دارد اما این مطلب، به معنای تایید نظریه اخباریان مبنی بر بی اعتباری عقل بشری نیست (هر چند اخباریان نیز بطور مطلق، عقل بشر را غیر معتبر نمی دانسته اند) همچنان که خطا پذیری علوم تجربی به معنای بی اعتباری این علوم نیست.

 

 

تصحیح یک اشتباه (1)

با هم بخندیم اما به هم نخندیم .

با هم خندیدن نشانه با ایمان است و به هم خندیدن نشانه نادان.

مطلب اول از روایات بسیاری استفاده می شود که مومن را شوخ طبع و همراه با تبسم همیشگی می خوانند و مطلب دوم مضمون آیه ۶۷ سوره بقره است.

پرسش و پاسخ5: حقیقت وحی و تفاوت آن با الهام و شعر (نقد سخن دکتر سروش)

پرسش:

با سلام، مقاله ای را از دکتر سروش خواندم که به نظرم خیلی عجیب آمد و به کفر شبیه تر بود تا سخنان یک مسلمان؟! در این مقاله وحی و قرآن، مخلوق پیامبر دانسته شده و بیان شده که علمای شیعه نیز همین نظر را دارند. خواهشمندم در این زمینه توضیح دهید و نظر خودتان را نیز بفرمایید.(پریسا. ر. دانشجو)

پاسخ:

من هم عرض سلام دارم. این مقاله را خواندم و بسیار تاسف خوردم که چرا ایشان باید سخنی چنین غیر محققانه بیان نماید.در مورد سخنان ایشان اشکالات تخصصی فراوانی وجود دارد که بنده تنها به اشکالات کلی و عمومی آن اشاره می کنم. شما نیز اگر می توانید در این بحث شرکت کنید.

در ابتدا ارکان اصلی سخن ایشان را بیان می کنم و سپس نقد می نمایم. این ادعا چند رکن دارد:

رکن اول: وحی از سنخ الهام و هم سنگ شعر است.

رکن دوم: حالات، خصوصیات و فرهنگ زمانه پیامبر، اثر گذار بر وحی بوده است. (این رکن، نتیجه الهام دانستن وحی است.)

رکن سوم: پیامبر، سازنده و خالق وحی است.( این رکن، نتیجه اثرگذار دانستن پیامبر بر وحی است.)

رکن چهارم: اگر پیامبر بیشتر زندگی می کرد، بر حجم وحی(قرآن)، افزوده می شد. (این رکن اگر چه در این مقاله، بیان نشده اما در سایر سخنان ایشان (مخصوصا مقاله قبض و بسط شریعت) آمده است و در حقیقت نتیجه  و ثمره اعتقاد به سه رکن پیشین است.)

از نظر ما با اندک دقتی در مفهوم وحی و ویژگیهای آن، روشن می گردد که این سخنان ناشی از اشتباه میان دو معنا و کاربرد متفاوت وحی است. با روشن شدن این مغالطه و برخی اشکالات دیگر، معلوم می گردد که تمامی ارکان این نظریه سست و بی اساس است.

نقد رکن اول:

وحی در لغت به معنای "اشاره"، "سرعت"، و بطور کلی"تفهیم و القای سریع و نهانی مطالب" می باشد.

در کاربرد قرآنی، وحی دست کم چهار معنا دارد:

1) گاهی وحی به معنای اشاره پنهانی است: «زکریا به مردم وحی کرد...»(مریم:13). زکریا که روزه سکوت داشت با اشاره به مردم چیزی را فهماند. این نوع فهماندن را قرآن، با تعبیر وحی بیان می نماید.

2) زمانی مراد از وحی، الهام است. «به مادر موسی وحی کردیم»(قصص:7)؛ «شیاطین به دوستان خود وحی می کنند...»(انعام:112). این که گاهی- به تعبیر عامیانه- به دل انسان چیزی می افتد، همان الهام شدن است. وسوسه های شیطان نیز از سنخ الهام است. شعر نیز از همین نوع است.

3) برخی مواقع، مراد از وحی، هدایت غریزی است. موجوادت بطور غریزی برخی امور را می دانند و کسی به آنها تعلیم نداده است؛ مثل زنبوری که ساختن کندو و عسل را بطور غریزی بلد است. قرآن دادن این آگاهی غریزی به موجودات را، وحی می نامد: «پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد که...»(نحل:68).

4) در اکثر مواقع، مراد از وحی، "وحی رِسالی یا تشریعی" است. این وحی، چون شاخصه اصلی رسالت و پیامبری است "رسالی" و چون بیان کننده تشریعات و قوانین الاهی است "تشریعی" نامیده می شود.

در کاربرد مطلق، وقتی سخن از وحی به میان می آید مراد همان وحی رسالی است. وحی به این معنا، ویژگیهای خاصی دارد که آن را از سایر موارد متمایز می کند. عدم توجه به این ویژگیها باعث می شود که وحی و الهام(کاربرد دوم وحی) شبیه به هم تلقی شوند.(همان طور که در کلام آقای سروش، این اشتباه رخ داده است.)

باید توجه داشت که وحی، حقیقتی ناشناخته و دست نیافتنی دارد؛ زیرا امری غیر مادی و خارق العاده است. اینکه وحی، امری غیر مادی و مربوط به متافیزیک است باعث شده که با ابزار تجربی قابل درک نباشد. از این رو باید برای شناخت آن، به آموزه های دینی مراجعه نمود. در آموزه های دینی نیز تنها برخی نشانه های وحی و اقسام و طرق گوناگون آن بیان شده است. این نشانه ها حکایت از غیر طبیعی بودن این حقیقت مرموز و اسرار آمیز دارد؛ مثلا این نشانه که: هنگام نزول وحی اگر پیامبر سوار بر حیوانی بود، حیوان بی درنگ توقف می کرد و گاهی از شدت سنگینی وحی، شکم حیوان به زمین می خورد و نزدیک بود پاهایش بشکند. گاهی به پیامبر حالت ضعف یا بیهوشی دست می داد و پس از آمدن به حالت طبیعی، عرق از پیشانی پاک می نمود و سپس به بیان آنچه به او وحی شده است می پرداخت.

تفاوتهای وحی و الهام:

الف: وحی نیاز به آمادگی قبلی دارد بر خلاف الهام. بر هر کسی ممکن است الهام گردد اما تنها به افرادی وحی می شود که آمادگی فوق العاده ای در خود ایجاد کرده باشند. در روایات آمده است که: "خداوند قلب و روان پیامبر را بهترین و پذیرا ترین قلبها یافت و آنگاه او را برای پیامبری برگزید."(بحار الانوار، ج18ص205 حدیث36) هم چنین می خوانیم: "خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد مگر آنکه عقل او را به کمال رسانده باشد وعقل او از عقل تمام  عقول امت خود، برتر باشد".(اصول کافی ج1ص13)

ب: منشا وحی روشن است اما منشا الهام روشن نیست. وحی، همیشه رحمانی است اما الهام، ممکن است رحمانی، شیطانی یا نفسانی باشد و گاهی شخص الهام شونده دچار تردید می گردد که این الهام از کجاست و یا مراد از آن چیست. اما در وحی، هیچ تردیدی برای شخص دریافت کننده، وجود ندارد. در مورد علت این امر، بیان شده است: "خدا پرده از جلوی چشم آنان بر می دارد"(بحار الانوارج11ص56) و "چنان آرامش و وقاری به آنان ارزانی می دارد که گویا آنچه را که از جانب خدا به آنها می رسد با چشم باز می بینند"(بحار الانوار ج18ص262).

از دو فرق مذکور، چندین تفاوت دیگر نیز نشات می گیرد. مثلا در مواردی که الهام، نفسانی است؛ افکار و عقاید و ویژگیهای شخصیتی ، رفتاری و فرهنگی شخص و نیز حب و بغض های او در این الهامات تاثیر مستقیم یا غیر مستقیم (خود آگاه و ناخود آگاه) دارد. و اساسا این الهامات، بر گرفته از همان افکار، باورها و علاقه ها است.

و نیز، این الهامات نفسانی به حیطه معلومات شخص محدود اند، در حالی که در وحی، پیامبر به اطلاعاتی دست می یابد که قبلا نمی دانسته و نمی توانسته بداند.

همچنین در این الهامات نفسانی، شخص، نقش سازنده و خالق دارد اما در وحی، نقش پیامبر، تنها دریافت کننده است و بطور آگاهانه یا ناگاهانه نمی تواند چیزی از آن کم یا بدان بیافزاید:

اکنون به این آیات ارزشند توجه کنید:

«سوگند به آنچه مى‏بينيد*و آنچه نمى‏بينيد* كه [قرآن] قطعا گفتار فرستاده‏اى بزرگوار است*و آن گفتار شاعرى نيست.چه كم، ايمان داريد؟! * و نه گفتار كاهنى است. چه كم، پند مى‏گيريد؟! *  فرودآمده‏اى است از جانب پروردگار جهانيان * و اگر او[ پیامبر] پاره‏اى گفته‏ها بر ما بسته بود * دست راستش را سخت مى‏گرفتيم * سپس رگ قلبش را پاره مى‏كرديم * و هيچ يك از شما مانع از [عذاب] او نمى‏شد»(الحاقة: 38-47)

این آیات، با وضوح تمام نشان می دهد که پیامبر –خواسته یا ناخواسته- تاثیری بر وحی الاهی نداشته و نمی توانسته داشته باشد. همچنین، این پندار باطل را که قرآن، از سنخ الهام است(شعر)، با صراحت، نفی می کند.

در این آیه بیان شده که قرآن، سخن رسولی کریم است نه شاعر یا کاهن. رسول کریم بیان کننده این است که او فرستاده ای امین است و آنچه می گوید از خود او نیست و تنها پیام آوری است که در این پیام آوری نهایت امانت داری را نموده است. شاعر نیست؛ یعنی آنچه می گوید ساخته ذهن و معلومات او نیست و در نهایت کاهن نیست؛ بدین معنا که سخنان را از جنیان دریافت نکرده است.

نقد رکن دوم:

با روشن شدن تفاوت اساسی میان وحی و الهام، رکن دوم نیز ابطال می شود.

ممکن است گفته شود: در قرآن، بسیار مشاهده می شود که مطالبی عنوان می گردد که مبتنی بر فرهنگ زمان نزول قرآن است. حتی سبک بیان برخی آیات، مبتنی بر همان فرهنگ است. وقایعی که در قرآن نقل شده و یا حتی برخی احکام، متعلق به آن فرهنگ است. پس می توان گفت: قرآن متاثر از فرهنگ زمان نزول است.

این سخن یک معنای درست دارد و یک معنای غلط:

معنای درست این است که قرآن برخی از مطالب و معارف خود را با توجه به فرهنگ زمان نزول و سطح فهم آنها و یا در قالب وقایع رخ داده در آن زمان، بیان کرده است. این مطلب درست است و البته بسیار لازم و حکیمانه.

باید توجه داشت که مخاطبان قرآن را دو دسته اصلی تشکیل می دهند. دسته اول معاصران نزول قرآن که از فرهنگ ویژه  و معلومات اندکی برخوردار بودند. دسته دوم مخاطبان آینده قرآن، که با توجه به خاتمیت اسلام و قرآن، تمامی افراد بشر تا قیامت را در بر می گیرد. از آنجا که معاصران نزول نیز سهمی در این مخاطبه داشته اند، ویژگیهای فکری و فرهنگی آنها نیز مورد توجه قرآن بوده است و معارف قرآنی، بگونه ای بیان شده است که برای آنها نیز قابل فهم باشد. درست مثل اینکه یک فرد متخصص بخواهد یک مطلب تخصصی را برای افراد عادی بیان کند. روشن است که اقتضای حکمت این است که مطالب عمیق را با توجه به سطح فهم مخاطبان باید گفت.

از طرفی، بیان حقایق در قالب وقایعِ رخ داده و اتفاقات پیش آمده، خود به فهم بهتر آن حقایق، کمک می کند. کما اینکه امروزه یکی از راه های تشخیص معنای یک آیه، توجه به شان نزول آن آیه است.

پس اگر مراد از" اثر گذاری فرهنگ زمان نزول، بر قرآن"، معنای یاد شده باشد صحیح و البته لازم وحکیمانه است. اما این مطلب نیز تنها در مورد بخشی از حقایق است و بخشی از آیات، بر مبنای فرهنگ عمومی بشر بیان شده و اساسا مخاطبان آن، افراد آینده است بگونه ای که افراد معاصر نزول، تنها یک معنای سطحی از آن برداشت می نموده اند.(مثل مطالب علمی - تجربی یا  معارف عقلی وفلسفی قرآنی).

اما معنای غلط این سخن، این است که معارف قرآن، برگرفته از فرهنگ زمان نزول باشد؛ به این معنا که قرآن مطالب غلطی را به این خاطر که مردم آن زمان پسندیده و پذیرفته اند بیان نماید و یا اطلاعات ارایه شده در قرآن، از باورهای فرهنگی و داده های علمی آن زمان گرفته شده باشد.

این معنا نه درست و نه معقول است. قرآن همواره فرهنگ زمان نزول را نقد و عناصر غلط آن را رد یا اصلاح می نماید. از طرفی مطالبی در قرآن بیان شده که در فکر و تصور مردم آن زمان نمی گنجید و امروزه، تنها با پیشرفت علم و تمدن برای ما آشکار گشته است.(توجه به اعجاز علمی قرآن، این مطلب را آشکار می نماید.)

نقد رکن سوم:

اعتقاد به این رکن، محصول اشتباه میان مفهوم وحی و الهام است.

آنچه برای نویسنده این سطور بسیار عجیب است این نکته است که آقای سروش، پس از بیان این نکته که قرآن، مخلوق پیامبر است بیان می دارد که تمام متکلمان شیعه و معتزلان(یکی از دو مکتب کلامی اهل تسنن)، همین نظر را دارند.

ایشان در این بیان نکته مرتکب اشتباه بسیار فاحش تری گشته است.

 از نظر این دسته از متکلمان، قرآن مخلوق است اما مخلوق چه کسی؟ خدا یا پیامبر؟

در علم کلام(اعتقادات)، بحثی مطرح شده که قرآن، حادث (پدید آمده: مخلوق) است یا مثل خود خدا، قدیم (غیر مخلوق) است. اشاعره که یکی از دو گروه متکلم اهل تسنن را تشکیل می دهند اعتقاد به قدیم بودن قرآن داشتند و امامان معصوم و به تبع ایشان، شیعه و معتزله، بر این فکر، خط بطلان کشیدند و تاکید کردند قرآن کلام خداست و تکلّم ( بیان و تفهیم حقایق توسط خدا بوسیله خلق صوت یا القای مطلب بر فرشته وحی و یا قلب پیامبر)، هم چون خلق کردن و روزی دادن، از افعال خداست و مثل سایر افعال، حادث است.(بر خلاف صفات ذاتی مثل علم و قدرت و حیات که عین ذات پروردگارند و جدایی از او ندارند و از این رو قدیم هستند.)

اما این کلام(وحی و قرآن)، مخلوق چه کسی است؟ تا بحال احدی (جز آقای سروش) نگفته که قرآن مخلوق پیامبر است. علت این است که در علوم اسلامی جزو واضحات است که آنجا که سخن از مخلوق بودن و حادث بودن قرآن مطرح است، بحث خالقیت الاهی است نه کس دیگر.

به نظر نگارنده این سطور، آقای سروش با بیان این مطلب، اعتبار عملی خود را از بین برده است. در نظر بنده، ایشان در مقالات دیگر خود ، اگر چه اشتباهات و مغالطات زیادی دارد، اما وجهه علمی و تحقیقی خوبی از خود نشان داده است اما در این گفتار، این وجهه را در نظر محققان علوم اسلامی از بین برده است.

خوب است بدانید این که مراد از مخلوق بودن قرآن، اثبات خالقیت الاهی است نه پیامبر، جزو بدیهیات علم کلام و "الف بای" علوم اسلامی است که حتی دانشجوی کارشناسی این رشته ها نیز این مطلب را می داند؟!.

 تنها توجیحی که بنده می توانم داشته باشم این است که آقای سروش، متخصص در علوم اسلامی نیست. ایشان "مولوی شناس" است نه "اسلام شناس".

نقد رکن چهارم:

اعتقاد به رکن چهارم، ریشه در باور به سه رکن پیشین دارد. یعنی اگر قرآن را الهام دانستیم و شخصیت پیامبر و فرهنگ زمانه او را تاثیر گذار بر مطالب قرآن و سازنده آن تلقی کردیم می توانیم این نتیجه را بگیریم که با افزایش عمر پیامبر، حجم وحی و قرآن نیز، افزوده می شود.

علاوه بر اینکه سه رکن پیشین غلط و سست است دلایل دیگری نیز بر ابطال این سخن وجود دارد؛ از جمله خاتمیت اسلام.

خاتمیت اسلام و قرآن، تنها در صورتی معنای صحیحی می یابد که آنچه مورد نیاز دینی بشر تا قیامت باشد در قرآن و سنت معصومان ارایه شده و یا راه حلی برای دسترسی به آن پیش بینی شده باشد. در غیر این صورت، خاتمیت دین و قرآن، حکیمانه نخواهد بود.

اگر این مقدمه را در کنار ادله خاتمیت  و حکیم بودن خدای متعال قرار دهیم به این نتیجه می رسیم که آنچه برای بشر لازم بوده است، در قرآن با بیان کلیات، و در سنت معصومان با بیان جزئیات، صورت گرفته است. در غیر این صورت، اعلام خاتمیت توسط خدای متعال، غیر حکیمانه خواهد بود.

لازمه این سخن، این است که حتی اگر پیامبر، ده ، صد یا هزار سال دیگر نیز در میان مردم زندگی می کرد چیزی بر حجم قرآن، افزوده نمی گشت؛ چرا که آنچه لازم بود و باید بیان می شد بیان گشته است و بیانات دیگر، تکرار مطالب قبلی و یا بیان اموری بود که ذکر آنها در قرآن، با فلسفه نزول قرآن منافات داشت.(مثلا در برخی روایات می خوانیم که در قرآن کلیات بیان شده و بیان جزئیات آن به عهده معصوم نهاده شده تا مردم خود را بی نیاز از معصومان ندانند و یا اگر برخی مطالب – از جمله نام علی بن ابیطالب علیه السلام- در قرآن ذکر می شد، قرآن مورد تحریف قرار می گرفت و چون خدا می خواست این قرآن تا قیامت باقی باشد و کار های خدا نیز از طریق همین اسباب طبیعی صورت می گیرد از ذکر آن مطالب خود داری شده است.)

از این مطالب دانسته می شود که طول عمر پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله- هیچ تاثیری در حجم قرآن نداشته است.

( کما اینکه ایشان در اواخر عمر شریف خویش، با اعلام به اینکه رحلت ایشان نزدیک است بیان داشتند که از این پس دیگر آیه جدیدی نازل نخواهد شد.)

 

پرسش و پاسخ 4: نقش انتخابات و شورا در تعيين امام !

پرسش:

 در جوامع امروزى يكى از بهترين راه‏ها براى تعيين يك مقام مسئول ،انتخابات است . قرآن نيز اين راه عقلايى را تأييد كرده و به آن دستور داده است :«و امْرُهم شورى بينهم»( شورى : 38) «و شاوِرهم فى الأمر» ( آل‏عمران : 159).

اهل سنت معتقدند امامت نيز از اين امر استثناء نبوده و امام نيز بايد بوسيله شورا انتخاب گردد . علت اینکه اهل سنت، پس از پیامبر اسلام(ص) به ترتیب : ابوبکر، عمر بن خطاب، عثمان و علی بن ابی طالب را خلیفه می دانند نیز همین شورا و انتخابات مردم است.

چرا شیعیان تعیین امام را بوسیله انتجابات و شوری صحیح نمی دانند؟ آیا نظر اهل سنت که امام و جانشین پیامبر باید توسط انتخابات معین شود صحیح تر نیست؟

پاسخ:

اهل تسنن با استناد به آیه شورا، تعیین خلفای سه گانه را قبل از علی بن ابی طالب (ع) توجیه کردند. از نظر ایشان، تعیین امام نیز باید با انتخابات انجام گیرد. اگرچه اين گروه، در نحوه اين انتخاب و افراد انتخاب‏كننده آن ، اتفاق نظر ندارند اما در اين نكته متفق‏اند كه امر انتخاب امام ، الهى نبوده و به خود مردم واگذار شده‏است . شيعه ضمن اين‏كه براى انتخابات و شورا جايگاه ويژه‏اى قائل است، با ادله‏ى متعددى اين عقيده را باطل دانسته و انتخاب امام را حق انحصارى‏خداوند مى‏داند .

در بررسی نظر اهل تسنن تنها به سه نكته اشاره مى‏نماييم:

الف : شورا در امور مردمى است نه امور الهى .

از عبارت "و امرهم شورى بينهم" (اضافه امر به ضمير هم) پيداست كه شورا مربوط به امور مردمى است و شامل امور الهى نمى‏گردد . به‏عنوان مثال هيچ‏كس‏نگفته كه در احكام و دستورات الهى نيز مردم مى‏توانند شورا برگذار نمايند كه‏مثلاً در صبح بايد دو ركعت نماز خواند يا سه ركعت !؟ اظهارنظر در اين امور در صلاحيت مردم نيست . امامت نيز از همين قبيل است . از نظر قرآن امامت ،عهد الهى است : «لاينال عهدى الظالمين» ؛( بقره : 124) انتخاب آن، توسط خداوند صورت گرفته و انسان در آن، هيچ اختيار و حق انتخابى ندارد : «وَ رَبُّكَ يَخْلُق مايَشاء وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُم الْخِيَرَةُ»( قصص : 67) پروردگارت آن‏چه مى‏خواهد مى آفريند وبرمى‏گزيند و براى آنان حق انتخاب نيست .

در تفسير قمى روايتى در ذيل اين آيه آمده كه همين معنا را تأييدمى‏نمايد : «يختارُ اللَّهُ عزوجل الامامَ و ليس لهم أنْ يختاروا» .( تفسير القمى ، على بن ابراهيم القمى ، ج 2 ، ص 143 و نيز تفسير نورالثقلين - حويزى ، ج 4 ،ص 136)

ب : شورا در امورى است كه از جانب خدا تعيين تكليف نشده باشد .

در امور مردمى نيز شورا در همه موارد مشروع نيست بلكه تنها در مواردى‏است كه از جانب شريعت حكمى نرسيده باشد . اگر شورا در امورى كه خداوند حكم و قانونى وضع نموده و دستور خاصى را مقرر كرده نيز مشروعيت داشته‏باشد ، وضع احكام و قوانين توسط خداوند كارى لغو و بيهوده بوده و مردم‏مى‏توانند برخلاف آن ، هر قانونى كه بخواهند مقرر نمايند !؟ اين امر ، چيزى جز نافرمانى و سرپيچى از دستورات الهى و گمراهى آشكار نمى‏باشد : «و ما كان ‏لِمؤمنِ و لا مؤمنةٍ إذا قضى اللَّهُ و رسولُه امراً أنْ يكونَ لهم الخيرةُ مِن امرهم  و مَن ‏يعص اللَّهَ و رسولَه فقد ضلّ ضلالاً مبيناً» .( احزاب : 36)

همان طور  كه در جای خود بحث شده است، قرآن و نيز شخص پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله نسبت به تعيين امام ساكت نبوده و دستورات صريح و متعددى ارائه ‏فرموده‏اند .

ج : انتخاب امام بايد از جانب كسى صورت گيرد كه از باطن افراد باخبر باشد.

همان طور  كه گذشت در امام ، صفاتى همچون : "عصمت" و "علم تام به‏شريعت" شرط است و تشخيص اين صفات تنها براى كسى مقدور است كه از باطن افراد خبردار باشد و به همين جهت، اين امر از عهده مردم خارج است .

امام مهدى‏عليه السلام در حديث مفصلى به همين امر اشاره مى‏نمايند. از ايشان‏سؤال شد چرا مردم نمى‏توانند براى خودشان امام انتخاب نمايند ؟ حضرت‏فرمودند : مردمان مصلح يا مفسد ؟ راوى عرضه داشت : مردمان مصلح . حضرت‏فرمودند : از آن‏جا كه مردم از باطن و نيّات افراد خبر ندارند آيا ممكن است‏شخص مفسدى را انتخاب نمايند ؟ عرضه داشت بله ممكن است . حضرت‏فرمودند : به همين علت ، انتخاب امام به مردم واگذار نشده است . سپس‏فرمودند : پيامبرانى كه خدا آن‏ها را برگزيده و بر آن‏ها كتاب نازل كرده و با وحى وعصمت تأييدشان نموده است آيا ممكن است منافقى را به گمان اين‏كه مؤمن است‏انتخاب نمايند ؟ راوى گفت خير . حضرت فرمودند : اما موساى كليم با اين‏كه ازعقل وافر و علم كاملى برخوردار بوده و بر او وحى نازل مى‏شده براى ميقات‏پروردگار ، كسانى را انتخاب كرد كه هيچ‏شكى در ايمان و اخلاص آن‏ها نداشت ‏اما آن‏ها منافق بوده و نهايتاً اعلام داشتند: اگر خدا را آشكارا مشاهده نكنيم‏ايمان نمى‏آوريم ! و به‏خاطر همين ظلمشان گرفتار صاعقه و عذاب الهى شدند. هنگامى كه انتخاب شخصى كه برگزيده خداست اين‏گونه باشد معلوم مى‏شود كه‏انتخاب گرى تنها از كسى صحيح است كه از باطن افراد، باخبر باشد . به همين‏جهت است كه انتخاب مهاجرين و انصار (در مسأله امامت) بى‏اعتبار است .( تفسير نورالثقلين ، حويزى ، ج 4 ، ص 137 و نيز : بحارالانوار ، علامه مجلسى ، ج 33 ،ص 74)

پرسش و پاسخ 3 : اهميت بحث امامت و مساله شیعه و سنی

پرسش:

می دانیم که شرایط کنونی جهان، بسیار حساس است و لزوم هر چه بیشتر وحدت بین مسلمانان را می طلبد. با این حال چرا برخی اصرار دارند که همواره بحث از شیعه و سنی و حقانیت یکی و بطلان دیگری را مطرح نمایند؟ آیا بهتر نیست به مشترکات، اهمیت بیشتری بدهیم و از مسایل اختلافی پرهیز کنیم.

 از طرفی آیا بحث امامت و خلافت، این همه اهمیت دارد که ضرر اختلاف را به جان بخریم؟ به نظر می رسد اختلاف شيعه و سنى در يك مساله‏ى صرفاً تاريخى است كه آيا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله واقعاً على‏عليه السلام را به عنوان خليفه و جانشين‏خود نصب كرده بود يا نه ؟ شيعيان مى‏گويند آرى و اهل سنت مى‏گويند خير. امّا در هر حال ، همه مى‏پذيرند كه در تاريخ اسلام آنچه واقع شد ؛ آن بود كه ابوبكر،عمر، عثمان و على‏ بن ابیطالب به ترتيب به خلافت رسيدند. حتى اگر پيامبرصلى الله عليه وآله على‏عليه السلام‏را به امامت و خلافت نصب كرده بود؛ خواسته‏ى او تحقق نيافت و ديگران ‏بر اين مسند نشستند و در قيامت پاسخ گو خواهند بود. امّا چه لزومى‏دارد كه اكنون نيز ما اين بحث صرفاً تاريخى را به ميان بكشيم و به اين اختلاف ، دامن بزنيم ؟! آیا با طرح این مباحث، می توانیم خلافت از دست رفته با باز گردانیم؟!

(با تشکر، زهره ش ، دانشجو)

پاسخ:

به نظر ما نیز امروزه مهم ترین چیز بین مسلمانان،حفظ وحدت و پرهیز از تفرقه است اما ریشه این تفرقه ها و اختلاف ها به هیچ وجه طرح مباحث علمی و اعتقادی مستدل نبوده و نمی تواند باشد. وحدت به معنای یک دست کردن اعتقادات و یک جور فکر کردن نیست و اساسا چنین چیزی ممکن نیست.

ریشه این اختلاف ها را باید در برخی تهمتها و کینه توزی ها و تکفیرها از یک سو، شفاف نبودن باورهای فرقه ای بخاطر عدم تبادل نظر علمی- اخلاقی از دیگر سو، انگیزه های سیاسی ضد اسلامی از سوم سو و در نهایت ساده اندیشی برخی از مسلمانان متعصب دانست.

اما در مساله امامت، حقيقت آن است كه اين اختلاف بسيار مهم ‏تر ، ريشه دارتر و پر فایده تر از یک بحث صرفا تاریخی است.

این مساله که چه کسی بر منصب خلافت نشست و چه کسی باید می نشست یک بحثی است که از نظر این جانب نیز در شرایط کنونی، چندان اهمیتی ندارد و قضاوت در مورد آن را باید به دادگاه عدل الاهی سپرد.

 اما بحث مهم تر که در خور توجه است اين است كه پس از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مرجعيت دينى ومعنوى امّت به چه كسى واگذار شده است؟ مردم مسائل دين خويش را از چه‏كسى فراگيرند تا دچار گمراهى و ضلالت نشوند؟ شيعه با دلايل محكمى ثابت‏مى‏كند كه امامت به عنوان يك منصب الهى -با برخوردارى از علم وعصمت- عهده دار اين مساله‏ى خطير گشته است و مردم نیز موظف اند به ایشان رجوع نمایند.

از طرفی از آنجا که در مسائل اعتقادی اصلی، تقلید جایگاهی ندارد و هر کسی موظف است اعتقادات خود را تحقیقی بیاموزد(یا اگر تقلیدی بوده آن را به تحقیقی تبدیل نماید) پس بناچار باید در این مساله نیز تحقیق گردد.

همچنین، در مساله امامت ادعا شده است که دین، بدون ولایت، بی ارزش است و باطل. این ادعا دست کم، انسان را با احتمال خطری جدی و مهم مواجه می کند(خطر گمراهی و عذاب ابدی) و عقل سلیم (با استناد به قاعده لزوم دفع ضررها و خطرهای احتمالی) حکم می نماید که باید در مورد صحت و سقم این ادعا تحقیق و بررسی صورت گیرد.