ببنید: ادامه مطلب
2) اگر بي تفاوت باشيم و براي رفع گرفتاريها و بلاهايي كه اهل ايمان بدان مبتلا
هستند دعا نكنيم، آن بلاها به ما هم نزديك خواهد بود.[همان: 1/97]
3) ائمه ما (عليهم السلام) دعاها را در اختيار ما گذاشته اند تا ما را غرق در نور
ببينند. [همان: 1/189]
4-اگر بخواهيم محيط خانه گرم و باصفا و صميمي باشد، فقط بايد صبر و استقامت و گذشت
و چشم پوشي و رأفت را پيشه خود كنيم تا محيط خانه گرم و نوراني باشد. [همان 1/300]
5-ما بايد باب توجيه خطا و اشتباه را به روي خود ببنديم و براي هر خطا، زبان به
استغفار بگشاييم و اگر قابل جبران باشد، جبران كنيم. [همان]
6-خدا نكند حرام در نزد انسان زينت داده شود! اين يك بيماري قلبي است كه انسان به
آن مبتلا مي شود، و با وجود راههاي حلال كه نيازش را برآورده مي كند، خود را به
حرام گرفتار مي نمايد! [همان: 1/298]
7-واي بر ما اگر در خصوص خوردنيها و نوشيدنيها از حرام اجتناب نكنيم! زيرا همين
غذاها است كه منشأ علم و ايمان و يا كفر ما مي شود! [همان: 1/337]
8-اگر مي خواهيد از ناحيه دعا به جايي برسيد، زبان حالتان اين باشد: تسليم خدا
هستيم، هر چه بخواهد بكند، بنا داريم عمل به وظيفه بندگي كنيم. [همان: 1/341]
9-در اين مطلب جاي شك نيست كه اگر انسان بدان موفق باشد، براي او كافي است و تمام
مطالب و نتايج رياضات شاقه و دشوار را دارد! و آن مطلب اين است كه: انسان خود را
در محضر خدا ببيند و خدا را در همه احوال، مطلع از خود و در همه جا حاضر و بر همه
كارها و احوال خود، ناظر بداند. [همان: 1/354]
10-براي اداره تمام جهان كافي است كه انسان، عاقل و مؤمن و متدين باشد. ديانت و
عقل، براي اداره كره زمين كفايت مي كند [همان:2/43]
11-عبارت: (واجعل قلبي بحبك متيماً: و دل مرا سرگشته و ديوانه عشق و محبت خود قرار
ده.) نفي موضوع خودبيني است و اين كه پروانه بشود و به نور رسد و نور شود. از خدا
بخواهيم با جذبات او از خود فارغ شويم و بي خود گرديم تا نفهميم و خود را در برابر
عظمتش گم كنيم. [همان: 2/121]
12-راستگويي، در ديدن رؤياي صادقه و صفاي روح خيلي مؤثر است. [همان: 2/158]
13-باب رسيدن به كمالات و لقاءالله مفتوح است. حيف نيست اين مراحل را كه از راه
بندگي حاصل مي شود، نداشته و از آنها محروم باشيم؟![همان: 2/190]
14) خوردن غذاي شبهه ناك و نيز غذاي كسي كه از حرام پرهيز ندارد، هر چند جايز است؛
ولي انسان را مريض و از عبادات محروم مي كند و يا سبب سلب توفيق مي شود. [همان:
2/246]
15) موجبات خواطر و غفلت و نسيان از ياد و ذكر حضرت حق را خود ما فراهم مي كنيم...
در اثر محاسبه و مراقبه، عيب كار آشكار مي گردد. [همان: 2/364]
16) كسي كه از معنويات و معرفت خدا بهره مند است، چه حاجت به كيميا دارد؟! چه
كيميايي بالاتر از خداشناسي؟![همان: 2/359]
17) انسان هر راهي را بدون تقيد و پايبندي به قرآن و سنت برود، روز به روز تنزل مي
كند. [همان: 2/361]
18) انسان بايد هر روز موضع خود را مشخص كند كه آيا اهل حق است و يا باطل و پيرو آن.
[همان: 2/362]
19) خدا كند شغل نافع به حال خود را تشخيص دهيم و تثبيت در آن پيدا كنيم و در آن
ثابت قدم باشيم، و هر روز فكر تازه اي در سر نداشته باشيم و هر لحظه به رنگي
نباشيم! [همان: 2/395]
20) به فكر خود باشيم، خود را اصلاح كنيم. اگر به خود نرسيديم و خود را اصلاح
نكرديم، نمي توانيم ديگران را اصلاح كنيم. [همان: 2/427]
21) بايد هر كسي در شبانه روز، مقداري از وقت خود را صرف تحصيل علوم دينيه كند،
ولو به فرض، يك ساعت در شبانه روز. [فيضي از وراي سكوت: 156]
22) ابتلائات براي اين است كه يقين پيدا كنيم. [نكته هاي ناب: 75]
23) كسي كه بداند در مرآي و مسمع خدا است، نمي تواند گناه كند. تمام انحرافات ما
از اين است كه خدا را ناظر و شاهد نمي بينيم.[همان]
24) ما بايد با احاديث سر و كار داشته و آنها را مطالعه كنيم؛ چرا كه شفا در اينها
است. [همان: 91]
25) هر روز، يك روايت از كتاب (جهاد النفس) وسائل الشيعه را مطالعه كنيد. در
واضحاتش بيشتر فكر كنيد. بعد اين را در خودتان مي بينيد كه سر يك سال، عوض شده
ايد! [همان: 143]
26) بعضي گمان مي كنند كه ما از ترك معصيت عبور كرده ايم؛ غافلند از اين كه معصيت،
اختصاص به كبائر معروفه ندارد، بلكه اصرار بر صغائر هم، كبيره است. [به سوي محبوب:
34]
27) هيچ ذكري بالاتر از ذكر عملي نيست. هيچ ذكر عملي، بالاتر از ترك معصيت در
اعتقاديات و عمليات نيست. [همان: 40]
28) بايد بدانيم علاج ما، اصلاح نفس است در همه مراحل، و از اين مستغني نخواهيم
بود و بدون اين، كار ما تمام نخواهد شد. [همان: 104]
29) خدا مي داند يك صلواتي را كه انسان بفرستد و براي ميتي هديه كند، چه معنويتي،
چه صورتي، چه واقعيتي براي همين يك صلوات است! [همان: 114]
30) انسان بايد دائم الذكر باشد! زيرا كسي كه دائم الذكر باشد، همواره خود را در
محضر خدا مي بيند و پيوسته با خدا سخن مي گويد. [برگي از دفتر آفتاب: 144]
31) اگر جلوي خود را در ارتكاب معاصي نگيريم، حالمان به انكار و تكذيب و استهزا به
آيات الهي، و يا به جايي مي رسد كه از رحمت خدا نااميد مي شويم! [در محضر
بهجت:1/193]
32) التزام به سنخ دعاهاي اهل بيت (عليهم السلام) اولين مرتبه اش، مجالست و مؤانست
با آنها است. [همان: 1/246]
33) در تعبديات، كوه كندن از ما نخواسته اند، سخت ترينش نماز شب خواندن است كه در
حقيقت، تغيير وقت خواب است نه اصل بي خوابي، بلكه نيم ساعت زودتر بخواب، تا نيم
ساعت زودتر بيدار شوي! [همان: 2/170]
34) در قضيه حضرت يوسف (عليه السلام) آمده است: (اخرج عليهن: بر آنان بيرون آي.)
فقط يك ديدار بود، و پس از ديدن جمال حضرت يوسف... دستها را قطع كردند و بي اختيار
شدند!... پس اهل شهود كه كشف آنها به مراتب قوي تر است، چگونه با مشاهده جمال و
كمال مطلق، به هر چه غير او است پشت پا نزنند؟! [همان: 2/176]
35) بوده اند كساني كه اگر معصيت يا خلافي از آنها صادر مي شد يا غذاي ناپاكي مي
خوردند، متوجه مي شدند و مي گفتند: تاريك شديم، حجابي حاصل شد. [همان:2/426]
36)ترك معصيت، حاصل نمي شود به طوري كه ملكه شخص بشود، مگر با دوام مراقبه و ياد
خدا در هر حال و زمان و مكان و در ميان مردم و در خلوت. [به سوي محبوب:23]
37) مواعظ عمليه، بالاتر و مؤثرتر از مواعظ قوليه است! [همان: 33]
38) از خدا مي خواهيم كه عيدي ما را در اعياد شريفه اسلام و ايمان، موفقيت به عزم
راسخ ثابت دايم بر ترك معصيت قرار بدهد، كه مفتاح سعادت دنيويه و اخرويه است!
[همان: 35]
39) هر كه عمل كرد به معلومات خودش، خداوند مجهولات او را معلوم مي فرمايد!
[همان:46]
40) نماز شب، مفتاح توفيقات است [كليد موفقيتها است]. [ همان: 79]
41) وقتي كه روح انسان به عالم ديگر رفت، مي فهمد اين همه تشريفات در دنيا لازم
نبود. [در محضر بهجت: 2/405]
42) ما بايد در اعتقادات و اعمال، چه عمل شخصي مان و يا عمل نوعي و اجتماعي مان و
در عبادتمان، از تحصيل رضايت خدا، لحظه اي غافل نشويم و مسامحه نكنيم كه اگر
مسامحه بكنيم، در همان آن، خاسر و زيانكار شده ايم! [فيضي از وراي سكوت:53]
43) مدام به قرآن نگاه كردن، دواي درد چشم است. [در محضر بهجت: 2/280]
44) اگر از قرآن استفاده نمي كنيم، براي آن است كه يقين ما ضعيف است. [همان:
2/280]
45) ملائكه، صداي ما را ضبط مي كنند، هم از گفتار ما، هم از اصل و نيت گفتار ما كه
به داعي الهي صادر شده است، يا نفساني و شيطاني، عكسبرداري مي كنند. [همان: 2/100]
46) نسبت اين دنيا و عالم آخرت، مثل شكم مادر و عالم رحم با اين عالم است (والموت
ولاده الروح: مرگ، تولد روح است.) [همان: 2/235]
(منبع: (http://www.kayhannews.ir/900227/6.htm#other601
امام علي عليه السلام در بيان جامعي فرمودند: «ان الحق لا يعرف بالرجال؛ اعرف الحق تعرف اهله» (حق با اشخاص شناخته نمي شود؛ حق را بشناس، اهل حق را خواهي شناخت)(ميزان الحكمه ري شهري، ج1، ص658).
بنابراين در افراد غير معصوم، بايد حق را معيار قرار داد و به كمك آن، در مورد افراد و گفتار و كردارشان قضاوت كرد. اگر منطبق با حق بودند برحق مي باشند و گر نه خير.
البته بايد توجه داشت كه وقتي ثابت شد كسي معصوم است و هيچ خطا و اشتباهي از وي سر نمي زند، اعمال او صددرصد مطابق با حق است و از اين رو به كمك اعمال و گفتار وي مي توان حق را شناخت اما در هر صورت، اعمال، معيار حق نيستند بلكه اين حق است كه معيار درستي و نادرسي اعمال است و معصومان به جهت عصمتشان خلاف حق نمي گويند و عمل نمي كنند.
پرسش: با عرض سلام. لطفا در مورد استخاره كردن توضيح دهيد وبفرماييد كه اصلا اين كه بعضي افراد در هر كاري استخاره مي كنند آيا درست است يا نه. همچنين مي خواهم بدانم كه آيا عمل كردن به استخاره الزامي است. چند راه ساده براي استخاره كردن بيان كنيد. باتشكر.
پاسخ: با سلام. در مورد استخاره بايد توجه داشت كه استخاره مخصوص جايي است كه اولا عقل يا شرع حكم صريح نداشته و تعيين تكليف و وظيفه نكرده باشد و ثانيا مشورت جواب ندهد به اين معنا كه مثلا امري كاملا خصوصي و شخصي باشد ويا به هر علت ديگري امكان مشورت كردن در مورد آن نباشد. در اين مورد با خدا مشورت مي كنيم و از او طلب خير مي نماييم. در ذيل، دو نمونه از ساده ترين راه هاي استخاره را بيان مي كنيم:
اول: براي كارهاي مهم: استخاره ذات الرقاع. كيفيت آن بسيار ساده است و در مفاتيح الجنان نيز توضيح داده شده است. نحوه انجام «استخاره ذات الرّقاع» که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، به این گونه است که هرگاه براى امور مهمّى بخواهى استخاره کنى، بدین شیوه عمل کن:
نخست شش قطعه کاغذ تهیه مى کنى و در سه قطعه آن مى نویسى:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، خِیَرَةً مِنَ اللّهِ
الْعَزیزِ الحَکیمِ، لِفُلانِ بنِ فُلانَة؛ اِفْعَل (به نام خداوند بخشنده مهربان. اختیار و گزینشى است از جانب خداوند عزیز و حکیم براى فلانى
فرزند فلانى (و به جاى فلاني فرزند فلاني نام خود و
مادرت را و يا اگر استخاره براي شخص ديگري است نام شخصى را که براى او استخاره مى کنى و اسم مادرش را مى نویسى؛
در سه ورقه دیگر همین را مى نویسى،
ولى به جاى «إفعل» مى نویسى «لاتفعل»، آنگاه آن کاغذها را زیر
جانماز و سجّاده خود مى گذارى و دو رکعت نماز مى خوانى؛ پس از نماز به سجده مى روى و در سجده، صد مرتبه مى گویى «أَستَخیرُ اللّهَ برَحْمَتِهِ، خِیَرَةً فی عافِیَة؛ از
رحمت الهى طلب خیر و سعادت همراه با عافیت مى کنم» سپس مى نشینى
و مى گویى: أللّهُمَّ خِرْ لی، وَاخْتَر لی
فی جَمیعِ اُمُوری فی یُسْر وَ عافِیَة؛ خدایا در همه امور به
آسانى و عافیت خودت (آنچه را که صلاح است) برایم اختیار کن.
آنگاه دست مى برى و آن ورقه ها
را به هم مخلوط مى کنى و یکى یکى بیرون مى آورى ؛ اگر سه تا از ورقه ها که در آنها «إفعل» نوشته شده، پشت سر هم بیرون آید، کارى را
که نیّت کرده اى انجام مى دهى (و بسیار خوب است)؛ و اگر سه تا «لا تفعل» خارج شد آن کار
را انجام نمى دهى؛ ولى اگر یک بار «إفعل» و دفعه بعد
«لا تفعل» بدست آمد، در این صورت سه ورقه دیگر را بیرون بیاور که در مجموع پنج
ورقه خارج شود، در این صورت اگر سه تا «إفعل» بود و دو تا «لا تفعل» آن کار را
انجام بده؛ ولى اگر بر عکس شد، انجام نده.(بحارالانوار، ج 88، ص 230، حدیث 5)
دوم: براى كارهاى معمولى: استخاره با تسبيح، يكى از شكل هاى آن همان است كه از «شیخ بهایى» نقل شده است كه فرمود: از بزرگان و اساتیدم شنیدم که این دستورالعمل از حضرت ولىّ عصر(علیه السلام) درباره استخاره با تسبیح رسیده است:
1. نيت كند و تسبیح را به دست (راست) گیرد 2.سه مرتبه بگويد: اللهم صل علي محمد و آل محمد ( 3. سه مرتبه بگويد: أستغفر‘ الله ربي و اتوب اليه. 4. سه مرتبه بگويد: «أَستَخیرُ اللّهَ برَحْمَتِهِ، خِیَرَةً فی عافِیَة؛ از رحمت الهى طلب خیر و سعادت همراه با عافیت مى کنم»). آنگاه قسمتى از تسبیح را (با دست چپ) بگیرد و دوتا دوتا رد کند؛ اگر در پایان یک دانه باقى ماند، به معناى «إفعل» (انجام بده) است و اگر دو دانه باقى ماند، مفهوم آن «لاتفعل» (انجام نده) است(بحارالانوار، جلد 88، صفحه 250، حدیث 4). البته قسمت داخل پرانتز در نقل شيخ بهايي نيامده اما از برخي بزرگان توصيه شده است.
در مورد استخاره بايد به چند نكته توجه داشت:
اول: در موردي كه عقل يا شرع حكم صريحي دارد و وظيفه را مشخص كرده استخاره درست نيست و جوابي هم كه مي آيد مرتبط با نيت شخص نيست. مثلا براي انجام يك كاري كه غلط و نادرست است و شخص هم به حكم عقل يا شرع از غلط بودن آن مطلع است نمي شود استخاره كرد. استخاره تنها در مواردي است كه شخص واقعا دچار حيرت و سرگرداني شده و راهي براي خروج از اين حيرت ندارد.
دوم: در مواردي كه امكان مشورت وجود دارد استخاره از خدا از طريق مشورت انجام مي شود به اين معنا كه شخص پس از طلب خير از خداي متعال از خدا مي خواهد كه خيرش را بر زبان شخص يا اشخاص طرف مشورت جاري سازد.
سوم: حتي الامكان بايد بر طبق استخاره عمل كرد. اگر به هر علتي نتيجه ي استخاره رضايت بخش نبود مي توان مقداري صدقه داد و دوباره استخاره كرد. اگر مانع خاصي وجود داشته كه موجب بد آمدن استخاره شده است اين صدقه ممكن است آن مانع را بر طرف سازد. اگر به هر علتي عمل به استخاره ممكن نبود توصيه مي شود پس از استغفار و عذر خواهي از درگاه خداي متعال، مقداري صدقه پرداخت شود.
چهارم: مثبت آمدن جواب استخاره به معناي آن نيست كه عمل، مطابق ميل شخص خواهد بود؛ بلكه به معناي خير بودن عمل است. بايد توجه داشت كه گاهي خير شخص در اين است كه سختي ببيند يا حاجتش دير برآورده شود يا حتي در عملي موفق نشود تا تجريه ي گرانبهايي به دست آورد و در امتحانات سخت تر سربلند بيرون آيد. البته سفارش شده است كه از خدا فقط طلب خير نكنيد بلكه طلب خير در عافيت كنيد.
پنجم: طرق مختلفي كه نزد عموم مردم مشهور و رايج است (نظير استخاره با قرآن يا تسبيح) مربوط به استخاره است و استخاره با تفال و فال زدن فرق دارد. استخاره در معناي متعارف آن، يعني از خدا مشورت بخواهيم كه عملي را كه خير ما در آن است نشان ما دهد و در حقيقت مي خواهيم بدانيم كه كار خاصي را انجام دهيم يا نه. اما تفال اين است كه مي خواهيم بدانيم آيا فلان كار اتفاق مي افتد يا نه؛ مثلا آيا مسافر امروز مي آيد يا نه؛ در امتحان قبول مي شوم يا نه؛ فلان ازدواج سر مي گيرد يا نه و... .
ششم: استخاره با قرآن نياز به مهارت خاصي دارد و به كسي كه تسلط نسبي به مفاهيم قرآني و تفسيري ندارد توصيه نمي شود.
هفتم: استخاره بايد در زمان ها و مكان هاي خوب و با حالاتي خوب انجام داد. شايد به طور كلي بتوان گفت بهترين حالت پس از نماز در سجاده، با وضو و رو به قبله است.
هشتم: يكي از اموري كه بسيار مورد سفارش واقع شده استخاره كردن در هر كاري است و حتي ترك آن گونه اي از نفاق محسوب مي شود. مقصود از اين نوع استخاره نه آن شيوه ي متعارف بلكه همان مفهوم كلي طلب خير از خداست. مومن واقعي براي هر كاري كه مي خواهد انجام دهد از خدا طلب خير مي كند. مثلا اگر مي خواهد سر كار برود از خدا مي خواهد كه در اين رفتن او خير قرار دهد و سپس به سر كار مي رود. اين مفهوم غير از آن است كه استخاره كنيم كه برويم يا نه.
نهم: درمورد كسي كه با ويژگي هاي فوق از خدا در هر كاري طلب خير كرده است، مي توان گفت كه ”الخير في ما وقع”. چنين كسي در برابر مشكلات صبور تر است و رضايت مندي او از زندگي بيشتر از هر كسي ديگري است. چرا كه مي داند در همان سختي ها، مصيبت ها و گرفتاري هاي احتمالي نيز خداي متعال براي او خيري در نظر گرفته است: ” فَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَيَجْعَلَ اللّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا”(نساء:19)” ؛ ”وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ”(بقره:216).
جناب استاد عابدی. سلام علیکم. با توجه به این که مسئله ی ولایت و رهبری پس از پیامبر اسلام(ص) از مهمترین مسایل امت اسلامی است و بسیار سرنوشت ساز است چرا این مسئله با صراحت در قرآن نیامده یا نام حضرت علی علیه السلام در قرآن ذکر نشده است تا این همه اختلافات خاتمه یابد؟ (س. خاتمی)
پاسخ:
با سلام. قرآن كريم در موضوع امامت هيچ فردى را نام نبرده و از شخص خاصى با ذكر نام و نسب او ياد نكرده است و البته اين مطلب تازه و عجيبى نيست چرا كه:
اولاً: روش قرآن اين گونه است كه به بيان جزئيات نمى پردازد؛ بلكه كليات را مىگويد و تبيين آن را به عهده ى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله گذارده است كما اينكه از نماز، روزه، حج، ديه و... سخن گفته، امّا كيفيت آن را بيان نكرده و تبيين آن را به عهده ى پيامبرش نهاده است. در این مسئله نیز همین گونه است و در موارد متعددی پیامبر اسلام(ص) نسبت به برتری علی(ع) بر دیگران و حتی خلافت، وصایت، امامت، ولایت، وزارت، و حجت بودن وی پس از خویش تصریح نموده است.
ثانياً: قرآن اشخاص را با ويژگىها و خصوصيات آنها، معرفى مىكند نه با تصريح نام، كما اينكه جانشين حضرت سليمان را نام نبرده بلكه او را با عبارت «و قال الذى عنده علمٌ مِن الكتابِ»(نمل:40) معرفى كرده است. در مورد حضرت علی (ع) نیز همین گونه است و در موارد متعددی ایشان را با خصوصیات و مشخصات معرفی نموده است که نمونه ی بارز آن آیه ی ولایت است و در ذیل اشاره می کنیم.
ثالثاً: بسار محتمل است که اتخاذ اين شيوه، براى صيانت قرآن از تحريف يا حكمت هاى مهمترى بوده باشد.
امّا با وجود اينكه در قرآن نام كسى به عنوان جانشين مطرح نشده است، كلياتى به صورتهاى گوناگون در آيات قرآن درباره ى امامت على عليه السلام آمده است كه توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تبيين و به طور صريح تفسير شده است؛ به گونهاى كه هيچ ابهامى براى طالب حقيقت باقى نمى ماند.
در اين زمينه، علامه حلى در كتاب نهج الحق و كشف الصدق، به هشتاد وهشت آيه استناد كرده و بنابر احاديثى كه در كتب مشهور اهل سنت از پيامبراكرمصلى الله عليه وآله نقل شده، ولايت و امامت حضرت علىعليه السلام را ثابت نموده است.
همچنين علامه شهيد نوراللَّه تسترى در كتاب شرح احقاق الحق به نود وچهار آيه ى ديگر از قرآن، به استناد سى و هفت كتاب معتبر از اهل تسنّن، دراثبات اين مطلب، استشهاد كرده است.
ما در اينجا تنها دو آيه و يك حديث را مورد بررسی قرار مى دهيم.
«انّما وليُّكم اللَّهُ و رسولُه و الذين أمنوا الذين يُقيمون الصلاةَ و يُؤتُونَ الزكوةَ و هم راكعون»(ولی شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند، و در حال رکوع، زکات میدهند).(سوره مائده: 55)
اين آيه به اتفاق نظر شيعه و اذعان اكثر علماى اهل تسنن، در شأن على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده و آن هنگامى بود كه سائلى وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد، امّا كسى به وى پاسخ نداد، در اين حال على عليه السلام كه در ركوع نماز بودند به او اشاره كرده و با اشاره به او فهماندند كه انگشتر را از دست حضرت درآورد. پس از اين اتفاق، هنوز كسى از مسجد خارج نشده بود كه اين آيه ى شريفه نازل گرديد.
اكثر اهل سنت از جمله زمخشرى در كشاف، ثعلبى در الكشف و البيان، نيشابورى و بيضاوى و نظيرى و كلبى در تفاسيرشان، طبرى در خصايص، خوارزمى در مناقب، احمد بن حنبل در مسند و... اين شان نزول را پذيرفته اند وحتى تفتازانى و امام فخر رازى، اين مطلب را مورد اتفاق مفسرين مىدانند:
«اين آيه در شأن على عليه السلام نازل شده است و علما نيز بر اين موضوع متفق اند كه اداى زكات در حال ركوع از هيچ كس جز على عليه السلام واقع نشده است».(التفسير الكبير، فخررازى ، ج 12 ، ص 30)
امّا آنچه مهم است مراد از ولى است كه اهل سنت آن را به محب و ناصر تاويل كرده اند.
كلمات ولّى، ولايت، ولا، مولى و اولى، از مادهى "ولى " اشتقاق يافته اند. معناى اصل اين كلمه چنان كه راغب در مفردات القرآن و ابن فارس در مقاييس اللغه گفتهاند: «قرب و نزديكى دو شىء به يكديگر به گونه اى كه فاصلهاى در كار نباشد» است. و استعمال آن، در مواردى مانند دوستى، يارى، تصدّى امر وتسلط به همين مناسبت است؛ يعنى در همه ى اين موارد نزديكى و اتصال و مباشرت لحاظ شده است.
اين قرب و نزديكى، گاهى به معناى قرب و نزديكى ظاهرى و جسمى است و گاهى به معناى قرب معنوى است. لازمه ى قرب معنوى اين است كه ولىّ هر كسى نسبت به او، حقوقى مىيابد كه ديگران ندارند؛ يعنى تصرفاتى كه ديگران مىتوانند در شئون آن شخص داشته باشند، به عهده ى ولى اوست نه كس ديگرى. به تعبير ديگر در امور قابل نيابت، ولىّ، حق تقدم و اولويت دارد. از همين روست كه ولايت به معناى تصدّى و صاحب اختيارى بكار مىرود. به همين جهت برخى از لغت شناسان معناى واحد اين اصل را "اولويت به شىء" ذكر كرده اند:
«والحقُ أنّه ليس للمولى الّا معنى واحدٍ و هو الأولى بالشىءِ وتَخْتَلِفُ هذه الأولويةُ بحسبِ المتعلّق و خصوصيةِ المواردِ»( قاموس اللغه ، ببینید: عمدة عيون صحاح الاخبار، ابن بطريق ص 114؛ به نقل از: محاضرات آيت اللَّه سبحانى، ص 547).
پس به طور كلى مفاد آيهى ولايت اين است كه:
"تنها كسى كه نسبت به شما اولويت و قرب دارد، خدا، رسولصلى الله عليه وآله و على بن ابى طالب عليه السلام است".
و روشن است كه اين قرب و نزديكى، قرب ظاهرى و جسمانى نيست بلكه قرب معنوى است كه همراه با حق تصرف و به معناى اولويت است.
پس نمىتوان لفظ ولى در آيهى شريفه را به دوست و ياور و امثال آن تفسيركرد. علاوه بر مطالب ذكر شده، دو قرينه ى ديگر وجود دارد كه تفسير اهل سنت را ابطال مىكند.
اول: دوستى و نصرت اختصاصى به خدا، رسول صلى الله عليه وآله و على بن ابىطالب عليه السلام، ندارد پس با حصر مذكور در آيه، منافات دارد. (ممکن است گفته شود: اگر از اين آيه انحصار فهميده شود پس چگونه شيعيان، ساير امامان را نيز ولی می دانند. اما پاسخ مطلب با توجه به اين نکته آشکار می گردد که اين حصر با توجه به حاضران بوده ومنافاتی با اين مطلب ندارد که افراد غير حاضر را نيز با دليل معتبر در بر بگيرد، به چنین حصری در اصطلاح حصر اضافی می گویند. در آن شرايط يا ساير امامان وجود نداشتند و يا به امامت نرسيده بودند)
دوم: ولايت اثبات شده براى على بن ابى طالب عليه السلام همان ولايتى است كه براى خدا و رسول او ثابت شده است؛ يعنى ولايت بر بندگان در تدبير امور دينى و دنيوى آنها و تربيت و هدايت آنها و تصرف در امور آنها.
اگر ولايت نسبت داده شده به خدا، غير از ولايت منسوب به على بن ابىطالب عليه السلام بود، ضرورى بود تا براى جلوگيرى از اشتباه، لفظ «ولى» دوباره و بهطور جداگانه ذكر شود كما اينكه روش قرآن در موارد مشابه، اين چنين است؛ همچون «قُلْ اُذُنُ خيرٍ لكم يُؤمِنُ باللهِ و يُؤمِنُ للمؤمنين» (توبه: 61) و «اطيعوا اللَّهَ و اطيعوا الرسولَ»( نساء: 59) در آيهى اول تكرار فعل يؤمن اين مطلب را مىفهماند كه ايمان آوردن به خدا غير از ايمان آوردن به مؤمنين است. ايمان داشتن به مؤمنين، تصديق كردن آنهاست.
آيه ى دوم نيز نشان مىدهد كه اطاعت از خدا با اطاعت از پيامبر و اولواالامر متفاوت است. اين تفاوت ممكن است اين باشد كه اطاعت از خدا ذاتی و اصيلاست و تنها اوست كه اصالتاً شايسته اطاعت شدن است اما اطاعت از پيامبر و امامذاتى و اصيل نبوده و به جهت امر خداوند و اطاعت از دستور او واجب گشته است.( براى مطالعه بيشتر ببینید: تفسیر الميزان ، ج 6 ، ذيل آيه 55 مائده و نيز المراجعات ، مراجعه 38 ، ومجموعه آثار شهيد مطهرى ، ج3 ، ص 289 - 268)
پيامبر گرامى اسلام، در سال دهم هجرى، به مكه عزيمت فرمودند تا فريضه ى حج بگزارند. اين حج در آخرين سال عمر ايشان انجام شد و به همين جهت در به تاريخ به "حجة الوداع" موسوم گرديد. در اين سفر، همراهان پيامبرصلى الله عليه وآله را كه به شوق همسفرى با آن حضرت و ديدن و فراگرفتن حجّى درست به ركابش شتافته بودند، تا صد و بيست هزار نفر نوشته اند. گروهى نيز در شهر مكه به او پيوستند. پس از گزاردن حج و به هنگام بازگشت به مدينه، روز هجدهم ذيحجّه در غدير خم، اين آيه نازل شد:
«يا ايّها الرسولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اليكَ مِن رَبِّك و اِنْ لم تَفْعَلْ فما بَلَّغْتَ رِسالَتَه واللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ الناسِ»(ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملا (به مردم) برسان! و اگر نکنی، رسالت او را انجام ندادهای! خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، نگاه میدارد؛ و خداوند، جمعیت کافران (لجوج) را هدایت نمیکند)( مائده: 67). از مفاد آيه پيداست كه خبر بسيار مهمّى بايد از جانب رسول خدا صلى الله عليه وآله اعلام شود؛ بطوريكه اولاً اگر اين خبر مهم به مردم ابلاغ نشود، پيامبر، رسالت خداى خويش را بجا نياورده است و ثانياً: ابلاغ اين خبر، ممكن بود پيامدهاى سوئى بدنبال داشته باشد كه پيامبرصلى الله عليه وآله از آن پيامدها، بيم داشتند و خداوند به آن حضرت مژده داد كه از اين پيامدها، مصون خواهى بود. ازاين رو، رسول خدا صلى الله عليه وآله دستور دادند تا همه توقف كنند و صبر كردند تا بازماندگان هم، در رسند، وقت ظهر بود و هوا به شدت گرم بود. هر كسى به تكه سايه اى پناه مىبرد و برخى با چادرها و وسايلى كه داشتند اندك سايهاى فراهم كردند، نماز ظهر را به جماعت خواندند و پيامبر بر فراز جهاز شتران رفت و با حمد و ثناى الهى، خطبه اى را ايراد كردند و سپس با بيان اينكه لبيك به دعوت حق نزديكاست؛ فرمودند: «اَلَسْتُ اَولى بكم مِنْ اَنْفُسِكم؟»(آیا من نسبت به شما از خودتان بیشتر ولایت ندارم) همگى يكصدا جواب مثبت دادند. آنگاه فرمودند: «اِنّ اللَّهَ مولاى و انا مولى المؤمنين و انا أولى بهم مِن اَنْفُسِهم فمَنْ كنتُ مولاه فهذا علىٌ مولاه»(خدا مولای من است و من مولای مومنان ام و بر آن ها از خودشان بیشتر ولایت دارم؛ پس هر که من مولای اویم این علی مولای اوست).
پيامبر اين عبارت را به گفته ى احمد بن حنبل چهار بار تكرار كرد و آن گاه ادامه داد: «اللهم والِ مَن والاه و عادِ مَن عاداه و اَحبَّ مَن اَحبَّه و اَبْغِضْ مَن اَبْغَضَه وانصُرْ مَن نَصَرَه و اخْذُلْ مَن خَذَلَه و أدِرِ الحقَ معه حيثُ دار». سپس همه ى حضّار با آن حضرت بيعت كردند. اين بيعت سه روز به طول انجاميد و پيامبرصلى الله عليه وآله همانجا خيمه زدند تا تمام مردان و زنان توانستند با ايشان بيعت نمايند و از جمله خليفه ى دوم، ضمن بيعت با اميرمؤمنان عليه السلام بعنوان تهنيت گفت: «بخٍّ بخٍّ لك يا على اصبحتَ مولاى و مولى كل مؤمنٍ و مؤمنةٍ»(مبارک باد بر تو ای علی! تو اینک مولای من و مولای هر زن و مرد مومنی گردیدی).
و در اين روز بود كه اين آيه ى شريفه نازل شد: «اليوم يَئِسَ الذين كفروا مِن دينِكم فلا تَخْشَوْهم واخْشَوْنِ. اليوم اكملتُ لكم دينَكم و اتممتُ عليكم نعمتى و رضيتُ لكمالاسلامَ ديناً»(امروز، کافران از (زوال) آیین شما، مأیوس شدند؛ بنابر این، از آنها نترسید! و از (مخالفت) من بترسید! امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را برای شما به عنوان آیین پسندیده پذیرفتم (مائده:3) و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تكبير گفته و فرمودند: «اللَّه اكبر اللَّه اكبر على اِكمالِ الدينِ و اِتمامِ النعمةِ و رِضىَ الربِّ برسالتى و الولايةِ لعلىٍ مِنْ بعدى»(الله اکبر الله اکبر بر کامل کردن دین و تمام ساختن نعمت و رضایت پروردگار از رسالت من و ولایت علی پس از من) و دستور دادند كه حاضرين اين مطلب را به غائبين اطلاع دهند.
اين حديث را افراد بسيار زيادى، به طرق مختلف، برخى بى واسطه وعده اى با واسطه، بعضى به تفصيل و گروهى به اجمال بيان كردهاند. راويان اين حديث از طريق شيعه و سنى بقدرى زيادند كه كمتر حديثى به اين حد مىرسد وتواتر آن قطعى و مفاد آن يقينى است.
صد و ده تن از صحابه و هشتاد و چهار نفر از تابعين، آن را نقل كردهاند. ازمحدثان بزرگ اهل سنت، احمد بن حنبل شيبانى با 40 سند، ابنحجر عسقلانى با 25 سند، جزرى شافعى با 250 سند، ابوسعيد سجستانى با120 سند، امير محمد يمنى با 40 سند، نسايى با 250 سند، ابوالعلاى همدانى با100 سند و ابوالعرفان حبان با 30 سند، اين حديث شريف را ذكر كردهاند.(ببینید: الغدير ، جلد اول).
برخى كه نتوانستند سند اين حديث را رد كنند، در صدد ترديد در دلالت آنبر آمده و ابراز كردند كه "مولى" به معناى دوست آمده است؟! يعنى اين همه مقدمات و موخرات براى اين بوده كه پيامبر اعلام نمايد كه هر كه من دوست او هستم، على هم دوست اوست؟!
ادله و شواهد متعددى وجود دارد كه كلمهى مولى در اين واقعه فقط به معناى ولايت و رهبرى است و نمىشود به معناى دوست باشد از جمله:
1 - پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قبل از معرفى علىعليه السلام فرمودند: «الستُ اولى بكم من انفسكم ان اللَّه مولاى و انا مولى المؤمنين» و سپس فرمودند: «من كنت مولاه فهذاعلى مولاه» پس معلوم است كه مراد ايشان از مولى، همان اولويت و ولايت است.
2 - خداوند در آيه ى تبليغ مى فرمايد اگر اين مطلب را ابلاغ نكنى، رسالتت، ناقص است. آيا صرف دوست داشتن على عليه السلام به قدرى مهم است كه با عدم اعلام آن رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله ناقص بود؟ بعلاوه ايشان بارها، محبت و دوستى شديدش را نسبت به على عليه السلام ابراز كرده و همگان را به دوستى ايشان، امر فرموده بودند و اين مطلب اختصاص به آن هنگام، نداشت.
3 - آيا معقول است پيامبرى كه ما ينطق عن الهوى در آن بيابان سوزان و گرماى شديد، هزاران نفر را معطل كرده و بگويد: مردم هر كس من دوست او هستم على هم دوست اوست؟!
4 - آيه اى كه بعد از معرفى، نازل شد: «اليوم... امروز دينتان را كامل كردم، نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم» و آيه: «اليوم يئس الذين كفروا.... امروز كفار از دين شما مأيوس شدند » آيا همه ى اينها بخاطر اين بود كه پيامبرصلى الله عليه وآله على عليه السلام را به دوستى خويش معرفى كرده است؟! يا به اين جهت بود كه اميد كفار به نابودى دين اسلام (به اين جهت كه پيامبر فرزند نداشت و پس از او دينش بدون ولى مىماند) به يأس تبديل شده ودين، با ابلاغ ولايت و تعيين على عليه السلام به رهبرى امت كامل شد و نعمت برهمگان تمام شد؟!
5 - آنچه پيامبر از پيامدهاى آن بيم داشت، اعلام محبت على عليه السلام بود يا ابلاغ رسمى وى به ولايت و رهبرى؟!
6 - بيعت گرفتن و آن همه تبريك و تهنيت (حتى از عمر) براى اين بود كه على عليه السلام دوست مؤمنين گرديده؟! آيا اين، مطلب جديدى بود كه نياز به بيعت يا تبريك داشته باشد؟!
7 - پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله و امامان معصوم عليهم السلام، روز غدير را از بزرگترين اعياد رسمى مسلمانان اعلام كردند تا هر سال اين خاطره، تجديد شود. آيا اعلام دوستى باعث شد تا اين روز، از بزرگ ترين اعياد اسلامى گردد؟!
8 - اشعارى كه شاعران و اديبان از آن زمان تاكنون درباره ى غدير سروده اند، خطبه ى غدير را مربوط به ولايت و امامت دانسته اند و مساله ى جانشينى على عليه السلام را مطرح كرده اند. (اين اشعار را مرحوم علامه امينى در جلداول الغدير، آورده است). فصحا و بلغاى عرب، از اين واقعه صرفاً ولايت ورهبرى فهميده اند.
9 - اميرمؤمنان عليه السلام و ساير ائمه عليهم السلام در موارد متعددى به حديث غدير، بر امامت و خلافت، احتجاج مىكردند و همه از كلام آنها، ولايت و رهبرى فهميده و مجاب مى شدند.
10 - مرحوم علامه امينى در جلد اول الغدير صفحه 214 از مفسّر و مورخ معروف اهل تسنن (محمد بن جرير طبرى) نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بعداز نزول آيه ى تبليغ، فرمودند: جبرئيل از طرف خدا، دستور آورد كه در اين جايگاه بايستم و به هر سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابى طالب برادر من، وصى من، جانشين و امام پس از من است.
با سلام. لطفا بفرمایید آیا بین فرضیه ی تکامل داروین و نظریه ی اسلام در مورد خلقت انسان از خاک، تعارض وجود دارد. با تشکر (س. یوسفی)
پاسخ:
هنگامی که بحث خلقت انسان و فرضیه ی تکامل از دو نگاه علم و دین با یکدیگر مقایسه می شوند دو هدف متفاوت می تواند مد نظر باشد. اول این که آیا باور به فرضیه ی تکامل، منافاتی با خداباوری دارد. و دوم این که آیا نظر علم و دین در مساله ی خلقت انسان با یکدیگر منافات دارد. این دو مساله را بطور مجزا بررسی می کنیم.
پرسش اول: آیا باور به فرضیه ی تکامل، منافاتی با خداباوری دارد؟
پاسخ این است که اثبات نظریه ی تکامل نه تنها منافاتی با خداباوری ندارد بلکه می تواند به تقویت خداباوری منجر گردد؛ زیرا این فرضیه در صورت اثبات، نظم و برنامه ریزی بسیار دقیق و طولانی مدتی را در مورد پیدایش مخلوقات به اثبات می رساند که خود نشان از وجود خالقی توانا و دانا در پس مخلوقات است.
موید این نظر، این است که خود داروین که این نظریه را مطرح کرده است خداباور بوده و اساسا از نظر او، بدون قبول وجود خدا نمی توان تکامل را توجیه کرد(ببینید: داروینیسم، محمود بهزاد، صص76-75 و نیز تفسیر نمونه ج11ص81).
پرسش دوم: آیا نظر علم و دین در مساله ی خلقت انسان بایکدیگر منافات دارد؟
در پاسخ به این پرسش، نظریه های متفاوتی ارائه شده است که در این مختصر نمی گنجد. به نظر نگارنده می توان پاسخ و نظریه ی جدیدی را در این زمینه مطرح کرد که با ظواهر قرآنی نیز سازگار است. این مطلب را در قالب چند مقدمه بیان می کنیم.
1- منافات حقیقی بین علم و دین تنها در صورتی تصور درستی دارد که داده های یقینی علمی با داده های یقینی دینی در تضاد باشند؛ اما اگر داده ای علمی که ظنی است با داده ای دینی که یقینی است در تضاد باشد نمی توان گفت بین علم و دین، تضاد وجود دارد(دقت کنید)؛ همچنین است اگر داده ی علمی یقینی باشد و داده ی دینی ظنی.
فرضیات علمی در زمره ی داده های ظنی علوم تجربی محسوب می شوند. برخی معتقدند حتی نظریات علمی نیز از قطعیت برخوردار نیستند و اساسا در علوم تجربی، «یقین هرگز به دست نمی آید»(ایان باربور، علم و دین، ص179). باید توجه داشت که اثبات در علوم تجربی، لزوما به معنای قطعیت نیست؛ بلکه به این معناست که این نظریه توافق بیشتر یا بهتری با نظریه های اثبات شده دارد و در حال حاضر، از نظریات بدیل، جامع تر است یا شواهد بیشتری دارد.
از طرفی، نصوص قرآنی و ضروریات اسلامی در شمار داده های دینی قطعی می گنجند و ظواهر قرآنی و مفاهیم روایی در شمار داده های ظنی دینی.(البته باید توجه داشت که اصطلاح ظنی در این کاربرد، به معنای بی اعتباری این داده ها نیست بلکه بر اساس علوم اسلامی، برخی داده های ظنی در صورت برخورداری از شرایط خاصی، معتبرند و برخی دیگر نامعتبر). واژه ی نصوص جمع نص است، و ظواهر جمع ظاهر می باشد. نص(به معنای صریح و آشکار)، به عبارتی گویند که مقصود از آن کاملا واضح بوده و در مورد معنای آن، تنها یک احتمال وجود داشته باشد؛ مثل لفظ شیر در عبارت «شیر پاستوریزه بسیار مفید است». در مقابل، ظاهر(به معنای آشکار) عبارتی است که در مورد معنای آن، دو یا چند احتمال وجود داشته باشد اما یک احتمال آن، قوی تر و آشکارتر باشد؛ مثل لفظ شیر در عبارت «شیر شکار خود را درید»؛ زیرا در این عبارت ممکن است مقصود از شیر، همان حیوان درنده ی خاص باشد و با یک احتمال ضعیف، ممکن است مقصود گوینده، شکارچی شجاعی باشد که شکار خود را تکه تکه کرده است؛ زیرا انسان شجاع نیز به طور مجازی شیر نامیده می شود؛ اما از آن جا که احتمال دوم، بسیار ضعیف است در حالت عادی به آن توجه نمی شود مگر این که دلیل خاصی، این احتمال ضعیف را تقویت نموده و ترجیح دهد(مثلا گفته شود شیر با چاقو یا شمشیر، شکار خود را درید). یک تفاوت مهم میان نص و ظاهر در این است که معنای نص، تفسیر بردار نبوده و نمی توان آن را به اَشکال دیگر تاویل برد اما معنای ظاهر را می توان به کمک شواهد و قراین، به معانی محتمل دیگر، تاویل برد.
2- فرضیه ی تکامل داروین، هنوز در حد یک فرضیه باقی مانده و اثبات نگشته است. در حال حاضر در میان زیست شناسان، طرفداران هر دو فرضیه وجود دارد و هر روزه به شواهد له یا علیه آن و نیز موافقان و مخالفان آن افزوده می شود.
3- در اصطلاحات دینی، این که حضرت آدم علیه السلام(شخص خاصی که همسر حوّا بوده است) از خاک آفریده شده، جزو نصوص قرآنی است؛ اما این که او خلقت مستقلی داشته و نتیجه ی تکامل سایر موجودات نمی باشد جزو ظواهر قرآنی است(دقت کنید). توضیح مطلب این است که وقتی در قرآن کریم بیان می شود: «خدا آدم را از خاک آفرید» آنچه به طور قطعی از این عبارت استنباط می گردد این است که اگر در سیر پیدایش آدم، به عقب باز گردیم به ماده ای از خاک خواهیم رسید(کما این که اگر این سیر را ادامه دهیم ممکن است به مواد دیگری همچون آب یا یکی از عناصر آن بازگردیم)(البته این استنباط در صورتی درست است که زبان این آیه را واقع نما بدانیم و نه سمبلیک و نمادین)؛ اما آیا آدم مستقیما و بدون واسطه از خاک آفریده شده است یا بین خاک و پیدایش آدم، مراحل و چیزهای دیگری نیز واسطه شده اند؟ هر دو احتمال وجود دارد هرچند احتمال اول قوی تر و ظاهر تر است. احتمال دوم را - به جهت ضعیف بودن- تنها در صورتی می توان پذیرفت که دلیل معتبر دیگری آن را تقویت و تایید نماید. این دلیل دیگر ممکن است یک نص معتبر دینی باشد یا یک نظریه ی معتبر و اثبات شده ی علمی (نه فرضیه ی اثبات نشده). باید توجه داشت که وجود احتمال دوم را (هر چند به شکلی ضعیف) نمی توان انکار کرد مخصوصا که در کاربردهای قرآنی نیز چنین چیزی مرسوم است؛ برای نمونه همین مساله ی خلقت در آیات قرآنی به این شکل بیان شده است که خدا انسان را از خاک آفرید؛ سپس نسل او را در نطفه قرار داد(ببینید: سوره سجده:7و8؛ فاطر:11). می دانیم که انسان های کنونی مستقیما از خاک آفریده نشده اند بلکه از نطفه شکل می گیرند و قرآن نیز به این مطلب تصریح می کند(خلق الانسان من نطفة. نحل:4)؛ اما گاهی قرآن در مورد انسان ها و نسل آدم، بیان می دارد که شما را از خاک آفریدیم(خلقکم من تراب. روم:20). در این مورد روشن است که مقصود، خلقت مستقیم از خاک نبوده و مراد، خلقت با واسطه است. همین معنا ممکن است در مورد خلقت آدم علیه السلام از خاک مطرح باشد و مقصود از خلق آدم از خاک، خلق با واسطه باشد؛ پس ممکن است در این میان، مراحل گوناگونی وجود داشته باشد که ما از آن اطلاع نداریم و مثلا یکی از این احتمالات می تواند موافق با نظریه ی تکامل داروین باشد. اما همان گونه که بیان شد این احتمال بر اساس ظاهر قرآنی ضعیف بوده و تنها در صورتی می توان آن را پذیرفت که دلیل محکمی آن را اثبات نماید.
4- چه از نظر علمی و چه از نظر دینی به اثبات رسیده که قبل از نسل کنونی بشر، انسان های دیگری نیز وجود داشته اند. این موجودات از نظر علمی، نوعی انسان نمایند که به آن ها نئاندرتال گفته می شود. در برخی روایات نیز از آن ها تعبیر به نَسناس شده است. در روایات به تصریح آمده است که قبل از نسل کنونی بشر، نسل های متعددی از انسانها یا به تعبیری انسان نماها وجود داشته اند(ببینید: بحارالانوار، علامه مجلسی، ج54 صص323-316).
5- شواهدِ موید فرضیه ی تکامل، صرفا احتمال وقوع تکامل در بشر را تایید می کنند و نه وقوع حتمی آن را. شواهدی مثل وقوع جهش ژنتیکی در برخی سگ ها یا برخی درختان میوه و تغییر در صفات ظاهری آن ها به سبب این جهش و ... .
6- آن گونه که از ظواهر قرآنی به دست می آید نسل کنونی بشر، همگی به حضرت آدم و حوا باز می گردند(به تعبیر علامه طباطبایی دلالت آیات بر این مطلب، ظاهر نزدیک به نص است: تفسیر المیزان،ج4 ص142). و از نظر علمی نیز با توجه به فسیل های به دست آمده از نئاندرتال ها و تفاوت DNA در انسان و انسان نماها، احتمال این که انسان های نسل حاضر، تکامل یافته ی نئاندرتال ها باشند منتفی است(ببینید: خسروپناه ، در آمدی بر کلام جدید ص63).
7- در قرآن آیه ای وجود دارد که دلالت آن به گونه ایست که یکی از احتمالات این آیه می تواند موافق با نظریه ی تکامل در خصوص سایر موجودات(غیر از انسان) باشد: «والله خلق کل دابة من ماء؛ فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع؛ یخلق الله ما یشاء ان الله علی کل شیء قدیر»«خدا هر جنبنده ای را از آب آفرید؛ پس برخی از آن ها بر روی شکم حرکت می کنند؛ و برخی از آن ها بر روی دو پا حرکت می کنند؛ و برخی از آن ها بر روی چهار؛ خدا هر چه بخواهد می آفریند [چراکه] او یقینا بر هر چیزی تواناست»(سوره نور:45). در این آیه سه ضمیر آنها وجود دارد و بسته به این که مرجع این ضمایر را چه چیزی بدانیم معنا تفاوت می کند. ضمیر اول به جنبنده ها باز می گردد و در این مورد شکی نیست؛ اما در مورد دو ضمیر بعدی می توان احتمال دیگری را نیز مطرح کرد. احتمال اول این است که تمامی ضمایر به همان جنبنده ها در صدر آیه باز می گردند. در این صورت معنا این گونه می شود که برخی از این جنبنده ها روی شکم، برخی روی دو پا و برخی روی چهار پا حرکت می کنند. اما احتمال دوم این است که هر ضمیر را به جمله ی قبل از خودش باز گردانیم. بر این اساس معنای آیه این گونه می شود که برخی جنبنده ها روی شکم حرکت خواهند کرد(فعل مضارع برای آینده نیز استفاده می شود:یمشی)؛ برخی از همان ها(که روی شکم حرکت کردند) روی دو پا حرکت می کنند؛ و برخی از همان ها(که روی دوپا حرکت کردند) روی چهار پا حرکت می کنند. این احتمال دوم، موافق با فرضیه ی تکامل است. حتی می توان گفت این احتمال، با ظاهر این آیه نیز موافق است زیرا در مواردی که چند چیز صلاحیت این را داشته باشند که مرجع ضمیر واقع شوند، اصل، این است که نزدیک ترین مورد مرجع ضمیر است. همچنین از عبارت « یخلق الله ما یشاء» (خدا هر چه بخواهد می آفریند) استفاده می شود که آفرینش به این شکل، حد و حصری نداشته و به همین موجوداتی که ما مشاهده می کنیم محدود نمی شود و ممکن است موجب پیدایش موجودات دیگری نیز بشود.
جمع بندی و نتیجه گیری:
از نظر علمی، فرضیه ی تکامل اثبات نشده است(هر چند به طور قطعی، رد نیز نشده است)؛ از نظر دینی باید بین نسل کنونی انسان و سایر موجودات تفاوت نهاد. از نظر دینی نسل کنونی بشریت به شخصی به نام آدم باز می گردد و او نیز از خاک آفریده شده است. این عبارت ظاهر در این است که او مستقیما از خاک آفریده شده و خلقت مستقلی داشته است. اما بنا بر یک احتمال ضعیف تر، شاید خلقت غیر مستقیم آدم از خاک مقصود باشد که بنا بر این احتمال، خلقت آدم از خاک، منافاتی با نظریه ی تکامل ندارد. اگر دلیلی معتبر و قوی، بتواند نظریه ی تکامل در انسان را اثبات نماید، آن دلیل خود می تواند شاهدی باشد که مقصود آیه، خلقت غیر مستقیم بوده است.
در مورد خلقت سایر موجودات(از جمله نئاندرتال ها)، مطلب واضحی در قرآن نیامده اما آیه ی 45 سوره ی نور می تواند با هر دو احتمال سازگار باشد و حتی می توان گفت با فرضیه ی تکامل، سازگارتر است. بر این اساس می توان گفت: ظاهر قرآن در خصوص انسان، با خلقت مستقل سازگار است؛ و در مورد سایر موجودات از جمله نسل های قبلی انسان، با فرضیه ی تکامل. البته این عبارات از آن جا که ظاهر هستند، قابلیت تاویل به وسیله ی ادله ی معتبر دینی یا علمی دیگر را دارند.
و در پایان ... یک شوخی با فرضیه ی تکامل
استاد: بر اساس آموزه های تمامی ادیان الهی، خلقت اولیه ی انسان از خاک بوده است.
شاگرد: ببخشید استاد! پدر من زیست شناسه و گفته که نسل ما به میمون ها باز می گرده.
استاد: شما را نمی دانم ولی نسل ما که به میمون ها بر نمی گرده. ضمنا خواهش می کنم مسایل خانوادگی رو سر کلاس مطرح نکنید!
چرا برخی افراد دچار بیماری های صعب العلاج هستند و در طول زندگی از آن رنج می برند؟ کودکانی که دچار چنین مشکلاتی هستند چه گناهی مرتکب شده اند؟ این بیماری برای آن ها چه فایده و مصلحتی دارد؟ آیا این مسائل با عدالت خداوند سازگار است؟ (با تشکر. س. یوسفی)
این مساله و مسایلی از این قبیل، از اموری هستند که ذهن بسیاری از افراد با آن ها درگیر است. برای پاسخ به این مساله، ابتدا دو دسته از مسایل را از یکدیکر جدا می کنیم و سپس در مورد هر دسته نکاتی را مطرح می کنیم. باید توجه داشته باشید که این نکات، هر کدام بخشی از پاسخ را متکفل می شوند و تمامی آنها با هم، می توانند پاسخ گوی مساله باشند. از طرفی از آن جا که این مساله، امری است که باید باور درونی انسان را به همراه داشته باشد خواهشمندم هر نکته را با دقت بخوانید و حتی کل بحث را چندین بار بخوانید و در مورد آن فکر کنید. همچنین سعی کنید برای هر نکته در زندگی خود یا نزدیکان نمونه های را بیابید.
با توجه به اينكه موجودات با خدای متعال، نسبت متساوى دارند؛ چرا مختلف ومتفاوت آفريده شدهاند؟ چرا يكى سياه پوست و ديگرى سفيد پوست است؟ يكى زشت است و ديگرى زيبا؟ برخى نابينايند و برخى بينا؟ عدهاى كماستعدادند عدهاى با استعداد؟ آيا عدل الهى تاب اين تفاوتها يا تبعيضها رادارد؟ .
توجه به چند نكته پاسخ اين اشكال را روشن مىكند.
الف : علم ما ناقص و محدود است و ممكن است چيز هاي خوب را بد بپنداريم.
بسيارى از اعتراضها بجهت ندانستن است: «عَسى اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئأً و هو خيرٌلكم»( شايد چيزي را ناخوش بداريد در حالي كه همان براي شما بهتر است) توجه به داستان موسى و خضرعليهما السلام و نيز پشيمان شدن مردم از قضاوتىكه در مورد قارون كردند؛ اين مطلب را واضحتر مىكند.( داستان قارون در سوره قصص آيات 76 تا 83 آمده و داستان موسىعليه السلام و خضرعليه السلام درسوره كهف آيات 59 تا 82 مطرح شده است)
ب : تفاوت صحيح است اما تبعيض باطل است. گاهي لازمه عدالت، تفاوت گذاشتن است.
آنچه از مصاديق ظلم است؛ تبعيض است نه تفاوت، بلكه گاهى مقتضاى عدالت وجود تفاوت است. تبعيض يعنى با اينكه چند نفر استحقاقهاى همساندارند؛ بين آنها فرق گذاشته شود؛ به طورى كه حق برخى از آنها داده نشود واينگونه تبعيضى در جهان خلقت نداريم. عدالت لزوماً به معناى شباهت وتساوى نيست. اينكه معلمى به همهى شاگردان 17 بدهد يا پزشكى به همه سرمبزند؛ نه تنها عدالت نيست بلكه ظلم به برخى نيز مىباشد.
ج : تفاوت لازمه نظام احسن است
در نظام احسن، ضرورتا هر نيازى به موقع و به اندازهى كافى پاسخ داده مىشود واين امر ممكن نيست مگر در سايهى وجود استعدادها و قابليتهاى مختلف. اگر همه موجودات، انسان بودند يا همه انسان ها مرد بودند و يا همه مردها داراىاستعداد واحدى - مثلاً نقاشى بودند - هيچگاه نيازهاى مجتمع برآورده نمىشود ونظام احسن تحقق نمىيافت.
د: هيچ كس از خدا طلبكار نيست
ظلم هنگامى تحقق مىيابد كه كسى داراى حقى باشد و از او ضايع شود اما اگركسى هيچ كمالى نداشت و بدون اينكه حقى داشته باشد به او داده شد؛ كم و زياددادن، ظلم نيست مثل اينكه كسى بنا بر حكمت، يك فرش دوازده مترى ويك فرش شش مترى ببافد. فرش شش مترى نمىتواند اعتراض كند كه چرامن را كوچكتر بافتى ؟!
و: تفاوتها لازمهى نظام علت و معلولند.
هر علتى، معلول خاصى را مي طلبد كه هم سنخ با علت خويش است. قوانينعليت، هميشه ثابت هستند و هر علتى در شرايط متشابه، معلول متشابهى دارد. لازمهى حكمت الهى و نظام آفرينش، همين ثبات قوانين عليت است.اگر علت يك عيب يا نقص فراهم شود؛ آن عيب يا نقص، ضرورتاً بايد تحقق يابد وگرنه نظم عالم به هم مي ريزد.
پس در حقيقت ريشه اين تفاوتها، تفاوت در علتها است. اگر موجبات تيز ذهني كودكي فراهم شد(مثل تغذيه مناسب والدين) آن بچه تيز ذهن مي شود و برعكس.
اگر چهلازمهى نظام علّى و معلولى، در برخى موارد تفاوتها و بعضا نقصها وناگوارىهاست؛ اما فوايد و مصالحى كه بر حفظ و ثبات نظام عليت مترتبمىشود؛ به قدرى است كه با اين مفاسد جزئى، قابل مقايسه نمىباشد.
هـ : سبب و علت بسيارى از نقصها و ناگواريها خود ما هستيم.
اگر پدر و مادرى در حال مستى، آميزش كردند؛ يا مادرى در حال بار دارى مشروبات الكلى مصرف نمايد لازمه نظام على و معلولى، پيدايش كودكى ناقص است. همان طور كه اگر كسى با كارد، چشم ديگرى را در آورد؛ لازمهى نظام علت ومعلول، نابينا شدن اوست و اين مطلب متوجه فاعل اين عمل است نه خداوند متعال.
و:افراد مظلوم، تحت حمايت خداوند بوده و از جبران الهي برخوردار شده و از ظالمان داخواهي مي شود. در مواردي كه تفاوتي موجب رنجش و مشقت شخص باشد در صورتي كه خودش سبب اين تفاوت نبوده باشد از اجر و پاداش الهي برخوردار گشته و در صورتي كه نقص او بخاطر كوتاهي يا تقصير ديگران باشد عاملان آن نقص، مورد بازخواست الهي قرار مي گيرند.
در پايان اين نكته را يادآور مي شويم: هنگامي كه با دلايل محكم و قطعي، ثابت شد كه خداوند دانا و حكيم است؛ پس كارى كه حكمت آن را نمىفهميم؛ حكمت او را باطل نمىكند و ضرورتا حكمت و مصلحتي در آن كار وجود دارد هر چند ما آن را نفهميم. از طرفی باید توجه داشت که قرآن فلسفه ی دنیا را صرفا آزمایش و امتحان می داند و نه زندگی و خوشی! زندگی حقیقی در آخرت است که هیچ محدودیتی ندارد.(ببینید: کوتاه برای تفکر(2) در همین وبلاگ)
وجود اين همه رنجها، امراض و بلاهاى طبيعى (مانند سيل و زلزله) و آفات وگرفتاريهاى اجتماعى (مانند و جنگها و ستمها) چگونه با عدل الهى سازگار است؛ خصوصاً كه برخى از قربانيان اين امور، افراد بى گناه و اطفال هستند؟
مقام عيش ميسّر نمىشود بىرنج
بلى به حكم بلا بستهاند عهد الست
«حافظ»
گفت شاه ما همه صدق و صفاست
آنچه بر ما مىرود آن هم ز ماست
«مولوى»
در پاسخ به اين اشكال بايد گفت:
بطور كلى مىتوان تمامى بلاها و آفات را معلول دو چيز دانست: افعال اختيارى انسان، و آزمایش الهی.
1 . بلاها و آفاتي كه معلول افعال اختيارى انسان ها هستند.(بلاهاي خود ساخته)
آدمى با توجه به هدف حكيمانهى خلقتش، موجودى مختار آفريده شدهاست و برخى از افعال اختيارى انسان، علت پيدايش مرضها، سختىها و آفات مىباشند. بخشى از اين بلاها، معلول عملكرد شخص انسان هستند. ماننداينكه شخصى با اعتياد به مشروبات الكلى، خود را دچار امراض و آفات سختىنمايد. روشن است كه اين قسم از بلاها را نبايد به حساب خداى متعال گذاشت.
بخش ديگرى از اين بلاها، معلول عملكرد افراد خاصى است و شامل افراد ديگرى غير از عاملان، نيز مىگردد. مانند كسى كه در يك كارخانه بر اثر سهلانگارى يا سوء قصد، موجب ايجاد انفجارى شده كه افراد زيادى صدمه ديدهاند و يا پدر يا مادرى در اثر مصرف مشروبات الكلى يا اعتياد به مواد مخدر، فرزندان خود را به برخى از بيمارىها و مصائب، گرفتار مىكنند.
هم چنين قطع بىرويه درختان در جنگلها كه موجب پيدايش سيلابهاى مخرب شده و يا مصرف بىرويه گازهاى گلخانهاى كه موجب گرمشدن كره زمين شده يا مصرف گازهاى مخرب كه سبب صدمه ديدن لايه ازن ودر نتيجه ورود اشعههاى خطرناك به سطح زمين و پيدايش بيمارىهاى وامراض خطرناك گرديده است.
اين قسم از بلاها و آفات را نيز نمىتوان به حساب خداوند گذاشت. البته مقتضاى لطف و كرم پروردگار اين است كه افراد بى تقصير، مورد لطف و رحمت پروردگار باشند و به نوعى ناراحتىهاى آنان را جبران نمايد و به مقتضاى عدالتش حق مظلوم را از ظالم بگيرد.
2 . بلاها و آفاتي كه صرفا بجهت آزمايش و امتحان هستند.
امتحان كردن از سنتهاى الهى است و براى رسيدن به كمال و پيشرفت، امرى ضرورى است و روشن است كه چنين آزمايشهايى نه تنها با عدالت، منافاتى ندارند بلكه مقتضاى حكمت الهى هستند. (البته بايد توجه داشت كه هر امتحانى متناسب با ظرفيت ودرجهى ايمان افراد است).
آيات و روايات بسيارى در اين زمينه وارد شده و از زواياى مختلف به تحليل حوادث و ناگواريها پرداختهاند كه بحث از آنها در حد چندين جلد كتاب است و دراينجا سعى مىشود؛ بسيار مختصر و مجمل اشاره شود.
بر طبق آيات قرآن، بسيارى از ناخوشي ها و ناملايمات بشرى، به خير و صلاح، بوده و انسان به علت علم محدود خويش، ياراى درك آن را ندارد:
«فعسى اَنْ تَكْرَهُوا شيئاً و يَجْعَلُ اللهُ فيه خيراً كثيراً» .(سوره نساء: 19. اي بسا چيزي را ناخوشمي داريد در حالي كه خداوند، خير زيادي را در آن قرار مي دهد)
بر اساس دسته اي از آيات،امور ناخوشايند، وسيله اي براي آزمايش الهي اند:
«و به يقين، شما را با گونه اي از ترس، گرسنگي،و كاستن از مالها و جانها و محصولات، آزمايش مي كنيم.و بشارت ده صبر كنندگان را!.»( سوره بقره: 155 . وَ لَنَبْلُوَنَّكم بشىءٍ مِن الخَوفِ و الجوعِ و نَقْصٍ من الأمْوال و الأنْفُس والثّمراتِ و بَشِّرِ الصابرين)
در آيات ديگري، مصيبتها، بخش اندكى از آثار و نتايج اعمالبشرى معرفى شده اند:
«و ما اَصابَكُم مِن مُصيبِةٍ فَبِما كسبَتْ ايديكم و يَعْفو عن كثير» .( سوره شوري : 30 . مصيبتي كه به شما رسيده بخاطر چيزي است كه خودتان كسب كرده ايد و خداوند از بسياري از آنها چشم پوشي كرده است) و در حقيقت، قرآن، بلاها و آفات جامعهى بشرى را به عنوان"مصيبتهاى خودساخته" معرفى مىكند.
رسول گرامى اسلامصلى الله عليه وآله وسلم در عبارتى كوتاه بيان داشتند:
« بر انسان جنايت نمي كند مگر دستان خودش».(«لا يجنى علىالمرء اِلّا يداه» ميزان الحكمة ، ج 3 ، ص 995) و اميرمؤمنانعليه السلام به بسط اين عبارت پرداخته و فرمودند:
«از گناهان بپرهيزيد كه هيچ بلا و كمي رزقي نيست مگر بخاطر گناهي، حتي خراش و كبودي و مصيبت. خداوند متعال فرموده است: "مصيبتي كه به شما رسيده بخاطر چيزي است كه خودتان كسب كرده ايد و خداوند از بسياري از آنها چشم پوشي كرده است".»( ميزان الحكمة ، ج 3 ، ص 995. توقّواالذنوبَ فما مِنْ بَليّةٍ و لا نَقْصِ رزقٍ اِلّا بذنب حتى الخدش و الكَبوَة و المصيبة قالالله عزوجل و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير)
هم چنين پيامبر گرامي اسلام فرمودند:
«اگر معصيت بطور پنهاني عمل شود؛ تنها به عامل آن ضرر مي رساند و اگر بطور علني عمل شده و نهي از منكر نشود؛ به همه ضرر مي رساند».( ثواب الاعمال، شيخ صدوق، ص 261 . اِنّ المعصيةَ اِذا عَمِل بها العبدُ سِرّاً لم تضر الا عاملها و اذاعَمِل بها علانيةً و لم يُغَيَّرْ عليه اَضَرَّتْ بالعامّة)
بر اساس اين عبارت شريف، گناهان مخفى، ضرر شخصى دارند و گناهان علنى، ضررهاى عمومى.
مضمون بسيارى از آيات و روايات اين است كه اگر در جايى گناه، علنى وعمومى شد يا با آن مقابله كنيد و اثر گذار باشيد و يا آنجا را ترك كنيد كه عذاب ،شامل شما نيز مىگردد .( از جمله ببینید : سوره نساء : 97 ، ميزان الحكمة عنوان معروف باب 2694 و عنوان هجرت باب 3992 .)
براساس اين دسته از روايات، افرادى كه در مجموعهاى به عذاب عمومى گرفتار شدهاند؛ چند دسته هستند: اول آنها كه به طور علنى اقدام به معصيت وترويج آن مىكردهاند. دوم آنها كه در مقابل معاصى سكوت كرده، و عكس العملى نشان نمىدادهاند (البته در صورت توانايى). اين دو دسته مجرم هستند ومستحق عذاب مىباشند. سوم افرادى كه توانائى نهي از منكر نداشتهاند و يا درآن اثرى مشاهده نمىكردهاند. اين افراد به دو دسته تقسيم مىشوند: اول گروهى كه قدرت بر مهاجرت داشتهاند و نكردهاند. اين افراد به نوعى مقصر هستند و طبيعتاً عذاب شامل آنها نيز مىگردد. دوم گروهى كه توانايى مهاجرت نداشتهاند؛ مانند اطفال و مستضعفان. اين دسته اگر چه به جهت اعمال سوء ديگران گرفتار بلا و مصيبت مىشوند اما خداوند، به حكم رحمت و لطفش،آنها را مورد لطف و رحمت قرار مىدهد و به حكم عدالتش حق آنها را از ظالمين مىگيرد.
در پایان به مضمون چند حدیث در زمینه ی بلاها اشاره می کنم(منبع: میزان الحکمة، ری شهری، جلد1، عنوان بلاء):
1- هر چه ایمان انسان بالاتر رود، بلاهای او شدیدتر می شود.
2- کسی که به هیچ بلایی گرفتار نشود، مورد نفرت خدای متعال است.
3- هنگامی که خدا خیر بنده اش را بخواهد او را دچار بلا می کند.
4- خداوند با بلاها بنده ی خویش را تغذیه می کند( و پرورش می دهد) همان گونه که مادر با شیر فرزندش را تغذیه می کند.
5- بلاهایی که از جانب خدا به بنده اش می رسد کرامات ابدی خدا را به دنبال دارد و سختی هایش موجب رضایت و نزدیکی به اوست هر چند پس از مدتی باشد.
6- خداوند گرفتاری های انسان های مومن را موجب پاک شدن آن ها از گناهان، سالم ماندن اعمال خوبشان و نیز افزایش اجر و پاداش آنان قرار داده است.
7- هنگامی که خدا بنده ای را دوست بدارد و قصد اکرامش را داشته باشد، اگر آن بنده مرتکب گناهی شده باشد خداوند او را به مریضی دچار می کند، یا او را به نیاز و حاجت(یا برآورده نکردن حاجاتش) دچار می سازد و یا مرگ را بر او سخت می گرداند(تا بدین وسیله مقام او بالا رود و برخورداری بیشتری از پاداش الهی در آخرت داشته باشد). اما اگر بنده ای را دوست نداشته باشد و قصد خوار کردن او را داشته باشد اگر آن بنده کار خوبی کرده باشد بدن او را صحت می بخشد یا در زندگی به او وسعت می دهد و یا مرگ را بر او آسان می گرداند(تا در قیامت مستحق چیزی نباشد).
یا حسین گفتن کجا و با حسین بودن کجا؟!
دیدن حرمش چه زیباست! اما...
کربلا رفتن کجا و کربلایی شدن کجا؟!
با عرض سلام خدمت استاد محترمم جناب آقای عابدی سر آسیا. من از دانشجویان شما هستم. می خواستم شما منو در یه امری یاریم کنید.
من جوان هستم و سر شار از انرژی و لذات و شهوات در جامعه ی کنونی ما که ازدواج موقت چنین شرایطی پیدا کرده آیا من باید مرتکب گناه شوم ؟؟؟؟؟؟!!! با دلایل کاملآ منطقی ازدواج دایم برام مقدور نیست دلایلم کاملآ قانع کنندست مانند دلایل اکثریت نیست....
ازدواج موقت می تونه مشکل منو حل کنه اصلآ فلسفه ی این ازدواج همینه اما در این که چگونه می تونم این امرو تحقق بدم مشکل دارم من تا حدود ی می تونم هوای نفسم و کنترل کنم اما می ترسم میترسم روزی برسه که دیگه نتونم کنترلش کنم و خدای نکرده مرتکب گناه بشم. از شما تقاضا دارم تا که مشکل منو حل کنید و یاریم کنید. عذر میخوام اگه رک صحبت کردم. (علی)
پاسخ:
با عرض سلام. باید عذر خواهی کنم که زود تر از این، نتوانستم به پرسش شما پاسخ دهم. در خصوص ازدواج موقت باید عرض کنم که فلسفه ی اصلی آن، این است که: کسانی که امکان ازدواج دایم ندارند؛ راهی برای حفظ، کنترل و ارضای صحیح غریزه ی جنسی خود داشته باشند. در صورت نبودن چنین راهی، یا باید به سرکوب این غریزه پرداخت و یا باید از راه نامشروع به ارضای آن پرداخت که هر دو راه غلط است. پس راه میانه و معقول، همان ازدواج موقت است. خلیفه ی دومِ اهل سنت، ازدواج موقت را ممنوع اعلام کرد و در روایت داریم که اگر ازدواج موقت، ممنوع نمی گشت؛ جز افراد شقاوت مند، کسی سراغ زنا نمی رفت. از این روایت می توان فهمید که در هر زمانی، باید این امکان فراهم گردد که افرادی که دسترسی به ازدواج دایم ندارند یا به هر علت معقولی، ازدواج دایم، بر طرف کننده ی نیاز آن ها نیست؛ بتوانند ازدواج موقت نمایند.
البته ازدواج موقت نیز شرایطی مشابه ازدواج دایم دارد و نیاز به تعیین مهریه(هر چند اندک) و تعیین مدت(هر چند کم) و خواندن عقد مخصوص به خود دارد. در ازدواج موقت، مسایلی همچون: هزینه و مخارج زندگی(نفقه) و ارث وجود ندارد. نیازی به طلاق نیز ندارد و جدایی زن و شوهر از یک دیگر، به یکی از دو راه، ممکن است: تمام شدن مدت یا بخشیدن مدت باقی مانده توسط مرد. زن پس از جدایی، برای این که بتواند با مرد دیگری ازدواج نماید باید عدّه نگه دارد؛ ولی برای ازدواج مجدد با همان شوهر قبلی، نیازی به عده نگاه داشتن ندارد.
کیفیت ایجاد عقد موقت:
زن و مرد، قبل از منعقد ساختن عقد، باید مدت و مهریه را با توافق یکدیگر مشخص نمایند؛ مثلا یک سال یا یک ماه یا یک روز، و یک سکه بهار آزادی یا نیم سکه یا ربع سکه یا هزار تومان. سپس زن با قصد انشاء(یعنی قصد ایجاد رابطه ی زوجیت و زناشویی نه قصد خبر دادن از رابطه ای که قبلا وجود داشته) باید بگوید: «مَتّعتُ نَفسی منک علی المَهر المعلومِ فی المُدّةِ المعلومةِ» (خودم را به ازدواج تو در آوردم در برابر مهریه ی معلوم و در مدت مشخص) و مرد بلافاصله پاسخ دهد: « قَبلتُ» یا بگوید: «قَبلتُ المُتعةَ» یا بگوید: «قَبلتُ المُتعةَ هکذا (هاکذا)» یا بگوید: «قَبلتُ المُتعةَ علی المَهر المعلومِ فی المُدّةِ المعلومةِ».
راه دیگر این است که مرد از جانب زن وکیل گردد و خود، صیغه ی عقد را بخواند. در این شکل، اول مرد به زن می گوید: آیا من وکیلم که تو را به عقد موقت خود با مهریه مشخص شده و در مدت معلوم شده در آورم؟ زن به مرد وکالت می دهد. سپس مرد می گوید: «مَتّعتُ مُوَکّلتی x مِن نَفسی علی المَهر المعلومِ فی المُدّةِ المعلومةِ» (موکلم x را به ازدواج خودم در آوردم در برابر مهریه ی معلوم و در مدت مشخص) و به جای x، اسم زن را می گوید. سپس خودش می گوید : « قَبلتُ» یا «قَبلتُ المُتعةَ» یا «قَبلتُ المُتعةَ هکذا (هاکذا)» یا «قَبلتُ المُتعةَ علی المَهر المعلومِ فی المُدّةِ المعلومةِ».
راه سوم این است که زن از جانب مرد وکیل گردد و خود، صیغه ی عقد را بخواند. در این شکل، اول زن به مرد می گوید: آیا من وکیلم که خودم را به عقد موقت تو، با مهریه مشخص شده و در مدت معلوم شده در آورم؟ مرد به زن وکالت می دهد. سپس زن می گوید: «مَتّعتُ نَفسی مِن مُوَکّلی x علی المَهر المعلومِ فی المُدّةِ المعلومةِ» (خودم را به ازدواج موکلم x در آوردم در برابر مهریه ی معلوم و در مدت مشخص) و به جای x، اسم مرد را می گوید. سپس خودش(به نیابت از مرد) می گوید : « قَبلتُ لِمُوکّلی» یا «قَبلتُ المُتعةَ لِمُوکّلی» یا «قَبلتُ المُتعةَ لِمُوکّلی هکذا (هاکذا) » یا «قَبلتُ المُتعةَ لِمُوکّلی علی المَهر المعلومِ فی المُدّةِ المعلومةِ».
یک سفارش مهم
از آن جا که در کشور ما، شرایط لازم و نیز فرهنگ مناسب برای ازدواج موقت، وجود ندارد؛ و معمولا زنانی که آماده ی ازدواج موقت هستند، برای افراد جوان، مناسب نیستند(چه از نظر سنی و چه از نظر سلامتی)؛ توصیه می کنم اگر تا کنون ازدواج نکرده اید؛ سراغ ازدواج موقت نروید؛ چرا که شما را معتاد کرده و تحمل و صبر را بر شما بسیار دشوار می کند و ادامه ی آن روش نیز مشکلات جدی (از نظر اخلاقی و حتی سلامتی جسمانی) برای شما دارد.
همچنین کسانی که قبل از ازدواج دایم با افراد دیگری ارتباط داشته اند با مشکل مقایسه مواجه می شوند. این افراد چون در ارتباط های قبلی، با یک رفتار نوعا کاذب(ابراز علاقه های کاذب، ول خرجی های کاذب، رفتارهای تصنعی و...) مواجه می شوند توقع دارند در ازدواج دایم خود نیز همین رفتار را از همسر خود مشاهده کنند و از همین رو معمولا با سرخوردگی و احساس عدم ارضا مواجه می شوند و به سمت طلاق کشیده می شوند. بسیاری از این افراد در مشاوره ها اظهار می دارند که ای کاش ارتباط آن ها اولین ارتباط آن ها با جنس مخالف بود!
از این رو توصیه می کنم تا زمانی که ازدواج دایم برای شما فراهم می شود صبر کنید و از روش های کنترل غریزه ی جنسی کمک بگیرید.
روش های کنترل غریزه ی جنسی
برای کنترل غریزه ی جنسی، یک راه اصلی و یک دسته راه های فرعی و کمکی وجود دارد.
راه اصلی، کنترل و مهار ورودی های دل است. ورودی های دل، عبارتند از: چشم، گوش، و فکر. سعی کنید از دیدن، گفتن، شنیدن و فکر کردن به اموری که محرک غریزه ی جنسی است به شدت دوری کنید. اگر فکر شما به چنین اموری مشغول است؛ سعی نکنید با آن مبارزه کنید؛ زیرا تشدید می شود و شما را به وسواس و مشغله های فکری شدید گرفتار می کند؛ بلکه سعی کنید حواس خود را پرت کنید و به امور دیگر مشغول شوید.
راه های فرعی برای کنترل غریزه ی جنسی زیادند؛ از جمله:
1. ورزش و کار زیاد. (باعث جذب هورمون جنسی شده و همچنین خستگی ناشی از آن، به کنترل افکار کمک می کند)
2. پرهیز از غذاهای محرّک؛ مثل غذاهای پرچرب و ادویه جات.
3. روزه گرفتن.
4. با حالت خستگی خوابیدن، کوتاه کردن حمام ها و در جمع افراد، قرار گرفتن(این امور باعث می شود قدرت بر کنترل افکار، زیاد گردد و افکار محرّک، به سراغ شما کمتر بیاید).
5. در پایان بر خدا بسیار توکل کنید و از او بخواهید شما را در موقعیت های خطرناک و آلوده کننده قرار ندهد و در صورت قرار گرفتن، به شما صبر و توانایی بر غلبه بر مشکلات را عطا نماید.
پاسخ به نظر یکی از خوانندگان:
من نمی دانم آیا واقعا دختری پیدا می شود که ازدواج موقت کنه؟ واقعا متاسفم برای زنی که تن به چنین ذلتی بده؟! (س)
پاسخ:
عجیبه که شما ازدواج را ذلت خواندید! پس روابط نامشروع را چه! شاید از نظر شما اشکال نداشته باشد؟!
به نظر من اگر به مشکلات جامعه و خصوصا جوانان جامعه، منطقی تر نگاه کنیم این گونه، اظهار نظر نمی کنیم. نمی دانم تصور شما از ازدواج موقت چیست؛ شاید یک هوسرانی غیرشرعی؛ یک بی وفایی به همسر اول؛ یک عامل خرابی زندگی ها و... . اما این ها آفت هایی هستند که به خاطر عدم رعایت شرایط و ضوابط ازدواج موقت به وجود آمده اند. اساسا باید توجه داشت که از فلسفه ها و حکمت های ازدواج موقت و نیز تعدد زوجات، کنترل و مهار مشروع شهوت از یک سو، و رفع مشکل زنان بیوه از سوی دیگر است. می دانیم که شهوت اگر شعله ور شود خسارت ها و جنایت های زیادی را در پی می آورد. پس باید راه درستی برای مهار آن وجود داشته باشد. کسی که امکان ازدواج دایم را به هر علتی ندارد باید چه کند: باید سرکوب جنسی کند ؛ یا از راه نامشروع ارضای جنسی کند؟ هر دو راه غلط است. راه سوم این است که در چارچوب شرع و قانون راه مناسبی برای وی قرار دهیم. این راه ازدواج موقت است؛ مثلا ازدواج برای 10، 20، 30 یا 40 سال. ازدواج موقت یعنی همان ازدواج دایم اما با محدودیت های کمتر و شرایط آسان تر. یعنی بدون مخارج زندگی و حق سکونت و ارث و... . البته نکته ی مهمی که نباید مورد غفلت واقع شود این است که در ازدواج موقت، زن و مرد واقعا زن و شوهرند و نسبت به یکدیگر مسئولیت دارند. حتی اگر حاصل این ازدواج فرزندی باشد، مرد در قبال فرزند، مسئول است و باید برای او شناسنامه بگیرد و مخارج او را بدهد. و این کجا و خدای ناکرده روابط ناشروع کجا؟!
این نکته را یادآوری می کنم که اصل ازدواج موقت برای کسانی است که امکان ازدواج دایم ندارند و نیز برای مردی است که به هر علتی ازدواج دایم او فعلا جواب گوی غریزه جنسی او نبوده و در معرض گناه قرار دارد مثل کسی که همسر او بیماری طولانی مدتی دارد که امکان نزدیکی با او نیست یا مثلا در مسافرت طولانی است و در معرض گناه قرار دارد(مثلا بورسیه خارج کشور است).
آخرین نکته این که یکی از فلسفه های مهم ازدواج موقت و تعدد زوجات، رفع مشکل زنان بیوه است. به این نکته باید توجه داشت که زنان بیوه ای که بر اثر طلاق یا فوت همسر خود بیوه شده اند کمتر مورد رغبت برای ازدواج مجدد می باشند. در حقیقت در چنین وضعیت هایی، مرد شانس بیشتر و بهتری برای ازدواج مجدد دارد تا زن: زنی که ای بسا بهترین اوقات عمر خود را و جوانی وزیبایی خود را در ازدواج اولش از دست داده است. زنی که اگر بیوه بماند در معرض خطرات، فسادها، ناامنی ها، و مشکلات زندگی است: خطراتی که ای بسا آتش آن دامن جامعه را نیز بسوزاند.
اما همین زنان، اگر به عنوان همسر دوم یا همسر موقت مطرح باشند، شانس بیشتری دارند.
به همین علت بود که بعد از جنگ جهانی، همسران کشته شدگان جنگ، مقابل کلیسا تجمع کردند تا پاپ ممنوعیت تعدد زوجات مردان را بردارد.
پس تعدد زوجات و ازدواج موقت بیش از آن که مشکل مردان را حل کند، در راستای حل مشکل زنان و به تبع، مشکل جامعه است.
اما آفاتی که از این امور به وجود می آید (نظیر متروک ماندن زن اول و منجر شدن به طلاق و به هم ریختن ازدواج های اول) عمدتا ناشی از این است که دو شرط اساسی ازدواج دوم رعایت نشده است. شرط اول عدالت است. مرد موظف است که در تمامی امور ظاهری زندگی نظیر خرجی دادن، سکونت دادن، هدیه گرفتن، مسافرت رفتن، و حتی شب ماندن در منزل، بین همسران، رعایت عدالت کند و حتی اگر مثلا امشب نوبت زن اول است و زن دومش مریض است بدون اجازه زن اول نمی تواند به عیادت زن دومش برود.
نکته ی دوم کسب اجازه از زن اول است. کسی که در ازدواج اولش شرط کرده که بدون اجازه ی زن اول، زن دوم نگیرد از باب المومنون عند شرطهم، باید به عهد خود وفا کند.
در حقیقت این دو شرط، موجب رعایت حق زن اول می شوند. اصل ازدواج موقت یا تعدد زوجات چیزی است که برای رفع مشکل زنان دیگر و احیانا خود مرد است؛ و دو شرط رعایت عدالت و کسب اجازه از همسر اول، موجب حفظ حقوق زن اول می شوند.
جواب:
من هم عرض سلام دارم. در خصوص جمع قرآن باید بگویم که دو نظر مهم وجود دارد: نظریه ی مشهور این است که قرآن پس از رحلت پیامبر (ص) به شکل کنونی جمع آوری شد؛ یعنی در زمان ایشان سوره های قرآنی به طور مجزا جمع آوری و مشخص شده بودند اما به ترتیب کنونی درنیامده بودند. مثلا سوره ی بقره مشخص بود که چند آیه دارد و با کدام آیه
آغاز و با کدام آیه پایان می یابد اما این که مثلا پس از سوره ی حمد و قبل از سوره ی آل عمران قرار داده شده باشد؛ این گونه نبود. از طرفی چون امکانات نسخه برداری در آن زمان اندک بود, کم کم در نسخه های متعدد اختلافاتی پیش می آمد. پس از رحلت ایشان -که دیگر قطعا آیه ی جدیدی نازل نمی شد- مسلمانان تمامی قرآن را بر اساس ترتیب کنونی مرتب نمودند.
اما نظر دیگر این است که: قرآن در زمان خود پیامبر(ص) و با ترتیبی که ایشان فرمودند، جمع آوری شده و به صورت کتابی مستقل در آمده است. در تایید این نظر, شواهد متعددی نیز وجود دارد.
در ترتیب سوره ها نیز برخی از بزرگان علم و تحقیق، عقیده دارند که پیامبر(ص) سوره ها را بر اساس ترتیبی که قرآن در شب قدر به یک باره بر ایشان نازل گشته بود, مرتب نمودند.
اما آن چه که برای ما در امروز اهمیت دارد این است که: این جمع آوری، به وعده و تضمین الاهی صورت گرفته است؛ در سوره ی قیامت آیه ی 17 آمده است:(ان علینا جمعه و قرآنه) و خداوند با این عبارت، خود، جمع و بیان قرآن را به عهده گرفته است. البته باید توجه داشت که بنا بر حدیث مشهوری از امام رضا (ص)، خدا کارهای خود را از طریق همین اسباب و علل عادی انجام می دهد و بنا ندارد کارهای خود را با معجزه انجام دهد:(ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها).
برای مطالعه ی بیشتر در این زمینه می توانید به کتاب علوم قرآن نوشته ی آیت الله معرفت مراجعه نمایید.
راز آشکار زایش هر ساله ی بهار، آموختنی اسث.
می آموزد که عمر و مقام، رفتنی است؛ زیبایی و شکوفایی، آفریدنی است؛ و جمالِ زیبایِ گل آفرین، دیدنی است.
جاری آب و باد و خاک است.
پس همچون آب، بشوی؛ مثل باد، بدیها و آلودگی ها را ببر؛ و همچون خاک، به رویاندن بیاندیش.
آ نچه می ماند، خوبی است و نفع رسانی.
آنچه زیبا می سازد مهر است و مهربانی.
آنچه شکوه می افزاید، عشق است و عشق ورزی:
به آن که عشق را آفرید و عشق را زیبا کرد و عشق را جاودانه ساخت.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
عشق قبل از ازدواج، فریبندگی است و عشق بعد از ازدواج، زندگی است. عاشق شدن قبل از ازدواج ، ضریب خطای انسان را بسیار بالا می برد و انسان را آسیب پذیر می کند. این جاست که با دست خود، بزرگترین دام زندگی را پیش پای خود پهن کرده ایم. اگر ازدواج، عاشقانه باشد زندگی عاقلانه می شود. عشق چشم را می بندد و عقل چشم را باز می کند. ویژگی عشق این است که معایب را نشان نمی دهد و ویژگی عقل این است که همه خوبی ها و بدی ها را نشان می دهد. اگر ازدواج عاشقانه بود، معایب و بدهی ها دیده نمی شود. وقتی کسی را دوست دارید بدی های او را یا نمی بینید و یا حتی بدی او را خوبی می بیند.
اما کم کم، این معایب در طول زندگی دیده می شود. چشم عقل گشوده می گردد و آنچه قبلا به چشم نمی آید امروز دیده می شود و آنچه در گذشته قابل تحمل می نمود امروز، غیر قابل تحمل می نماید. در ترازوی عقل و عشق، هر چه کفه عقل بالا می رود کفه عشق پایین می آید و این جاست که دو طرف، برای یکدیگر غیر قابل تحمل می شوند و کابوس طلاق، تاویل یافته و همان گونه که معبّران زندگی تعبیر کرده بودند تحقق می یابد.
البته این سخن به این معنا نیست که قبل از ازدواج نباید هیچ گونه آشنایی وجود داشته باشد بلکه به این معنا است که آشنایی های قبل از ازدواج نباید جنبه عاطفی پیدا کند. آشنایی عاطفی جلوی ازدواج عاقلانه را می گیرد.
اما اگر ازدواج عاقلانه باشد زندگی عاشقانه می شود. وقتی دختر و پسر هنوز به هم علاقه ندارند، با چشم و گوش باز در مورد هم تحقیق می کنند؛ منطقی فکر می نمایند و در نهایت، ضریب تصمیم گیری درست برای آنها بسیار بالا می رود. این انتخاب عاقلانه، زندگی عاشقانه به دنبال دارد.
قرآن، عشق بین زن و شوهر را هدیه ای الاهی می داند که به مناسبت ازدواج به آنها داده شده است نه قبل از ازدواج(روم:21). عشق بعد از ازدواج هدیه ای الاهی است که ثمره آن ماندگاری زندگی در سایه محبت و گذشت و همکاری دو جانبه است (و جَعَلَ بینَکم مَوَدّةً و رحمة) اما عشق قبل از ازدواج هدیه ای شیطانی است که نتیجه آن، ازدواج نا آگانه، زندگی بیمار گونه و در نهایت طلاق ناباورانه است.
امروزه تقریبا هیچ کسی نیست که به کرویت و دَوَران کره زمین باور نداشته باشد، اما «عبدالعزیز بن عبدالله بنباز»، مفتی پیشین عربستان سعودی، هرگز چرخش و کرویت زمین را نپذیرفت، و حتی فیلم مستندی را که فضانوردان در این زمینه تهیه کرده بودند، نیز ندید.
انتشار جدید تعدادی از فتواهای عجیب در اینترنت مانند فتوای شیر خوردن بزرگسالان برای محرمیت (در محیط کاری) و فتوای تخریب اماکن مقدسه شیعیان که موجب شگفتی بسیاری از مردم جهان، از جمله اهل سنت شد، در واقع، تنها فتواهای عجیب برخی از این علما در کشورهای عربی نیست، بلکه صدور اینگونه فتواها، سابقه طولانی به ویژه در سلفیها دارد.
اکنون نیز این چند فتوای تازه یک بار دیگر خاطره فتواهای عجیب این عده از مفتیان را در کشورهای همسایه ایران ـ در نیم قرن اخیر ـ زنده کرد؛ مانند فتوای حرام بودن خرید و فروش گل، حرام بودن تقدیم گل به دوستان و یا بردن آن برای عیادت از بیماران، حرام بودن رانندگی زنان، حرام بودن بازی فوتبال، حرام بودن شناسنامه و کارت شناسایی برای زنان، حرام بودن آب یخ و بستنی و... و کافر دانستن هر کس که به میخکوب بودن و سکون زمین باور نداشته باشد و کافر دانستن شیعه در فتواهای شماره 7308 و شماره 1661 از سوی کمیته دایمی پژوهشهای علمی و فتواهای عربستان.
از میان فتاوی این کمیته برای نمونه، فتوای سکون بودن زمین از سوی کسی که به کفر شیعه فتوا داده، چنین است: مفتی (عالم سُنّی) اعظم عربستان «عبدالعزیز بن عبدالله بنباز»: «اعتقاد به دوران یا چرخش زمین باطل است و کسی که به این فرضیه باور داشته باشد، کافر است، برای اینکه این فرضیه با قرآن کریم «والجبال أوتادا» و قوله جل و علا «والی الأرض کیف سطحت» منافات دارد. تفسیر روشن آیه این است که زمین کروی نیست و نمیچرخد و این روشن است، اما البته تنها در صورت غضب خداوند، میتواند چرخش یا حرکت داشته باشد. کما فی قوله سبحانه: «أَأَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّمَاءِ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمُ الْأَرْضَ فَإِذَا هِیَ تَمُورُ أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّمَاءِ أَنْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حَاصِبًا فَسَتَعْلَمُونَ کَیْفَ نَذِیرِ ». و وَقَوْله «وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْض رَوَاسِی »؛ یعنی زمین را با کوهها، میخکوب کردهایم تا به حرکت درنیاید و آرامش مردم برهم نخورد».
«وقد ذکر الله سبحانه أن الشمس والقمر یجریان فی فلک»؛ یعنی خداوند از حرکت خورشید و ماه خبر داده است و اگر زمین نیز بر محور خود میچرخید، خداوند از آن خبر میداد، اما خداوند از حرکت کردن زمین خبری نداده است. بسیاری از علمای دانش ستارهشناسی گفتهاند: زمین میچرخد و خورشید ثابت است، این اقوال کفرگویی و انکار کتاب و سنت سلف صالح است.
بنباز همچنین گفته است: هنگامی که جوان بودم و چشمان قدرتمندی داشتم با چشمان خودم به خورشید نگاه میکردم و حرکت خورشید را میدیدم. پس اگر زمین در حال حرکت باشد، چگونه ما آن را حس نمیکنیم و در آرامش هستیم؟ پس چگونه کشتیهای بزرگ در دریاها حرکت میکنند و چپ نمیشوند؟
عبدالکریم بن صالح الحمید نیز در کتابش «هدایة الحیران فی مسألة الدوران»، (ص 12ـ 32 ) با دفاع از این فتوا به نقض نظریه چرخش زمین پرداخته و نوشته است: برخی علوم و فرضیهها فاسد و تباهگر و ملحدانه است؛ از جمله این اعتقادات، باور به کروی بودن و چرخش زمین است... و باور به دوران زمین، خطایی بسیار بزرگتر از نظریه جهش و تکامل انسان از میمون است ». ص 33: «کل دلیل من الکتاب والسنة علی دوران الأرض فهو تأویل باطل».
همچنین «ابن عثیمین» در کتاب «مجموع فتاوی و رسائل محمدبن صالح العثیمین»: (ج / 3 الفتوی شماره 428 صفحه 153)، به معلمان اخطار میدهد که از تدریس آن بخش از درس جغرافیا که از حرکت زمین سخن گفته میشود، خودداری کنند، چون این مطلب باعث مفسده و گمراهی دانشآموزان است.
(منبع : شیعه نیوز)
تحلیل ایمان نو
این مطلب را که خواندم خنده ام گرفت اما متوجه شدم که دلم در گریه است؟!
چندین نکته را می گویم تا ببینید علت خنده و گریه ام چه بود؟!
نکته اول:
قرآن در موارد متعددی به حرکت زمین اشاره کرده است. تنها به دو نمونه زیر توجه کنید:
الف: "الذی جعل لکم الارض مهدا"(سوره طه، آیه 53)
ترجمه: "آن خدایی که زمین را برای شما گهواره قرار داد."
در این آیه، قرآن کریم، زمین را به گهوارهای تشبیه میکند و میدانیم به واسطه حرکت گهواره است که طفل در آرامش به سر میبرد و بدین سان قرآن اولا به حرکت زمین و ثانیا به آرامش بخشی این حرکت اشاره میکند.
ب: و تری الجبالَ تحسبُها جامدة و هی تمُرّ مَرّ السحاب (نمل:88)
ترجمه: "و تو کوهها را می بینی، آنها را ساکن می پنداری در حالی که آنها همچون ابرها در حرکتند."
روشن است که حرکت کوه هایی که راسخ در زمین هستند بدون حرکت زمین، ممکن نیست.
علت این امر که قرآن با صراحت به حرکت زمین اشاره نمیکند آن است که این جملات در زمانی نازل شده است که جز سکون زمین و حرکت افلاک به دور آن چیز دیگری برای بشر مطرح نبود. توضیح بیشتر آنکه هنگامی که هزار سال بعد کپرنیک و بعد از او گالیله اعلام کرد که زمین حرکت میکند او را محکوم به اعدام کردند. از همین جا میتوان فهمید که اگر قرآن با صراحت مسأله حرکت زمین را مطرح میکرد به طور وسیعی مطرود میگشت و بنابر این قرآن این مطلب را با لطافت خاصی بیان نموده است که اولاً با نظرات مردم آن زمان صریحاً منافات نداشته باشد و ثانیا حقیقت را بیان کرده باشد.
نکته دوم:
مقدمتا می گویم: هر عبارتی یا نص در یک معناست و یا ظاهر. نص، عبارتی است که تنها یک احتمال دارد و از این رو تاویل پذیر نیست. اما ظاهر، عبارتی است که دارای چند احتمال باشد و از این رو تاویل پذیر است به این معنا که با کمک شواهد و قراین، می توان آن را از معنای ظاهریش، به معنای دیگری برگرداند(تاویل: برگرداندن).
در قرآن کریم، مطلبی که نَصّ در ثابت یا متحرک بودن زمین باشد وجود ندارد.(و علت آن نیز بیان شد که قرآن نمی خواسته با دانشمندانی که تا قرن چهاردهم میلادی، معتقد به سکون زمین بوده اند در بیفتد چرا که این کار با اهداف تربیتی قرآن منافات داشت)و آنچه در قرآن آمده است ظاهر در معانی یاد شده است نه نص در آنها؛ مثلا در قرآن آمده است که :" آیا نمی بینند که کوه ها چگونه نصب شده و زمین چگونه مسطح گشته است؟"(غاشیه:20). این آیه ممکن است دو معنا داشته باشد. اول اینکه زمین کروی نیست. دوم اینکه زمین را هموار گردانیدیم تا قابل زندگی باشد.
این آیه ظاهر است نه نص؛ از این رو تفسیر و تاویل پذیر است. به سه دلیل، مراد این آیه نمی تواند نفی کرویت یا سکون زمین باشد: 1) کنار هم قرار گرفتن کیفیت ظاهری کوه ها و زمین: کوهها برافراشته شده اند و زمین مسطح. وقتی به کیفیت کوه ها توجه می کنیم می بینیم مراد آیه این است که شکل عمومی زمین، همانند کوه ها نبوده بلکه هموار و قابل زندگی است. 2) آیات متعددی که به کرویت و حرکت زمین اشاره کرده اند می توانند دلیل بر صحت تفسیر دوم باشند (مثل آیاتی که از مشرق ها و مغرب ها سخن می گویند. در صورتی که زمین مسطح باشد تنها یک مشرق و یک مغرب وجود دارد نه مشارق و مغارب. دقت کنید!) 3)نظریات اثبات شده علمی می تواند خود مویّد تفسیر دوم باشد.از آنجا که در این آیات – به خودی خود و با صرف نظر از سایر آیات- دو احتمال وجود دارد و ما نمی دانیم مراد خداوند کدام احتمال است، نظریه های علمی به ما کمک می کند تا مراد حقیقی خدای متعال را دریابیم.
از این بیان به خوبی می توان فهمید که اگر عبارتی در قرآن یا سنت وجود داشته باشد که "ظاهر" باشد، مطالب اثبات شده علمی(نه فرضیه های اثبات نشده)، می تواند مبیّن و مفسر این ظواهر باشد و یک احتمال را بر دیگری ترجیح دهد(تاویل صحیح).
در بحث سکون یا حرکت زمین نیز همین گونه است؛ یعنی چون عبارات ذکر شده در قرآن، ظاهر هستند باید به دنبال شواهد و دلایلی گشت که یک احتمال را بر دیگری ترجیح دهد.
مثلا یکی از آیاتی که مورد استناد این مفتیان اهل سنت قرار گرفته این آیه است که " ما کوه ها را میخ ها قرار دادیم"(سوره نبأ). این آیات نیز ظاهر بوده و دو احتمال در مورد آنها وجود دارد: احتمال اول این است که منظور این آیات این باشد که ما بوسیله کوه ها، زمین را به جسم دیگری میخ کوب کرده ایم و به همین جهت، زمین حرکت نمی کند.(همان احتمالی که مد نظر این مفتیان است)
احتمال دوم این است که مراد این باشد که: همان گونه که میخ، موجب استواری یک چیز شده و به آن ثبات و آرامش می دهد، ما نیز کوهها را همین گونه قرار داده ایم تا مایه آرامش و استواری زمین گردند.
احتمال دوم منافاتی با حرکت زمین ندارد؛ یعنی ممکن است زمین –به همراه کوه ها- در حرکت باشد و در عین حال کوهها مانند یک میخ و یک لنگر، تعادل زمین را حفظ نمایند.
احتمال دوم از یک سو توسط آیات دیگر قرآن تایید می شود (مثل همان آیه ای که به حرکت کوه ها همراه با زمین اشاره می کند) و از سوی دیگر با نظریه های اثبات شده علمی سازگار تر است؛ زیرا اولا اثبات گشته که زمین متحرک است و ثانیا نقش کوه ها در ثبات و تعادل زمین نیز به تایید رسیده است. پس این آیات خود، دو معجزه علمی قرآن هستند.
نکته سوم:
از این برداشت سطحی و ابتدایی که توسط یک مفتی (و به تعبیر ما شیعیان: مرجع تقلید اهل سنت) صورت گرفته می توان فهمید که تفسیر قرآن کاری بسیار دشوار است و باید با توجه به آیات دیگر قرآن صورت گیرد؛ یعنی تنها کسی می تواند مفسر قرآن باشد که به یک معنا "اسلام شناس" باشد.
نکته چهارم:
براستی چگونه ممکن است کسی در قرن حاضر زندگی کند و حرکت زمین را نپذیرد؟ مخصوصا که قرآن-در زمانی که همه باور به ساکن بودن زمین داشتند- در موارد متعددی به حرکت زمین اشاره کرده است.
علت این امر جهالت است یا تعصب بی جا و یا چیز دیگر؟
در نظر اول ممکن است جهالت و تعصب بی جا را علت این امر بدانیم اما برای من قابل باور نیست.
تحلیلی که من دارم، دقیقا مشابه تحلیل فلسفه پیدایش طالبان است. این گروه، بطور هدفمند و حمایت شده "خلق" شدند تا آبروی اسلام را بریزند و اسلام را در نظر مردم، دینی متحجّر، زشت، خشونت طلب و غیر منطقی جلوه دهند.
نکته پنجم:
این گونه اظهار نظرها، همان گونه که مردم را از اهل سنت دور می کند، به همان اندازه به مذهب تشیع، سوق می دهد. به عبارت دیگر، این مطالب درستی مذهب تشیع و عالمانه بودن آن را و ارتباط امامان شیعه را با خالق هستی به خوبی نمایان می سازد. این گونه اظهار نظر ها زاییده دوری از معارف ناب مکتب اهل بیت علیهم السلام است.
نکته ششم:
به راستی آیا "تکفیر" یک مسلمان به این سادگی است که "هر کس به ساکن بودن زمین اعتقاد نداشته باشد کافر است"؟! مگر این مساله جزو اصول دین یا فروع دین یا حتی اصول و فروع مذهب است؟ آیا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز همین گونه مسلمانان را کافر خطاب می کرد؟!
نکته آخر:
در نهایت باید نسبت به بیداری شیعیان و مخصوصا عالمان دینی و حتی عالمان اهل سنت تذکر داد. این حرکات ضد علمی- اسلامی بطور هدفمند طراحی شده و نیاز به یک عکس العمل جدی دارد. بر هر اسلام شناسی است که ضد اسلامی بودن این سخنان را اعلام و اظهار نماید.
به گزارش ابنا به نقل از سایت "اتحادیه سازمانهای اسلامی در اروپا"،"دیمیتری بولیاکف" فیزیکدان برجسته اوکراینی چندی پیش با حضور در مرکز اسلامی شهر کیف پایتخت اوکراین و با گفتن شهادتین نزد امام جماعت این شهر رسما دین اسلام را برای خود برگزید.
این دانشمند اوکراینی با اشاره به چگونگی محرز شدن حقیقت دین اسلام برای وی تصریح کرد: پس از مطالعه مساله گردش زمین به دور محور خود در احادیث نبوی(ص) تصمیم به مسلمان شدن گرفتم.
بولیاکف 22 ساله در ادامه اظهار داشت: راه آشنایی من با اسلام تنها از راه علمی بوده است؛ من یکی از اعضای گروه علمی فیزیک خلاء هستم که زیر نظر پروفسور " نیکلای کوسینیکف" یکی از دانشمندان برجسته در این رشته کار میکند.
وی تاکید کرد: آنها نمونههای آزمایشگاهی مختلفی را مورد بررسی قرار دادند تا به تحلیل چرایی گردش زمین به دور محور خود که یک نظریه جدید است برسند و سرانجام آن را ثابت کردند ولی غافل از این که این نظریه در احادیث نبوی که از1400 سال پیش به یادگار مانده و همه مسلمانان به آن اعتقاد دارند وجود دارد و این مطلب یک چیز را ثابت میکند و آن این که تنها منبع اسلام و پیامبرش میتواند آفریدگار جهان باشد.
تحلیل ابنا:
آنچه که بیش از پیش در بین قشرعلمی کشورهای غربی می توان یافت موج گسترده گرایش آگاهانه آنها به دین مبین اسلام است.
دانشمندان غربی در رشته های مختلف از روی یافته های جدید علمی که بدست می آورند و پی بردن به اینکه یافته های جدید آنها ،1400 سال پیش در بین مسلمانان نهادینه شده و اسلام آن را معرفی کرده بود با حقیقت دین مبین اسلام آشنا شده وبه این دین مشرف می شوند.
دانشمندان پس از گذشت قرنها، بسياری از حقايق عالم آفرينش را بر اساس معارف ارائه شده در قرآن، سنت و معارف اهل بيت(ع) بدست میآورند.
بالطبع قرآن یکی از عوامل مهم شناساندن اسلام به متفکران غربی است این تاثیرگذاری به شکلی است که دانشمندان و اندیشمندان غربی نظرات جالب و قابل توجهی درباره قرآن کریم معجزه جاوید پیامبرگرامی اسلام ارائه دهند؛برای نمونه می توان به چند نمونه از این نظرات اشاره کرد:
دكتر فيليپ، استاد دانشگاه پرينستو:
قرآن كلام خداست و آخرين كتاب وحى نازل از آسمان است. اين كتاب الهى ازلى و غير مخلوق است. آنچه از قرآن است: از حروف و قراآت و اساليب لغوى و مجازات كلامى مطابق است بعينه با ام الكتاب يا لوح محفوظ كه در سماء علوى ابدالاباد وجود دارد. قرآن از تمام معجزات بزرگتر است و اگر سراسر اهل عالم جمع بشوند هر آينه از آوردن مثل آن عاجز خواهند ماند... مؤثرترين قسمتهاى قرآن شريف كه به اعماق ضمير و درون نفس انسانى نفوذ مىكند آن قسمتى است كه از مسئله آخرت و عقبى سخن مىگويد... او امر و احكام قرآنى منحصر به چند اصل نيست مثلاً قاعده احسان يكى از مقررات شريف قرآنى است... و مانند ديگر كتب آسمانى كه متضمن تعاليم عاليه اخلاقى است در قرآن شريف آيات عديده كه نمونه اعلاى مكارم اخلاق است نازل شده .
درابر، استاد دانشگاه، آمريكا:
قرآن عهدهدار بزرگترين اعمال ممكنه و خدمات عاليه گرديده است. اين كتاب بهترين معجزه محمد (ص) پيغمبر عظيم الشأن اسلام مىباشد.
پرفسور مرى گليورد دورمان، دانشمند و خاورشناس:
قرآن لفظ به لفظ به وسيله جبرئيل بر محمد (ص) وحى شده و هر يك از الفاظ آن كامل و تمام است. قرآن معجزهاى است جاويد و شاهد بر راست بودن ادعاى محمد (ص) قسمتى از جنبه اعجاز آن مربوط به سبك و اسلوب انشاى آن مىباشد، و اين سبك و اسلوب به قدرى كامل و عظيم و باشكوه است كه در حقيقت امر نه جن و نه انس توانائى بر آوردن مثل آن را ندارد و نمىتواند كوچكترين سورهاى نظير و شبيه به آن بياورد.
قسمت ديگر از اعجاز قرآن مربوط به تعليمات و پيشگوئىهايى است كه در آن مندرج مىباشد و اين قرآن به نحو اعجاز داراى اطلاعاتى است كه مرد درس نخواندهاى مانند محمد (ص) هيچگاه قادر نبود شخصاً آن كلمات و الفاظ و اطلاعات را جمعآورى كرده باشد .
خانم مارگرت ماركوس .محقق آمریکایی:
خانم مارگرت ماركوس، تحصيل كرده در دانشگاه نيويورك (آمريكا) كه مسلمان شده و برخود، مريم جميله، نام نهاده است)
جنبه اعجاز قرآن نه فقط مربوط به اصل و محتويات آنست بلكه مربوط به شكل و ظاهر آن نيز مىشود چگونه مردى درس نخوانده توانسته است چنان اثرى را به وجود آورد كه نه فقط بالاتر و برتر از آن چيزى وجود ندارد بلكه قابل تقليد نيست قرآن مقامى دارد كه حتى اگر جن و انس با يكديگر همكارى كنند نمىتوانند شبيه آن را به وجود بياورند.
حضرت محمد (ص) از طرف خدا اجازه داشت تا همه مخالفان و نقادان را به مبارزه دعوت كند كه يك سوره نظير قرآن بياورند طرفهاى اين مبارزه همان طور كه انتظار مىرفت هيچوقت نتوانستند نظير آن را بياورند و حتى وقتى كه اين كتاب مقدس تلاوت مىشود به مناسبت نظم و ترتيب و انسجام و خصوصيات ادبى كه دارد در شنوندگان اثرى دارد كه آنها را مسحور مىنمايد گو اينكه معنى آن را نفهمند و براى آنها غامض باشد. (منبع: سته)
آلبرت انیشتین(وفات 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ
" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می دهد و آن را کامل ترین ومعقول ترین دین می داند.
این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی انیشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است. انیشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی شود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.
از آن جمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل می کند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون می شود. اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...انیشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین انیشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل).
او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عیناً به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...
بطور خلاصه: او می گوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیّز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...
در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست و هنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . انیشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.
3000000 دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسور ابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط انیشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است. اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری می شود...
در آخرین نامه آمده است: « خوب به یاد دارم که وقتی در 6 آگوست 1945 آن مرد ناپاک پلید اکتشاف فیزیکی من را – که کشف نیروی نهفته در اتم بود – همچون صاعقهای آتشبار و خانمان سوز بر سر مردم بی دفاع هیروشیما فرو ریخت من از شدت غم و اندوه مشرف به مرگ شدم و در صدد برآمدم که موافقتنامهای بین المللی به امضاء و تصویب جهانی برسانم. گر چه در این راه برای من توفیقی حاصل نشد ولی ثمره ی آن آشنایی با شما مرد بزرگ بود که هم تا حدی من را از آن اندوه عظیم خلاص نمود و هم بالاخره سبب مسلمان شدن پنهانی من شد.»... « و اکنون ای جناب ... بروجردی، ای پیشوای خردمند و ای پدر مهربان! بسیار از شما سپاسگزارم که در 1952 در پی مرگ (وایتسمن) – رئیس جمهور وقت اسرائیل هنگامی که من از شما تقاضای مشاوره کردم که آیا ریاست جمهوری اسرائیل را – که رسماً و علناً به من (انیشتین) پیشنهاد شد و همگان مرا یک یهودی دنیا دیده و مهاجر از وطن میدانستند – بپذیرم؟ خود در جواب نامه ((ایکس – 32)) فرمودید: "انسان خداترس و خردمند چنین پیشنهادی را هرگز نمیپذیرد. هر کس به دنبال سیاست رفته آلوده شده است. پس شما خود را آلوده سیاست نکنید" لذا من (انیشتین) نیز به بهانه اشتغالات علمی، این پیشنهاد را رد کردم.»
منبع: جهان نیوز و پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی بروجری(قدس سره):
http://broujerdi.org/content/view/27/1
تحلیل ایمان نو
ظاهرا این نامه نگاری بیش از هشت سال به طول انجامیده و حدود چهل نامه بین انیشتین و آیت الله بروجردی رد و بدل شده است. در برخی اخبار مطالب متنوع و شرح و بسط های زیادی نیز در زمینه های مختلف از او نقل شده است. اما به جهت اینکه آن مطالب بعدی برای بنده قدری مشکوک به نظر رسید و نتوانستم سند معتبری برای آن بیابم از ذکر آن خود داری کردم.
اما درمورد مطالبی که در وبلاگ ذکر کردم شواهد متعددی وجود داشت که صحت اصل خبر را تایید می کرد. در این زمینه چند نکته به نظرم رسید که قابل توجه و تامل بود.
1) این اولین بار نیست که دانشمندی متفکر پس از آشنایی با معارف ناب شیعی، پی به حقانیت این دین و مذهب شریف می برد و به آن ایمان می آورد.
2) و این اولین بار نیست که چنین اطلاعات ارزشمندی باید بخاطر "مسایل امنیتی؟!" در پشت پرده بماند تا از انقلاب فکری و دینی جلوگیری کند.
3) وجود برخی شرح و تفصیل های اغراق آمیز (در مورد عبادات نیمه شب انیشتین و...) در برخی سایت ها و وبلاگ ها، شاید نشان از توطئه ای مرموز و حساب شده در این زمینه باشد که مسلمانان و اهل تحقیق باید به هوش باشند. یکی از ترفندهای تبلیغاتی این است که یک مطلب درست را با حواشی و فروعات کاذب مطرح می سازند تا اصل خبر مورد تردید قرار گیرد.
4) قرآن و سخنان ناب معصومان، همواره الهام بخش کشفیات بزرگی در طول تاریخ علم بوده و هست. این مطلب به اندازه ایست که امروزه برخی دانشمندان تجربی غرب در میان این کتب به دنبال فرضیه های علمی می گردند.
4) وجود چنین مطالب اسرار آمیزی در قرآن و سنت پیشوایان دین که با عالم فیزیک و متافیزیک در ارتباط است نشان از این حقیقت دارد که گوینده این سخنان ارتباط ویژه ای با خالق هستی دارد که به این سادگی پرده از اسرار هستی می گشاید؛ اسراری که پس از گذشت قرنها با پیشرفت علم و تلاش دانشمندان علوم مختلف اثبات می گردد.
5) در مورد نظریه "وحدت وجود" صدر المتالهین، آنچه به نظر می رسد این است که این نظریه به غلط برای انیشتین تفسیر شده است و آنچه ملاصدرا می گوید این نیست که "موجود الف با موجود ب یکی بوده و اجزای تشکیل دهنده هر دو یکی است و در نتیجه هیچ مرز وجودی بین آن دو نمی باشد". این تفسیر غلط ، سازگار با نظریه وحدت موجود است نه نظریه وحدت وجود. نظریه وحدت وجود معنای دقیق تری دارد که از حوصله این بحث خارج است.
6) نسبیت عقل بشری به معنای خطا پذیری آن ، مطلبی است که مورد پذیرش اصولیان شیعه نیز قرار دارد اما این مطلب، به معنای تایید نظریه اخباریان مبنی بر بی اعتباری عقل بشری نیست (هر چند اخباریان نیز بطور مطلق، عقل بشر را غیر معتبر نمی دانسته اند) همچنان که خطا پذیری علوم تجربی به معنای بی اعتباری این علوم نیست.
**توجه: این فیلترشکنها دائمی اند و هیچ سروری قادر به قطع اونا نیست**
1- نماز: فکر می کنم بهترین فیلتر شکن دنیا باشه که خود خدا هم زیر این فیلتر شکن روامضا و مهر کرده ...باور نداری این آیه اش " ان الصلاه تنهی عن فحشا و المنکر عنکبوت/44"
2- ماه مبارک رمضان: این سری از فیلتر شکن ها مدت زمان طولانی برای شما کاربرد دارد و حتی باعث می شود ویرو س هایی که با گناه وارد وجود خود کرده اید قتل عام کند .
3- قرآن : فقط برای فیلتر شکن بگو یم که نظیرش اصلا وجود ندارد. همه متخصصین فیلتر شکنی(پیامبران) جلوی این کلام الهی زانو می زنند ...برای اثر کردنش اول قدم خواندنش و بعد فهمیدن و پله آخر عمل کردن به آن است.
4- محبت اهل بیت: متاسفانه این نسخه از فیلتر شکن ها همه جا پخش نشده و به گفته صاحبان این فیلتر شکن ها این نسخه برای کسانی است که واقعا به ما(اهلبیت ) اعتقاد داشته و پیرو ما باشند.
5 - اذکار: این ذکر باید توسط متخصصان آن تجو یز بشود.
اخطار جدی : در مورد این فیلتر شکن باید بگو یم نسخه های تقلبی زیادی وجود دارد مواظب باشید.
***دلیل فیلتر شدن***
۱- وقتی انسانی گناه می کند به دلیل جهلش به ازای هر قدمی که از خدا دور می شود این فیلتر ها بر چشمانش ،گوش هایش وقلبش سیطره می یابد.
۲-هرگاه کسی دچار این گناهان شد اگر به یکی از این فیلتر شکن ها وصل شود ان شاءالله به صراط مستقیم الهی کشیده می شود.
(منبع: معارف اسلامی و حقوق)
با هم خندیدن نشانه با ایمان است و به هم خندیدن نشانه نادان.
مطلب اول از روایات بسیاری استفاده می شود که مومن را شوخ طبع و همراه با تبسم همیشگی می خوانند و مطلب دوم مضمون آیه ۶۷ سوره بقره است.
پرسش:
با سلام، مقاله ای را از دکتر سروش خواندم که به نظرم خیلی عجیب آمد و به کفر شبیه تر بود تا سخنان یک مسلمان؟! در این مقاله وحی و قرآن، مخلوق پیامبر دانسته شده و بیان شده که علمای شیعه نیز همین نظر را دارند. خواهشمندم در این زمینه توضیح دهید و نظر خودتان را نیز بفرمایید.(پریسا. ر. دانشجو)
پاسخ:
من هم عرض سلام دارم. این مقاله را خواندم و بسیار تاسف خوردم که چرا ایشان باید سخنی چنین غیر محققانه بیان نماید.در مورد سخنان ایشان اشکالات تخصصی فراوانی وجود دارد که بنده تنها به اشکالات کلی و عمومی آن اشاره می کنم. شما نیز اگر می توانید در این بحث شرکت کنید.
در ابتدا ارکان اصلی سخن ایشان را بیان می کنم و سپس نقد می نمایم. این ادعا چند رکن دارد:
رکن اول: وحی از سنخ الهام و هم سنگ شعر است.
رکن دوم: حالات، خصوصیات و فرهنگ زمانه پیامبر، اثر گذار بر وحی بوده است. (این رکن، نتیجه الهام دانستن وحی است.)
رکن سوم: پیامبر، سازنده و خالق وحی است.( این رکن، نتیجه اثرگذار دانستن پیامبر بر وحی است.)
رکن چهارم: اگر پیامبر بیشتر زندگی می کرد، بر حجم وحی(قرآن)، افزوده می شد. (این رکن اگر چه در این مقاله، بیان نشده اما در سایر سخنان ایشان (مخصوصا مقاله قبض و بسط شریعت) آمده است و در حقیقت نتیجه و ثمره اعتقاد به سه رکن پیشین است.)
از نظر ما با اندک دقتی در مفهوم وحی و ویژگیهای آن، روشن می گردد که این سخنان ناشی از اشتباه میان دو معنا و کاربرد متفاوت وحی است. با روشن شدن این مغالطه و برخی اشکالات دیگر، معلوم می گردد که تمامی ارکان این نظریه سست و بی اساس است.
نقد رکن اول:
وحی در لغت به معنای "اشاره"، "سرعت"، و بطور کلی"تفهیم و القای سریع و نهانی مطالب" می باشد.
در کاربرد قرآنی، وحی دست کم چهار معنا دارد:
1) گاهی وحی به معنای اشاره پنهانی است: «زکریا به مردم وحی کرد...»(مریم:13). زکریا که روزه سکوت داشت با اشاره به مردم چیزی را فهماند. این نوع فهماندن را قرآن، با تعبیر وحی بیان می نماید.
2) زمانی مراد از وحی، الهام است. «به مادر موسی وحی کردیم»(قصص:7)؛ «شیاطین به دوستان خود وحی می کنند...»(انعام:112). این که گاهی- به تعبیر عامیانه- به دل انسان چیزی می افتد، همان الهام شدن است. وسوسه های شیطان نیز از سنخ الهام است. شعر نیز از همین نوع است.
3) برخی مواقع، مراد از وحی، هدایت غریزی است. موجوادت بطور غریزی برخی امور را می دانند و کسی به آنها تعلیم نداده است؛ مثل زنبوری که ساختن کندو و عسل را بطور غریزی بلد است. قرآن دادن این آگاهی غریزی به موجودات را، وحی می نامد: «پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد که...»(نحل:68).
4) در اکثر مواقع، مراد از وحی، "وحی رِسالی یا تشریعی" است. این وحی، چون شاخصه اصلی رسالت و پیامبری است "رسالی" و چون بیان کننده تشریعات و قوانین الاهی است "تشریعی" نامیده می شود.
در کاربرد مطلق، وقتی سخن از وحی به میان می آید مراد همان وحی رسالی است. وحی به این معنا، ویژگیهای خاصی دارد که آن را از سایر موارد متمایز می کند. عدم توجه به این ویژگیها باعث می شود که وحی و الهام(کاربرد دوم وحی) شبیه به هم تلقی شوند.(همان طور که در کلام آقای سروش، این اشتباه رخ داده است.)
باید توجه داشت که وحی، حقیقتی ناشناخته و دست نیافتنی دارد؛ زیرا امری غیر مادی و خارق العاده است. اینکه وحی، امری غیر مادی و مربوط به متافیزیک است باعث شده که با ابزار تجربی قابل درک نباشد. از این رو باید برای شناخت آن، به آموزه های دینی مراجعه نمود. در آموزه های دینی نیز تنها برخی نشانه های وحی و اقسام و طرق گوناگون آن بیان شده است. این نشانه ها حکایت از غیر طبیعی بودن این حقیقت مرموز و اسرار آمیز دارد؛ مثلا این نشانه که: هنگام نزول وحی اگر پیامبر سوار بر حیوانی بود، حیوان بی درنگ توقف می کرد و گاهی از شدت سنگینی وحی، شکم حیوان به زمین می خورد و نزدیک بود پاهایش بشکند. گاهی به پیامبر حالت ضعف یا بیهوشی دست می داد و پس از آمدن به حالت طبیعی، عرق از پیشانی پاک می نمود و سپس به بیان آنچه به او وحی شده است می پرداخت.
تفاوتهای وحی و الهام:
الف: وحی نیاز به آمادگی قبلی دارد بر خلاف الهام. بر هر کسی ممکن است الهام گردد اما تنها به افرادی وحی می شود که آمادگی فوق العاده ای در خود ایجاد کرده باشند. در روایات آمده است که: "خداوند قلب و روان پیامبر را بهترین و پذیرا ترین قلبها یافت و آنگاه او را برای پیامبری برگزید."(بحار الانوار، ج18ص205 حدیث36) هم چنین می خوانیم: "خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد مگر آنکه عقل او را به کمال رسانده باشد وعقل او از عقل تمام عقول امت خود، برتر باشد".(اصول کافی ج1ص13)
ب: منشا وحی روشن است اما منشا الهام روشن نیست. وحی، همیشه رحمانی است اما الهام، ممکن است رحمانی، شیطانی یا نفسانی باشد و گاهی شخص الهام شونده دچار تردید می گردد که این الهام از کجاست و یا مراد از آن چیست. اما در وحی، هیچ تردیدی برای شخص دریافت کننده، وجود ندارد. در مورد علت این امر، بیان شده است: "خدا پرده از جلوی چشم آنان بر می دارد"(بحار الانوارج11ص56) و "چنان آرامش و وقاری به آنان ارزانی می دارد که گویا آنچه را که از جانب خدا به آنها می رسد با چشم باز می بینند"(بحار الانوار ج18ص262).
از دو فرق مذکور، چندین تفاوت دیگر نیز نشات می گیرد. مثلا در مواردی که الهام، نفسانی است؛ افکار و عقاید و ویژگیهای شخصیتی ، رفتاری و فرهنگی شخص و نیز حب و بغض های او در این الهامات تاثیر مستقیم یا غیر مستقیم (خود آگاه و ناخود آگاه) دارد. و اساسا این الهامات، بر گرفته از همان افکار، باورها و علاقه ها است.
و نیز، این الهامات نفسانی به حیطه معلومات شخص محدود اند، در حالی که در وحی، پیامبر به اطلاعاتی دست می یابد که قبلا نمی دانسته و نمی توانسته بداند.
همچنین در این الهامات نفسانی، شخص، نقش سازنده و خالق دارد اما در وحی، نقش پیامبر، تنها دریافت کننده است و بطور آگاهانه یا ناگاهانه نمی تواند چیزی از آن کم یا بدان بیافزاید:
اکنون به این آیات ارزشند توجه کنید:
«سوگند به آنچه مىبينيد*و آنچه نمىبينيد* كه [قرآن] قطعا گفتار فرستادهاى بزرگوار است*و آن گفتار شاعرى نيست.چه كم، ايمان داريد؟! * و نه گفتار كاهنى است. چه كم، پند مىگيريد؟! * فرودآمدهاى است از جانب پروردگار جهانيان * و اگر او[ پیامبر] پارهاى گفتهها بر ما بسته بود * دست راستش را سخت مىگرفتيم * سپس رگ قلبش را پاره مىكرديم * و هيچ يك از شما مانع از [عذاب] او نمىشد»(الحاقة: 38-47)
این آیات، با وضوح تمام نشان می دهد که پیامبر –خواسته یا ناخواسته- تاثیری بر وحی الاهی نداشته و نمی توانسته داشته باشد. همچنین، این پندار باطل را که قرآن، از سنخ الهام است(شعر)، با صراحت، نفی می کند.
در این آیه بیان شده که قرآن، سخن رسولی کریم است نه شاعر یا کاهن. رسول کریم بیان کننده این است که او فرستاده ای امین است و آنچه می گوید از خود او نیست و تنها پیام آوری است که در این پیام آوری نهایت امانت داری را نموده است. شاعر نیست؛ یعنی آنچه می گوید ساخته ذهن و معلومات او نیست و در نهایت کاهن نیست؛ بدین معنا که سخنان را از جنیان دریافت نکرده است.
نقد رکن دوم:
با روشن شدن تفاوت اساسی میان وحی و الهام، رکن دوم نیز ابطال می شود.
ممکن است گفته شود: در قرآن، بسیار مشاهده می شود که مطالبی عنوان می گردد که مبتنی بر فرهنگ زمان نزول قرآن است. حتی سبک بیان برخی آیات، مبتنی بر همان فرهنگ است. وقایعی که در قرآن نقل شده و یا حتی برخی احکام، متعلق به آن فرهنگ است. پس می توان گفت: قرآن متاثر از فرهنگ زمان نزول است.
این سخن یک معنای درست دارد و یک معنای غلط:
معنای درست این است که قرآن برخی از مطالب و معارف خود را با توجه به فرهنگ زمان نزول و سطح فهم آنها و یا در قالب وقایع رخ داده در آن زمان، بیان کرده است. این مطلب درست است و البته بسیار لازم و حکیمانه.
باید توجه داشت که مخاطبان قرآن را دو دسته اصلی تشکیل می دهند. دسته اول معاصران نزول قرآن که از فرهنگ ویژه و معلومات اندکی برخوردار بودند. دسته دوم مخاطبان آینده قرآن، که با توجه به خاتمیت اسلام و قرآن، تمامی افراد بشر تا قیامت را در بر می گیرد. از آنجا که معاصران نزول نیز سهمی در این مخاطبه داشته اند، ویژگیهای فکری و فرهنگی آنها نیز مورد توجه قرآن بوده است و معارف قرآنی، بگونه ای بیان شده است که برای آنها نیز قابل فهم باشد. درست مثل اینکه یک فرد متخصص بخواهد یک مطلب تخصصی را برای افراد عادی بیان کند. روشن است که اقتضای حکمت این است که مطالب عمیق را با توجه به سطح فهم مخاطبان باید گفت.
از طرفی، بیان حقایق در قالب وقایعِ رخ داده و اتفاقات پیش آمده، خود به فهم بهتر آن حقایق، کمک می کند. کما اینکه امروزه یکی از راه های تشخیص معنای یک آیه، توجه به شان نزول آن آیه است.
پس اگر مراد از" اثر گذاری فرهنگ زمان نزول، بر قرآن"، معنای یاد شده باشد صحیح و البته لازم وحکیمانه است. اما این مطلب نیز تنها در مورد بخشی از حقایق است و بخشی از آیات، بر مبنای فرهنگ عمومی بشر بیان شده و اساسا مخاطبان آن، افراد آینده است بگونه ای که افراد معاصر نزول، تنها یک معنای سطحی از آن برداشت می نموده اند.(مثل مطالب علمی - تجربی یا معارف عقلی وفلسفی قرآنی).
اما معنای غلط این سخن، این است که معارف قرآن، برگرفته از فرهنگ زمان نزول باشد؛ به این معنا که قرآن مطالب غلطی را به این خاطر که مردم آن زمان پسندیده و پذیرفته اند بیان نماید و یا اطلاعات ارایه شده در قرآن، از باورهای فرهنگی و داده های علمی آن زمان گرفته شده باشد.
این معنا نه درست و نه معقول است. قرآن همواره فرهنگ زمان نزول را نقد و عناصر غلط آن را رد یا اصلاح می نماید. از طرفی مطالبی در قرآن بیان شده که در فکر و تصور مردم آن زمان نمی گنجید و امروزه، تنها با پیشرفت علم و تمدن برای ما آشکار گشته است.(توجه به اعجاز علمی قرآن، این مطلب را آشکار می نماید.)
نقد رکن سوم:
اعتقاد به این رکن، محصول اشتباه میان مفهوم وحی و الهام است.
آنچه برای نویسنده این سطور بسیار عجیب است این نکته است که آقای سروش، پس از بیان این نکته که قرآن، مخلوق پیامبر است بیان می دارد که تمام متکلمان شیعه و معتزلان(یکی از دو مکتب کلامی اهل تسنن)، همین نظر را دارند.
ایشان در این بیان نکته مرتکب اشتباه بسیار فاحش تری گشته است.
از نظر این دسته از متکلمان، قرآن مخلوق است اما مخلوق چه کسی؟ خدا یا پیامبر؟
در علم کلام(اعتقادات)، بحثی مطرح شده که قرآن، حادث (پدید آمده: مخلوق) است یا مثل خود خدا، قدیم (غیر مخلوق) است. اشاعره که یکی از دو گروه متکلم اهل تسنن را تشکیل می دهند اعتقاد به قدیم بودن قرآن داشتند و امامان معصوم و به تبع ایشان، شیعه و معتزله، بر این فکر، خط بطلان کشیدند و تاکید کردند قرآن کلام خداست و تکلّم ( بیان و تفهیم حقایق توسط خدا بوسیله خلق صوت یا القای مطلب بر فرشته وحی و یا قلب پیامبر)، هم چون خلق کردن و روزی دادن، از افعال خداست و مثل سایر افعال، حادث است.(بر خلاف صفات ذاتی مثل علم و قدرت و حیات که عین ذات پروردگارند و جدایی از او ندارند و از این رو قدیم هستند.)
اما این کلام(وحی و قرآن)، مخلوق چه کسی است؟ تا بحال احدی (جز آقای سروش) نگفته که قرآن مخلوق پیامبر است. علت این است که در علوم اسلامی جزو واضحات است که آنجا که سخن از مخلوق بودن و حادث بودن قرآن مطرح است، بحث خالقیت الاهی است نه کس دیگر.
به نظر نگارنده این سطور، آقای سروش با بیان این مطلب، اعتبار عملی خود را از بین برده است. در نظر بنده، ایشان در مقالات دیگر خود ، اگر چه اشتباهات و مغالطات زیادی دارد، اما وجهه علمی و تحقیقی خوبی از خود نشان داده است اما در این گفتار، این وجهه را در نظر محققان علوم اسلامی از بین برده است.
خوب است بدانید این که مراد از مخلوق بودن قرآن، اثبات خالقیت الاهی است نه پیامبر، جزو بدیهیات علم کلام و "الف بای" علوم اسلامی است که حتی دانشجوی کارشناسی این رشته ها نیز این مطلب را می داند؟!.
تنها توجیحی که بنده می توانم داشته باشم این است که آقای سروش، متخصص در علوم اسلامی نیست. ایشان "مولوی شناس" است نه "اسلام شناس".
نقد رکن چهارم:
اعتقاد به رکن چهارم، ریشه در باور به سه رکن پیشین دارد. یعنی اگر قرآن را الهام دانستیم و شخصیت پیامبر و فرهنگ زمانه او را تاثیر گذار بر مطالب قرآن و سازنده آن تلقی کردیم می توانیم این نتیجه را بگیریم که با افزایش عمر پیامبر، حجم وحی و قرآن نیز، افزوده می شود.
علاوه بر اینکه سه رکن پیشین غلط و سست است دلایل دیگری نیز بر ابطال این سخن وجود دارد؛ از جمله خاتمیت اسلام.
خاتمیت اسلام و قرآن، تنها در صورتی معنای صحیحی می یابد که آنچه مورد نیاز دینی بشر تا قیامت باشد در قرآن و سنت معصومان ارایه شده و یا راه حلی برای دسترسی به آن پیش بینی شده باشد. در غیر این صورت، خاتمیت دین و قرآن، حکیمانه نخواهد بود.
اگر این مقدمه را در کنار ادله خاتمیت و حکیم بودن خدای متعال قرار دهیم به این نتیجه می رسیم که آنچه برای بشر لازم بوده است، در قرآن با بیان کلیات، و در سنت معصومان با بیان جزئیات، صورت گرفته است. در غیر این صورت، اعلام خاتمیت توسط خدای متعال، غیر حکیمانه خواهد بود.
لازمه این سخن، این است که حتی اگر پیامبر، ده ، صد یا هزار سال دیگر نیز در میان مردم زندگی می کرد چیزی بر حجم قرآن، افزوده نمی گشت؛ چرا که آنچه لازم بود و باید بیان می شد بیان گشته است و بیانات دیگر، تکرار مطالب قبلی و یا بیان اموری بود که ذکر آنها در قرآن، با فلسفه نزول قرآن منافات داشت.(مثلا در برخی روایات می خوانیم که در قرآن کلیات بیان شده و بیان جزئیات آن به عهده معصوم نهاده شده تا مردم خود را بی نیاز از معصومان ندانند و یا اگر برخی مطالب – از جمله نام علی بن ابیطالب علیه السلام- در قرآن ذکر می شد، قرآن مورد تحریف قرار می گرفت و چون خدا می خواست این قرآن تا قیامت باقی باشد و کار های خدا نیز از طریق همین اسباب طبیعی صورت می گیرد از ذکر آن مطالب خود داری شده است.)
از این مطالب دانسته می شود که طول عمر پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله- هیچ تاثیری در حجم قرآن نداشته است.
( کما اینکه ایشان در اواخر عمر شریف خویش، با اعلام به اینکه رحلت ایشان نزدیک است بیان داشتند که از این پس دیگر آیه جدیدی نازل نخواهد شد.)
پرسش:
در جوامع امروزى يكى از بهترين راهها براى تعيين يك مقام مسئول ،انتخابات است . قرآن نيز اين راه عقلايى را تأييد كرده و به آن دستور داده است :«و امْرُهم شورى بينهم»( شورى : 38) «و شاوِرهم فى الأمر» ( آلعمران : 159).
اهل سنت معتقدند امامت نيز از اين امر استثناء نبوده و امام نيز بايد بوسيله شورا انتخاب گردد . علت اینکه اهل سنت، پس از پیامبر اسلام(ص) به ترتیب : ابوبکر، عمر بن خطاب، عثمان و علی بن ابی طالب را خلیفه می دانند نیز همین شورا و انتخابات مردم است.
چرا شیعیان تعیین امام را بوسیله انتجابات و شوری صحیح نمی دانند؟ آیا نظر اهل سنت که امام و جانشین پیامبر باید توسط انتخابات معین شود صحیح تر نیست؟
پاسخ:
اهل تسنن با استناد به آیه شورا، تعیین خلفای سه گانه را قبل از علی بن ابی طالب (ع) توجیه کردند. از نظر ایشان، تعیین امام نیز باید با انتخابات انجام گیرد. اگرچه اين گروه، در نحوه اين انتخاب و افراد انتخابكننده آن ، اتفاق نظر ندارند اما در اين نكته متفقاند كه امر انتخاب امام ، الهى نبوده و به خود مردم واگذار شدهاست . شيعه ضمن اينكه براى انتخابات و شورا جايگاه ويژهاى قائل است، با ادلهى متعددى اين عقيده را باطل دانسته و انتخاب امام را حق انحصارىخداوند مىداند .
در بررسی نظر اهل تسنن تنها به سه نكته اشاره مىنماييم:
الف : شورا در امور مردمى است نه امور الهى .
از عبارت "و امرهم شورى بينهم" (اضافه امر به ضمير هم) پيداست كه شورا مربوط به امور مردمى است و شامل امور الهى نمىگردد . بهعنوان مثال هيچكسنگفته كه در احكام و دستورات الهى نيز مردم مىتوانند شورا برگذار نمايند كهمثلاً در صبح بايد دو ركعت نماز خواند يا سه ركعت !؟ اظهارنظر در اين امور در صلاحيت مردم نيست . امامت نيز از همين قبيل است . از نظر قرآن امامت ،عهد الهى است : «لاينال عهدى الظالمين» ؛( بقره : 124) انتخاب آن، توسط خداوند صورت گرفته و انسان در آن، هيچ اختيار و حق انتخابى ندارد : «وَ رَبُّكَ يَخْلُق مايَشاء وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُم الْخِيَرَةُ»( قصص : 67) پروردگارت آنچه مىخواهد مى آفريند وبرمىگزيند و براى آنان حق انتخاب نيست .
در تفسير قمى روايتى در ذيل اين آيه آمده كه همين معنا را تأييدمىنمايد : «يختارُ اللَّهُ عزوجل الامامَ و ليس لهم أنْ يختاروا» .( تفسير القمى ، على بن ابراهيم القمى ، ج 2 ، ص 143 و نيز تفسير نورالثقلين - حويزى ، ج 4 ،ص 136)
ب : شورا در امورى است كه از جانب خدا تعيين تكليف نشده باشد .
در امور مردمى نيز شورا در همه موارد مشروع نيست بلكه تنها در مواردىاست كه از جانب شريعت حكمى نرسيده باشد . اگر شورا در امورى كه خداوند حكم و قانونى وضع نموده و دستور خاصى را مقرر كرده نيز مشروعيت داشتهباشد ، وضع احكام و قوانين توسط خداوند كارى لغو و بيهوده بوده و مردممىتوانند برخلاف آن ، هر قانونى كه بخواهند مقرر نمايند !؟ اين امر ، چيزى جز نافرمانى و سرپيچى از دستورات الهى و گمراهى آشكار نمىباشد : «و ما كان لِمؤمنِ و لا مؤمنةٍ إذا قضى اللَّهُ و رسولُه امراً أنْ يكونَ لهم الخيرةُ مِن امرهم و مَن يعص اللَّهَ و رسولَه فقد ضلّ ضلالاً مبيناً» .( احزاب : 36)
همان طور كه در جای خود بحث شده است، قرآن و نيز شخص پيامبراكرمصلى الله عليه وآله نسبت به تعيين امام ساكت نبوده و دستورات صريح و متعددى ارائه فرمودهاند .
ج : انتخاب امام بايد از جانب كسى صورت گيرد كه از باطن افراد باخبر باشد.
همان طور كه گذشت در امام ، صفاتى همچون : "عصمت" و "علم تام بهشريعت" شرط است و تشخيص اين صفات تنها براى كسى مقدور است كه از باطن افراد خبردار باشد و به همين جهت، اين امر از عهده مردم خارج است .
امام مهدىعليه السلام در حديث مفصلى به همين امر اشاره مىنمايند. از ايشانسؤال شد چرا مردم نمىتوانند براى خودشان امام انتخاب نمايند ؟ حضرتفرمودند : مردمان مصلح يا مفسد ؟ راوى عرضه داشت : مردمان مصلح . حضرتفرمودند : از آنجا كه مردم از باطن و نيّات افراد خبر ندارند آيا ممكن استشخص مفسدى را انتخاب نمايند ؟ عرضه داشت بله ممكن است . حضرتفرمودند : به همين علت ، انتخاب امام به مردم واگذار نشده است . سپسفرمودند : پيامبرانى كه خدا آنها را برگزيده و بر آنها كتاب نازل كرده و با وحى وعصمت تأييدشان نموده است آيا ممكن است منافقى را به گمان اينكه مؤمن استانتخاب نمايند ؟ راوى گفت خير . حضرت فرمودند : اما موساى كليم با اينكه ازعقل وافر و علم كاملى برخوردار بوده و بر او وحى نازل مىشده براى ميقاتپروردگار ، كسانى را انتخاب كرد كه هيچشكى در ايمان و اخلاص آنها نداشت اما آنها منافق بوده و نهايتاً اعلام داشتند: اگر خدا را آشكارا مشاهده نكنيمايمان نمىآوريم ! و بهخاطر همين ظلمشان گرفتار صاعقه و عذاب الهى شدند. هنگامى كه انتخاب شخصى كه برگزيده خداست اينگونه باشد معلوم مىشود كهانتخاب گرى تنها از كسى صحيح است كه از باطن افراد، باخبر باشد . به همينجهت است كه انتخاب مهاجرين و انصار (در مسأله امامت) بىاعتبار است .( تفسير نورالثقلين ، حويزى ، ج 4 ، ص 137 و نيز : بحارالانوار ، علامه مجلسى ، ج 33 ،ص 74)
پرسش:
می دانیم که شرایط کنونی جهان، بسیار حساس است و لزوم هر چه بیشتر وحدت بین مسلمانان را می طلبد. با این حال چرا برخی اصرار دارند که همواره بحث از شیعه و سنی و حقانیت یکی و بطلان دیگری را مطرح نمایند؟ آیا بهتر نیست به مشترکات، اهمیت بیشتری بدهیم و از مسایل اختلافی پرهیز کنیم.
از طرفی آیا بحث امامت و خلافت، این همه اهمیت دارد که ضرر اختلاف را به جان بخریم؟ به نظر می رسد اختلاف شيعه و سنى در يك مسالهى صرفاً تاريخى است كه آيا پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله واقعاً علىعليه السلام را به عنوان خليفه و جانشينخود نصب كرده بود يا نه ؟ شيعيان مىگويند آرى و اهل سنت مىگويند خير. امّا در هر حال ، همه مىپذيرند كه در تاريخ اسلام آنچه واقع شد ؛ آن بود كه ابوبكر،عمر، عثمان و على بن ابیطالب به ترتيب به خلافت رسيدند. حتى اگر پيامبرصلى الله عليه وآله علىعليه السلامرا به امامت و خلافت نصب كرده بود؛ خواستهى او تحقق نيافت و ديگران بر اين مسند نشستند و در قيامت پاسخ گو خواهند بود. امّا چه لزومىدارد كه اكنون نيز ما اين بحث صرفاً تاريخى را به ميان بكشيم و به اين اختلاف ، دامن بزنيم ؟! آیا با طرح این مباحث، می توانیم خلافت از دست رفته با باز گردانیم؟!
(با تشکر، زهره ش ، دانشجو)
پاسخ:
به نظر ما نیز امروزه مهم ترین چیز بین مسلمانان،حفظ وحدت و پرهیز از تفرقه است اما ریشه این تفرقه ها و اختلاف ها به هیچ وجه طرح مباحث علمی و اعتقادی مستدل نبوده و نمی تواند باشد. وحدت به معنای یک دست کردن اعتقادات و یک جور فکر کردن نیست و اساسا چنین چیزی ممکن نیست.
ریشه این اختلاف ها را باید در برخی تهمتها و کینه توزی ها و تکفیرها از یک سو، شفاف نبودن باورهای فرقه ای بخاطر عدم تبادل نظر علمی- اخلاقی از دیگر سو، انگیزه های سیاسی ضد اسلامی از سوم سو و در نهایت ساده اندیشی برخی از مسلمانان متعصب دانست.
اما در مساله امامت، حقيقت آن است كه اين اختلاف بسيار مهم تر ، ريشه دارتر و پر فایده تر از یک بحث صرفا تاریخی است.
این مساله که چه کسی بر منصب خلافت نشست و چه کسی باید می نشست یک بحثی است که از نظر این جانب نیز در شرایط کنونی، چندان اهمیتی ندارد و قضاوت در مورد آن را باید به دادگاه عدل الاهی سپرد.
اما بحث مهم تر که در خور توجه است اين است كه پس از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله مرجعيت دينى ومعنوى امّت به چه كسى واگذار شده است؟ مردم مسائل دين خويش را از چهكسى فراگيرند تا دچار گمراهى و ضلالت نشوند؟ شيعه با دلايل محكمى ثابتمىكند كه امامت به عنوان يك منصب الهى -با برخوردارى از علم وعصمت- عهده دار اين مسالهى خطير گشته است و مردم نیز موظف اند به ایشان رجوع نمایند.
از طرفی از آنجا که در مسائل اعتقادی اصلی، تقلید جایگاهی ندارد و هر کسی موظف است اعتقادات خود را تحقیقی بیاموزد(یا اگر تقلیدی بوده آن را به تحقیقی تبدیل نماید) پس بناچار باید در این مساله نیز تحقیق گردد.
همچنین، در مساله امامت ادعا شده است که دین، بدون ولایت، بی ارزش است و باطل. این ادعا دست کم، انسان را با احتمال خطری جدی و مهم مواجه می کند(خطر گمراهی و عذاب ابدی) و عقل سلیم (با استناد به قاعده لزوم دفع ضررها و خطرهای احتمالی) حکم می نماید که باید در مورد صحت و سقم این ادعا تحقیق و بررسی صورت گیرد.
یک نکته بسیار عجیب و قابل تامل این است که از نظر قرآن، دنیا جای زندگی نیست؟!
تنها جایی که انسان، حیات دارد و زندگی می کند آخرت است: «وما هذه الحیاةُ الدنیا الا لهوٌ و لعبٌ وإنَّ الدارَ الآخرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لو کانوا یَعلَمون» (و این زندگی دنیا چیزی جز لهو و بازی نیست. و به درستی، و به یقین، تنها سرای آخرت، [جای]زندگی است، اگر بدانند)(عنکبوت:66).در این آیه، با دو بار تاکید (انّ و ل) زندگی و حیات را منحصر در آخرت دانسته است.
در آخرت، انسان به قدری وسعت می یابد و دستش باز است و به اندازه ای زندگی می کند و بی کم کاست در لذت و خوشی بسر می برد که در این دنیا گویا مرده است.
در این دنیا اصلا برای زندگی نیامده ایم.
پس برای چه آمده ایم؟
قبلا یک حرفی زده ایم که باید آن حرف را در اینجا اثبات کنیم.
کدام حرف؟
ألَستُ بِربّکم قالوا بلَی.(آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: آری)
همه اقرار کرده ایم، اما حالا باید دید چه کسانی بر سر این حرف باقی می مانند و چه کسانی عقب می کشند. چه کسانی صادقانه گفتند بلی و چه کسانی منافقانه:
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
پس اینجا، جای ماندن و زندگی کردن نیست. اینجا فقط یک آزمایشگاه است، یک سالن امتحان است و قرآن سعی بسیاری می کند تا این نکته را به ما تفهیم کند. ما اشتباه نگیریم. گمان نکنیم همین جا جای زندگی است.
برخی در این سالن امتحان، غرق در توجه به در و دیوار و وسایل تزیینی و پذیرایی آن می شوند و ناگهان صدایی بلند می شود که "برگه را بالا بگیرید! وقت امتحان تمام شده است".
پرسش2: با سلام. فرموده بودید باید اعتقاداتمان را تحقیقی کنیم. اگر من امروز بخواهم در مورد دین تحقیق کنم، اسلام چه مزیتی بر سایر ادیان دارد؟ شما که اسلام را قبول کرده اید، چه دلیلی بر برتری اسلام دیده اید؟ (با تشکر، زهره ش ، دانشجو)
جواب: با سلام. می دانیم که امروزه ادیان بسیاری در قید حیاتند و هر یک، پیروان خاصی دارند. اما آیا می توان گفت تمامی آنها بر حقند و می توانند سعادت حقیقی پیروان خویش را تضمین نمایند. با اندک تاملی در اصول و دستورات این ادیان بخوبی می توان فهمید که همۀ آنها نمی توانند بر حق باشند. و اساسا بر حق بودن تمامی آنها به پارادوکس و تناقض منطقی می انجامد. مثلا اعتقاد به توحید در اسلام، با اعتقاد به ثنویت(دو خدایی) در دین زرتشت، و اعتقاد به تثلیث(سه خدایی) در مسیحیت چگونه سازگار است؟ این اعتقادات بگونه ای هستند که یکی، دیگری را نفی می کند. پس اعتقاد به صحت و درستی هر سۀ آنها چیزی جز پارادوکس نخواهد بود. از این رو نمی توان به بر حقی تمام آنها اعتقاد داشت. اما دین حق کدام است؟ و اساسا دین حق چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟
1) اولین ویژگی الاهی بودن است. ادیان ساختۀ بشر، نهایتا می توانند برای دنیای بشر و بُعد جسمانی او برنامه ریزی نمایند. اما از آنجا که بشر، دارای دو بُعد دیگر یعنی بعد اخروی و روحانی نیز می باشد، برنامه ریزی ادیان بشری ناقص است. درست مثل قرصی است که درد سر را تسکین می دهد اما باعث زخم معده می شود. برنامه ای که یک بعد را بسازد و به بعد دیگر، لطمه بزند نمی تواند برنامۀ کاملی باشد. سرّ این مطلب نیز در این است که این دو بعد(بعد اخروی و روحانی بشر)، تاکنون ناشناخته باقی مانده اند و حتی ابزار و روشی که بتواند این دو را بشناساند وجود ندارد؛ زیرا این دو بعد، مادی نبوده و با ابزار تجربی، قابل شناخت نیستند.
2) دومین ویژگی، عقلانی بودن اصول اعتقادی است. از آنجا که اعتقادات باید تحقیقی باشد، اصول اعتقادی یک دین، نمی تواند ضد عقلی و یا حتی فرا عقلی باشد. البته اعتقادات جرئی و فروعات یک دین ممکن است فرا عقلی باشد. به این معنا که عقل از درک آن عاجز باشد. ضد عقلی آن است که عقل، صریحا نفی کند، اما فرا عقلی آن است که عقل در مورد آن ساکت است؛ یعنی نه نفی می کند و نه اثبات می کند. در دین، آموزه های فرا عقلی بسیاری وجود دارد و اساسا اگر قرار بود تمام دستورات دین را عقل بشری درک نماید چه نیازی به دین بود؟!.
3) سومین ویژگی، برخورداری از اسناد تاریخی مدوّن و بی وقفه است. این ویژگی باعث می شود که بتوان صحت استناد یک مطلب به صاحب آن دین را بررسی نمود. در غیر این صورت راهی برای تشخیص صحیح بودن یا جعلی بودن مطالب یک دین، باقی نمی ماند.
4) چهارمین ویژگی، برخورداری از کتاب آسمانی تحریف نشده است.
5) پنجمین ویژگی، جامعیت دین است. روشن است دینی که از جامعیت برخوردار بوده و کامل تر است، بر دینی که کمبود دارد و ناقص تر است ترجیح دارد.
6) ششمین ویژگی، پیش بینی راههایی برای پاسخ به نیازهای جدید و متغیر است. از آنجا که روابط بشری، روز به روز تغییر کرده و پیچیده تر می شود و مسایل جدیدی بوجود می آید که قبلا وجود نداشته است، لازم است تا در دین، راهی برای پاسخگویی به این مسایل پیش بینی شده باشد.
امروزه تنها دینی که جامع این شش ویژگی می باشد اسلام است. در ویژگی اول، ادیان دیگری مثل مسیحیت و یهودیت نیز شریک اند اما سایر ویژگی ها، منحصر در اسلام است. یعنی اسلام، تنها دینی است که اولا اصول و اعتقادات اساسی آن کاملا منطبق با عقل است و در آن مطلب ضد عقلی وجود ندارد (اگر چه در فروعات، مطالب فرا عقلی بسیاری دارد و اساسا ویژگی دین کامل و فوق بشری همین است). اما سایر ادیان در اعتقادات اصلی خویش، دچار امور ضد عقلی و فرا عقلی اند (همچون تثلیث مسیحی و ثنویت زرتشتی) (البته مراد ما شکل امروزی این ادیان است نه اصل این ادیان که الاهی بوده اند و در زمان خود، ادیان برحق بوده اند).
ثانیا تنها دینی که امروزه از اسناد تاریخی مدوّن برخوردار است، دین اسلام و بخصوص مذهب تشیع است. در مسیحیت می گویند: "حضرت عیسی علیه السلام چنین فرمود...". اما حقیقتا آیا می توان صحت استناد این مطلب را به شخص عیسی مسیح علیه السلام بررسی نمود؟!. اما در مکتب تشیع، اگر می گویند : "امام رضا علیه السلام چنین فرمود..." این حدیث را می توان بررسی سندی نمود چرا که تمامی راویان این احادیث در کتب روایی دسته اول، ذکر شده است. مثلا کلینی در کتاب خود: اصول کافی می نویسد: "من از علی بن ابراهیم شنیدم او نیز از پدرش نقل کرد و پدرش از ابن ابی عمیر و او از هشام بن سالم و... از امام صادق علیه السلام...". این را در اصطلاح سلسله سند حدیث می نامند. در حال حاضر برای ما، استناد کتاب کافی به کلینی قابل بررسی تاریخی است، همین طور که یکایک افرادی که در سلسله سند قرار گرفته اند این قابلیت را دارند. در علمی بنام "رجال"، این افراد مورد بررسی قرار گرفته اند که آیا افراد قابل اعتمادی بوده اند یا خیر، برخی دروغ گو بوده اند، برخی در جعل حدیث مشهور بوده اند، دسته ای حواس پرت و فراموش کار بوده اند. و جالب است که تمام این امور در کتب رجال، ذکر شده است. به همین خاطر، مثلا وقتی می بینیم در سلسله سند، یک نفر قرار گرفته که دروغ گوست، دیگر به آن حدیث نمی توان اعتماد کرد. البته برای تشخیص درستی و نادرستی یک روایت، راههای دیگری نیز وجود دارد که یک بحث تخصصی و کارشناسی است. خلاصه این بررسی تاریخی تنها در اسلام و به ویژه در مکتب تشیع ممکن است.
ثالثا: یکتا دینی که امروزه از کتاب آسمانی تحریف نشده برخوردار است دین اسلام است. یعنی تنها کتابی که حقیقتا می توان گفت تمام عبارات و الفاظ آن، توسط خدای متعال بیان شده است قرآن است. کتب آسمانی سایر ادیان الاهی یا بکلی از بین رفته است و یا دستخوش تحریف قرار گرفته است؛ بطوری که آخرین کتاب آسمانی قبل از اسلام (انجیل) امروزه دارای بیش از بیست نسخۀ کاملا متفاوت است. اختلاف این نسخه ها بقدری زیاد است که مسیحیان ناچار شده اند چهار نسخه را که به گمان خودشان معتبر تر است به عنوان "اناجیل اربعه" (انجیل های چهار گانه) به رسمیت بشناسند. و جالب است که همین چهار انجیل، بسیار با یکدیگر متفاوت اند. با توجه به این اختلافهای فاحش، و نشانه های واضح دیگری که در این انجیل ها وجود دارد، امروزه حتی در میان محققان مسیحی نیز، طرفداران نظریۀ عدم تحریف، بسیار اندک اند.
رابعا: در میان ادیان الاهی موجود، هیچ دینی به جامعیت دین اسلام یافت نمی شود. دینی که چه در بعد دنیوی و چه بعد اخروی، چه جنبۀ جسمانی و چه جنبۀ روحانی، چه در جهت زندگی فردی و چه زندگی اجتماعی برای بشریت برنامه ارایه نموده است. برنامه های دقیق و جامعی که با گذشت زمان و پیشرفت علم، پرده از اسرار نهفتۀ آن گشوده می شود. دستوراتی که با ترقی علم، ترقی می کند و گام به گام تمدن و بلکه جلوتر از آن، پیش می رود.
فهرستی از مطالب ارایه شده در قرآن و سنت معصومان علیهم السلام، این جامعیت را بخوبی نشان می دهد.
خامسا: ویژگیهای منحصر به فردی در سیستم قانون گذاری اسلام پیش بینی شده است که آن را همگام با تغییرات زمان کرده و انعطاف پذیری لازم برای پاسخ گویی به نیاز های جدید را در آن بوجود آورده است. ویژگیهای دقیقی که هر کدام در خور بحث های عمیق علمی است و در این جا تنها می توان نام آنها را ذکر کرد. خصوصیاتی همچون: اعتبار عقل، اعتبار عرف عام و عرف خاص(نظرات متخصصین هر علم و فن) در شرایط خاص، توجه به مصالح و مفاسد حقیقی، توجه به احکام اولیه و ثانویه، توجه به مقتضیات زمان و مکان، قرار دادن قوانین ثابت برای نیازهای ثابت و قوانین متغیر برای نیاز های متغیر، قرار دادن قوانین کنترل کننده (مثل برداشتن ضرر و مشقتهای غیر قابل تحمل : قاعده لاضرر و لا حرج) و... . (برای توضیح بیشتر در مورد این ویژگی ها می توانید به کتاب اسلام و مقتضیات زمان نوشته استاد شهید مطهری و نیز کتاب اندیشه اسلامی2 مراجعه نمایید)
در آنچه بیان کردیم دلایل آشکاری بر برتری اسلام وجود دارد که ما را از ذکر ویژگیهای دیگر(از جمله برخورداری از معجزۀ جاوید) بی نیاز می سازد.
اما تذکر این نکته را لازم می دانم که آنچه گفته شد، در مورد اسلام کامل و اسلامی است که به تعبیر قرآن، مورد پسند خدای متعال واقع شده، نه اسلام ناقص و غیر مرضی. در روز غدیر، وقتی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، حضرت علی علیه السلام را به عنوان ولی امر مسلمین و جانشین پس از خود تعیین نمودند، آیه نازل شد که: "الیوم اکملتُ لکم دینَکم و اَتممتُ علیکم نعمتی و رضیتُ لکم الاسلامَ دیناً "(مائده:3) (امروز دینتان را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین، برای شما پسندیدم.)
پس دین کامل و اسلام مرضی (مورد پسند و رضایت خدا)، اسلام همراه با ولایت اهل بیت علیهم السلام است و اسلام منهای ولایت، دینی ناقص و غیر مرضی است.
بسیاری از ویژگیهایی که در بالا ذکر شد نیز، تنها در مکتب تشیع وجود دارد؛ زیرا در این مکتب بود که آیات مبهم قرآن، بطور معصومانه تفسیر شد، بسیاری از جزئیات و فروعات مورد نیاز بشر تا قیامت از قرآن استخراج گردید، راه و روش تفسیر قرآن آموخته شد، قاعده های کلی و راه های پاسخگویی به نیاز های جدید بیان گردید، و عقل، به عنوان منبع احکام، معتبر شناخته شد و ... .
پرسش: باسلام خدمت جناب دکتر عابدی. همیشه سئوالات دینی بسیاری برایم مطرح بوده که دوست دارم برخی از آنها را با شما در میان بگذارم. پیشاپیش از وقت گذاری شما ممنونم. همیشه به ما می گویند: اعتقاداتتان نباید تقلیدی باشد. ولی حقیقتا چه کسی را می توان یافت که اعتقاداتش تقلیدی نباشد. معذرت می خواهم ولی خودتان اعتقاداتتان تقلیدی است یا با تحقیق بدست آورده اید؟ مثلا ما که مسلمان شده ایم واقعا تحقیق کرده ایم یا چون پدر و مادرمان مسلمان بوده اند مسلمانیم؟ (با تشکر، زهره ش ، دانشجو)
پاسخ: من هم عرض سلام دارم و از شما تشکر می کنم. در ابتدا باید کلام شما را تایید کنم که حقیقتا اگر نگوییم همۀ ما، لا اقل اکثر ما اعتقادات تقلیدی داریم، و حقیقتا چون در یک خانوادۀ مسلمان زاده شدیم مسلمانیم. اما آنچه مهم است این است که تداوم این اعتقادات نباید تقلیدی باشد. یعنی باید سعی کنیم اعتقاداتمان را تحقیقی کنیم. برای این کار باید در مورد اصول اعتقاداتمان (اعتقادات اساسی و کلی نه اعتقادات جزیی و نه فروعات دین) تحقیق کنیم و در این کار، از افراد متخصص و کارشناس کمک بگیریم تا خدای ناکرده دچار بد فهمی نشویم.
علامه طباطبایی می فرمود:
آیت الله قاضی طباطبایی منبرهای سه ساعته می رفتند. در این منبر ها یک کلام می گفتند "خود بین نباشید خدا بین باشید" و سرشان را پایین می انداختند و فکر می کردند. (آیت الله امجد)
بسم الله الرحمن الرحیم
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
گفتند منتظر تو باشیم اما چگونه؟ گفتند انتظار تو برترین عبادت ها و بهترین اعمال است اما کدام انتظار؟
سر زده به خانۀ دوستی رفتم. همه چیز مرتب بود. سماور جوش و چای آماده بود. در لبۀ اوپن، ظروف میوه خوری مرتب چیده شده بود و سبد میوه برق چشم را می ربود. به دوستم گفتم: "منتظر کسی هستی"؟ ناگهان گویا برق مرا گرفته باشد، این کلام را دوباره در دل تکرار کردم: "منتظر کسی هستی؟". "منتظر"، "انتظار". این واژگان تکراری برایم دیگر تکراری نبودند. هر کدام معنای دوباره ای پیدا کردند. گویا اولین بار بود که این الفاظ زیبا و پر معنا را می شنیدم.
اکنون با تولد دوبارۀ این کلمات، سئوال دیگری در ذهنم مطرح شد. "آیا ما منتظر آمدن او هستیم"؟.
آیا خانۀ خود را جاروب زده ایم؟ آیا لباس خود را مرتب کرده ایم؟ و آیا برای پذیرایی از او - که بهترین خلق خدا بر روی زمین است- آماده شده ایم؟
براستی که انتظار او، برترین عبادت ها و بهترین اعمال است.
ناگهان متوجه دوستنم شدم. "کجایی؟ هواست کجاست؟ گفتم منتظر میهمانی از شهرستان هستم".